|
ناگفتههای مزدک علی نظری
|
گفته بودم وقتش که بشود خبر را می گویم. این هم خبر: الان رسیدم فرودگاه بین المللی بروکسل، صحیح و سالم! اینجا اینترنت مفت است و با بقیه پول سیگارم می توانم در این سه ساعتی که وقت دارم، حسابی توی نت بگردم. اما حالش را ندارم. دلشوره نمی گذارد... تمام راه این آهنگ را گوش می دادم:
Il pleut sur Bruxelles
(در بروکسل باران می آید)
Mais lui il s'en fout bien
Mais lui il dort tranquille
Il n'a besoin de rien
Il a trouvé son île
Une île de soleil et de vagues de ciel
Et il pleut sur Bruxelles

انگار باز مردن خوبان مد شده است. خداییش این یکی از خوبترین خوبها بود. من که جز خوبی چیزی ازش ندیدم!
Cause this is thriller, thriller night
Girl, I can thrill you more than any ghost would ever dare try
Thriller, thriller night
So let me hold you tight and share a killer, thriller, oooowwwwww
انگار اولین بار است که آب را لمس میکنم. دستم را گرفتهام زیر شیر و آن آبشار نقرهای از لای انگشتانم میلغزد و میریزد. برق میزند. چه زیباست این... بیخود شده، خیره ماندهام و نمیدانم که چند دقیقه است در حمام ایستادهام. ویرجین آن بیرون منتظر است. همیشه وقت آمدنش، میپریدم زیر دوش تا تازه شوم و او چهرهی تنهاییام را نبیند؛ آن قیافهی تلخ و درهم ریخته، گرفته، زشت.
باید که برای او خوب میبودم. با خودم عهد کرده بودم برای او خوب باشم، آنی نباشم که همیشه بودم. نه این که نقش بازی کنم و چیزی جز خودم بسازم، تا دلبری کنم و او سیاهیهایم را نبیند. نه؛ میخواستم اگر سیاهم، سفید شوم. اگر زشتم، زیبا شوم. میخواستم با او دوباره اوج بگیرم، همهی گذشتههای بد، همهی یاران خیانتکار، همه و همه را فراموش کنم. و با او دنیایی تازه بسازم، روزگاری تازه، برای سرنوشتی تازه.
آمدن او به زندگی من، یک اتفاق نو بود. با خودم میگفتم: این هم آن که میخواستی. حالا دوباره شروع کن؛ بلند شو و فکر و خیال گذشته را بریز دور. حال را دریاب و به آیندهای که میآید فکر کن...
عجیب بود. تمام آن نقشهها و رویاهایی که مدتها بود دیگر داشتم فراموششان میکردم، یا تسلیم وسوسهی رها کردنشان شده بودم - و هیچ تلاشی هم برای رسیدن به آنها نمیکردم- دوباره در ذهنم زنده شدند. دوباره هدف داشتم. دوباره برای نفس کشیدن، برای زندگی کردن دلیل داشتم. ویرجین همهی اینها را به من داده بود و بابتاش از او ممنون بودم. گفتم که سعی میکردم با او مهربان باشم، اما آیا از او به خاطر زنده کردن امید در من و بازگرداندنم به زندگی هم تشکر کردم؟ انگار که نه. چه حیف. تمام تلاش من این بود تا با او مثل آن دیگران که آمدند و رفتند نباشم. آیا او این ناسپاسی را بر من خواهد بخشید؟ شاید بگویی: چه فرق میکند؟ حالا که رفته. رفته و باز تو را با تمام آن کبودها و زشتها، با شکستها و غمها تنها گذاشته. باز هدفت را گم کردی. باز دلیل نفس کشیدنت گم شد، و به همان روزهای پیش از آمدنش برگشتی...
چه سرد و چه ناامیدکننده. چه بد. همه حقیقت دارد. همهی این حرفها را هر روز که بیدار میشوم و یادم میآید که این خواب آشفته بر من و روزگارم گذشته، با خودم مرور میکنم. از خودم میپرسم: آیا او هم به آن روزهای خوش و کوتاه با هم بودنمان فکر میکند؟ آیا دلش تنگ میشود؟ اصلاً برایش مهم است؟ برایش مهم است آن کسی که از خاک و خاکستر بیرون کشید، زیبایش کرد و به او زندگی داد؛ حالا باز به عمق تنهاییاش برگشته. اینبار بلکه فسردهتر، دلمردهتر. و اینبار با اطمینان از اینکه رویای رهایی چیزی مثل نسیم است؛ آرام میآید، روحی میدمد، ولی زود میرود و وقتی رفت جای خالیاش سخت آزاردهنده است. میفهمی که وجود دارد، اما در تقدیر تو نیست که نصیب تو باشد. این میتواند آخر خط باشد؛ آخر خط زندگی.
همان روزها بود که «شادمهر» ویدئویی تازه داده بود: «تقدیر». میخندید و میگفت: «خندهدار است که من دوستش دارم؟»
میگفتم: «مگر من خندیدم؟ تویی که میخندی!»
بارها و بارها با هم گوش دادیم: «باید تو رو پیدا کنم، شاید هنوزم دیر نیست/ تو ساده دلکندی ولی تقدیر بیتقصیر نیست/ با اینکه بیتاب منی، بازم منو خط میزنی/ باید تو رو پیدا کنم، تو با خودت هم دشمنی/ کی با یه جمله مثل من، میتونه آرومت کنه/ اون لحظههای آخر از رفتن پشیمونت کنه/ دلگیرم از این شهر سرد، این کوچههای بیعبور/ وقتی به من فکر میکنی، حس میکنم از راه دور/ آخر یه شب این گریهها سوی چشامو میبره/ عطرت داره از پیرهنی که جا گذاشتی میپره/ باید تو رو پیدا کنم، هر روز تنهاتر نشی/ راضی به با من بودنت، حتی از این کمتر نشی/ پیدات کنم حتی اگه پروازمو پرپر کنی/ «مکم» بگیرم دستتو، احساسمو باور کنی... باید تو رو پیدا کنم، شاید هنوزم دیر نیست/ تو ساده دلکندی ولی تقدیر بیتقصیر نیست...»
گفتم که من و او مشتاق دیدار همدیگر شدیم و عاقبت روزی - روز عید- به دیدارم آمد. وقتی رسید هنوز حسابی و درست آماده نبودم. مدتها بود مهمانی نداشتم و از طرف دیگر افسردگی سالهای گذشته، وسواس پاکیزگی را در من کشته بود. به اطرافم بیتوجه شده بودم و خیالیم نبود که خانه را خاک گرفته، هر گوشهی اتاقها پر است از کتاب و کاغذ و هر چیز دیگر که بشود رها گذاشت و فراموش کرد.
دستپاچه هم بودم؛ که با دیدنش این هول بیشتر شد. چرا اینطور شدم؟ چهرهاش همان بود که پیشتر بود: صورتش، خط گرد چشمهایش، آن ابروهای کوچکش، کرک کلاغی و آن فرق موهایش، پوست آفتابسوختهاش، قامت استوار و هیکل ورزیدهاش... بر خلاف من آشفته، او بسیار آرام به نظر میرسید و بسیار آرام سخن میگفت. تا نمیپرسیدم چیزی نمیگفت، مگر توضیح کوتاهی که دربارهی سوختگیاش داد: «رفته بودم برای پرواز. آن بالا باد بود و آفتاب.»
و این همیشگی بود. یادم نمیآید یکبار او را با پوست شفاف و صورت دخترانه دیده باشم. همیشه آخر هفتهها را در تمرین و یا در سایتهای پرواز میگذراند و تا میآمد صورتش لعابی بگیرد، باز میرفت و میرید به صورت خودش. این روح ماجراجو و اصرار بر دیوانگیاش را دوست داشتم. وقتی میدیدم با چه عشقی از پریدنهایش میگوید، من هم پر باز میکردم، پرواز میکردم. از اینکه میدیدم چطور خطر میکند و جانش را برای دلش کف دست میگیرد، تحسیناش میکردم. در نظرم بزرگ بود و این عزیزترش میکرد. با این حال، همیشه توهم توطئه داشت و خیال میکرد که پریدنهایش را به چشم حوو میبینم! تا دم آخر میگفت: «قلب تو هیچوقت به پریدن من رضا نداد.»
بعدتر دربارهی دلیل این خیالبافی او فهمیدم و چیزهایی دانستم که همان بعد خواهم گفت. اما تا آن زمان، زمستان بود و سوز سرما. و اینطور نبود که نگرانش نباشم. برعکس، همیشه دلشوره داشتم که مبادا برود و تنهایم بگذارد. هربار که خبر سقوط و مرگ یکی از پرندهها میرسید، یخ میکردم و قطرهقطره عرق میریختم. با خودم میگفتم: دیگر نمیگذارم برود... اما یک نگاه مشتاق او کافی بود تا بیخیال هر خوف و خیالی بشوم. باز میگفتم: خود تو مگر کم دیوانگی کردی؟ بگذار برود، بگذار بپرد... وقتهایی که میرفت، تا آنجا که تلفنش آنتن میداد میپاییدماش. نگران بودم و ناشکیبایی میکردم، مشت میکوبیدم به دیوار، به خودم و به او و به هرچیز دیگر که به زبانم میآمد فحش میدادم. اما حواسم بود که به رو نیاورم و او هیچچیز هیچچیز از این زجر نداند. برایش شعر مینوشتم بلکه جوابی بدهد و آرام شوم که خوب است، سلامت است.
مینوشت: «اینجا کلی برف آمده. نمیدانی چقدر سرد است.»
مینوشتم: «دستتو بده به من ها کنمش/ چشاتو ببند تا توی بغلم، آرومآروم خوابت ببره/ قلب تو داغه چقدر، برفا رو آب میکنه/ چشم تو نازه چقدر، منو بیتاب میکنه...»
چه شبها که تا صبح، من کنار بخاری دراز کشیده بودم و میلرزیدم، و او کیلومترها دورتر، در چادری میان طوفان و باد، با این پیامهای عاشقانه گرم میشد. چه سرنوشتی!
نگفتم که در آن دیدار اول، او سراپا سیاه پوشیده بود؛ مثل زنی عزاگرفته، مثل یک عروس بیوه. یک گوشه نشست و من برای رفع دلشوره سیگاری روشن کردم. یادم بود که ورزشکارها به دود حساسند. یادم بود که در آن هزار و یک اس.ام.اس رد و بدل شده، دربارهی این هم بحث کردهایم. دورتر ایستادم. صدایش نمیرسید. آن قدر آرام حرف میزد که نمیشنیدم. خندید و گفت: «بین بچههای ما مثل تو زیاد هست. اما من خوشم نمیآید. با این حال بیا، بیا نزدیکتر.»
نزدیکتر رفتم... ببین بین من و او چه گذشت که چیزی نگذشته، گفت: «دیگر از این بو بدم نمیآید. بوی سیگارت را هم دوست دارم، دوست دارم...»
این عطش چه سوزان و چه بیسیراب بود. از همان دیدار اول هر دو فهمیدیم که اتفاقی افتاده. مگر بینمان چه گذشته بود؟ جز اینکه ساعتی روبه هم نشستیم و هرچه به ذهنمان رسید و تمام آن چیزها که نمیشد نوشت و گذاشته بودیم تا چنین روزی به هم بگوییم، را به زبان آوردیم؟ ...بله، چیزی جز این. چیزی که قابل شرح نیست. برای خود من، این سوال پیش آمد که مگر میشود در این سن و سال، بعد این همه تجربهی بنبست و ناکامی، باز هم «با یک نگاه عاشق شد»؟ هنوز درست نشناخته، با یک گپ دو ساعته؟ باز اختیار دلم از دست رفته بود. و حالا دیگر اطمینان دارم تمام آن سر به سنگ خوردنها نتیجهی همین دلسستی و آسان عاشق شدنهاست. تو میگویی خوب است یا بد؟ چه کسی میتواند بگوید که این خوب است، یا نه؟ از چه کسی بپرسم؟
شاید جواب را باید از ادامهی قصه گرفت. من اگر دل دادم، او هم کم دل نبسته بود. اصلاً این او بود که وقت خداحافظی، لحظهای پیش از وداع، انگشتهای کوچک دستمان را در هم گره داد و پرسید: «دوستیم؟»
یا خدا، این منم که قلبم اینطور صدا میکند؟ صدایم اینطور میلرزد، دلم، دستم... صدا، صدا... صدای او: «کی دوباره ببینمت؟»
بیرون، ماشینها نبودند. راننده نبود، و ما در اتوبان پیش میرفتیم. غروب طلایی تهران از میان سرشاخهی درختها، نور میپاشید. هنوز خیلی مانده بود تا بهار.
ادامه دارد
این گزارش محشر، کار همکاران همشهری - اراکی- ماست. بخوانید و حالش را ببرید! البته همانجا توضیح دادم که بنده نه آنچنان گرایشات سیاسی دارم (به آن معنا که نوشتهاند) و نه خدا را شکر رنگ نشریهی «ندای اصلاحات» را دیدم. ضمن اینکه باید اضافه کنم غیر از این نامها، خیلیهای دیگر هستند که در غربت برای خودشان اسم و رسمی بههم زدند و گرچه از اراک دور شدند ولی هنوز به «اراکی بودن» خود افتخار میکنند و دلشان برای زادگاه گرد و خاکیشان میطپد...
1) مدتهاست به این ثانیهشمار دل بستم و حالا همچنان که به عدد صفر نزدیک و نزدیکتر میشود، دیگر دلم نمیآید از آن چشم بر دارم. راستی، این چهار سال از بهترین سالهای عمر ما بود که ضایع شد.
2) نزدیک به چهار سال از آن شوک بزرگ انتخابات نهمین دورهی ریاست جمهوری گذشته است. در این مدت اتفاقات عجیب و بعضاً بدیعی در تاریخ ایران رقم خورد که شاید بعدها با به یاد آوردن خیلی از آنها با خودمان بگوییم: یعنی واقعاً ما این چیزها را به چشم دیدیم؟ آیا این حادثهها واقعی بودند؟ ما اجازه دادیم که همهی این ماجراها رخ بدهند و ساکت بودیم؟
برای روزنامهنگاران ایران (که طبیعتاً بابت سکوتشان بیش از همه مورد سوال قرار خواهند گرفت) این سوالات با یک جواب قانع کننده همراه خواهد بود: «زنجیری از فولاد به پای ما بود که اجازه نمیداد تکان بخوریم...»
ذات فراموشکار ایرانی جماعت، زود و آسان از یاد برد که مثلاً آن خبرنگار بدشانس که از قیمت سگهای محافظ رئیس جمهور نوشته بود و به همین جرم دستگیر شد، چه به روزگارش آمد. همین مثال کافیست تا حق بدهید ما روزنامهنگارها هم مثل خیلیهای دیگر (که در این دوران «شهروند درجه دو» هم به حساب نمیآمدیم) ترجیح بدهیم فقط کلاهمان را بچسبیم تا باد نبرد؛ بخوانید خفهقان گرفتیم تا کسی محو و نابودمان نکند. هرچند که «سکوت» (به هر ترتیب و هر بهانه) بیشک برابر با «مرگ» یک روزنامهنگار است.
3) و «الملک یبقی مع الکفر و لایبقی مع الظلم». غر زدن دیگر بس است. زمان تغییر فرا رسیده. باید نفسهای حبس شده را بیرون بدهیم و حالا که میتوانیم، برای نجات خودمان کاری کنیم. از آن اشتباه تاریخی که در خانه ماندیم و گذاشتیم دیگران به جایمان تصمیم بگیرند - دور از شما- بد جور به (...) افتادیم. پس اینبار شناسنامه به دست و بدوبدو، اول وقت میرویم رای میدهیم تا به قول صداوسیماییها: حماسهای دیگر رقم بزنیم!
اما یک لحظه صبر کنید. این موج ناشناسی که راه افتاده، قرار است ما را به کجا ببرد؟ یک ثانیه دست نگه دارید و فقط قدر یک٪ شک کنید تا ببینید که باز داریم اشتباه میکنیم. شما را به خدا فکر کنید؛ زیاد هم نمیخواهد فسفر بسوزانید، در خانه اگر کس است همان یک درصد کافی است!
مگر قرارمان نبود که به اصلاحات رای بدهیم؟ مگر جز این میخواستیم؟ پس چرا پشت اصلاحطلبهای شناخته شده را خالی کردیم و داریم از کسی حمایت میکنیم که نمیدانیم کیست و اندیشههایش چیست؟ بله، من هم مثل شما از شعارهای هر دو طرف خبر دارم؛ ولی شعار کجا و کو تضمین عمل کردن به آن شعارها؟ عملکرد و تاریخ ثبت شده - که خود من و شما با دل و جان در آن نقش داشتیم- و جبههی مردان شناخته شدهی این دوران خاطرهانگیز را رها کردیم و چسبیدیم به چه؟ باز که فراموشکار شدیم، باز که جوگیر شدیم!
در میتینگ هواداران مهندس «میرحسین موسوی» (ورزشگاه آزادی) دیدیم که هر بار اسم «دوم خرداد» آمد ملت جیغ کشیدند و خودشان را زدند، در حالی که اگر از تکتکشان میپرسیدی: «خب، مهندس چه نقشی در رقم خوردن آن روز عزیز داشت؟» قطعاً فقط گیج نگاهات میکردند و جوابی برای این پرسش نداشتند. حق داشتند طفلکها، همگی مثل خانم «بهاره رهنما» (که با پرچم ایران قر میداد) و آن دیگران که حرفهای غیرقابل انتظار زدند و توهینهایی کردند که از یک روشنفکر یا هنرمند شناخته شده بعید بود؛ جوگیر شده بودند فقط!
4) در روزهای منتهی به دوم خرداد، تصور خام ما جوانان ساده این بود که با رای دادن به «سید محمد خاتمی»، دورانی تازه را با دستهای خودمان خواهیم ساخت. با این کار اولاً به دشمنان آزادی «نه» میگوییم، و بعد زیر بیرق آبرومند اصلاحات تا آنجا پیش میرویم که شرایط برای ریاست جمهوری امثال «عطا مهاجرانی» و دیگر روشنفکران این ملک فراهم شود.
حالا باید به صدای بلند اعلام کرد: برخلاف آن تبلیغات «نسل سومی» که 8 سال به خورد نوجوانان و جوانان دادند، خاتمی تک ستارهی اصلاحات نبوده و نیست. او فقط یک نفر بود در کنار دهها بزرگی که در صف اول مبارزه بودند؛ و اگر این واقعیت را به پای تخریب او نگذارید باید بگویم... اصلاً ولش کنید، حالا وقت این حرفها نیست.
صحبت امروز این است: صرف حمایت آقای خاتمی از مهندس موسوی نباید ما را به اشتباه بیندازد و کاری کنیم که بعد باز چهار سال (و بلکه بیشتر) افسوساش را بخوریم و دلزده و زانوی غم در بغل، به خود و دنیا لعنت بفرستیم. الان که میتوانیم و وقتش است باید درست فکر کنیم؛ به قول قدیمیها کلاه خودمان را قاضی کنیم و ببینیم داریم چه میکنیم؟
نمیگویم حرف من آیهای است که همین لحظه نازل شده و اگر گوش نکنید جهنم و قیر داغ(!) در انتظارتان است. نه؛ شاید منم که اشتباه میکنم. ولی این چیزیست که از تحلیل وضعیت موجود و با نگاهی به گذشته (سعی بر درس گرفتن از آنچه رفته و جدال با فراموشکاری ذات ایرانیام) به آن رسیدم.
من هم مثل خیلی از شما، آقای کروبی را در قامت یک رئیس جمهور نمیبینم. مرد بزرگ و ارزشمندی است که خیلی جاها که همهی رجل انگشت به دهان مانده یا سر به زیر برف کردن را برگزیدند، عافیتطلبی پیشه نکرده و اقدامات موثری انجام داد. اما «رئیس جمهور» محبوب من نیست. اگر هم تنهایی به میدان میآمد عمراً سر شما را با این حرفها درد نمیآوردم. ولی نگاه کنید که تمام رهبران جبههی اصلاحات پشت سر او ایستادند و عجیب اینکه ما تنهایشان گذاشتیم...
5) من آقای خاتمی را خیلی دوست دارم و حتی حاضرم برای سومین بار به او رای بدهم؛ ولی امروز سرنوشت خود و آیندهی سرزمینم برایم خیلی مهمتر از اتحاد او و میرحسین موسوی است.
هیگانوش؛ چه اسم عجیبی داری تو. بیا حالا که میدانیم آن دلبر برای خرابکردن بود که میآمد، در نیمهراه رهایش کنیم. دیگر چه اهمیتی دارد؟ حالا که میدانیم قرار نیست او به عهدی وفادار بماند و میخواهد این دل را بسوزاند؛ بیا امروز داستانش را بیپایان بگذاریم، بلکه آوار این مصیبت را به تاخیر بیندازیم. برای سوختن و در خود فرو ریختن تا دلت بخواهد وقت هست، بگو از حالا تا همیشه!
هیگانوش؛ برایم از وقتهایی نوشتهای که روزگار بد است، و میدانی که درست نمیشود. کسانی از میان دوستان میگویند که درست میشود. هی میگویند و تکرار میکنند و تو میدانی که نه، درست نمیشود.
شبی را به یاد میآورم که مست و آشفته در آغوش کسی میگریستم. آن دوست بازو دور شانههایم پیچیده بود و خوب میدانست که از غم خواهرک نامهربانش است که اینطور ابری و بهاری شدهام. صدایش میکردم، میگفتم: «(...) این روزها کی تمام میشود؟» و او میگفت: «تمام میشود... تمام میشود...»
و هر دو میدانستیم که نه، تمام نمیشود.
هیگانوش؛ نوشتهای که تو هم مثل من دیگر به این تمام نشدنها ایمان آوردی، به این روزهای بد بیپایان. نمیدانم تو در کدام سال و بعد چند تجربه، به این تسلیم تن دادی. من اما آسان و زود زانو نزدم. وقتی آخرین «یار» پس از چهار سال (و بلکه بیشتر)، جواب سادگیام را با خیانت داد؛ با خودم گفتم که حتماً علت از من است. عیب و ایرادی دارم لابد که هرکس میآید، زود میرود. یا اگر میماند، آخرش زخم میزند، پاره میکند، و تکه دردی تازه بر این دل میگذارد و بعد - مثل بقیه- میرود.
گفتم اینبار با تمام نیرو مهربان، مثل مردان قصه وفادار، و تا آخرین نفس یار خواهم بود؛ و بیشک اینطور رستگار خواهم شد. این عهد من بود با من، قولی که به خودم دادم... حالا او داشت میآمد و من دوباره تازه، دوباره جوان شده بودم. مثل آهوها در بهار، که از دور بو میکشند و جفت خود را جستجو میکنند، آمدنش، رسیدنش را حس میکردم. میآمد و خبر نداشت که چه شیدا شده بودم، که باز عاشق شده بودم... بله، گفتم که کاش هرگز نمیآمد...
ادامه دارد
روز اولین دیدار ما، تمثیلی تمام رخ از سرنوشتی بود که قرار بود برای من رقم بخورد. عید قربان؛ عید به مسلخ بردن عشق، عید سربریدن عاشقان. برایش نوشتم: «نماز عید ابراهیمم تو/ دلم دشنه و اسماعیلم تو...»
اما همه چیز عکس این بود. او بود که داشت من را قربانی میکرد، و این دل او بود که دشنه شد تا گلوی اسماعیلی که من بودم را پاره کند. آه از دلش، آه... دلش گرفته بود، میگفت که گرفته. آمده بود تا روزگاری تازه را تجربه کند، روزگاری که به گفتهی خودش هرگز پیش از این نداشت و حالا آمده بود تا عاشق شود. این را دیگر نگفت، اما از چشم من اینطور پیش رفت که آمد تا از بیعشقی فرار کند، و بعد عاشق شد.
تا پیش از آن روز رویایی، هرگز نه صدای هم را شنیده بودیم و نه چشم در چشم هم، به هم نگاه کرده بودیم. به جز چند سال قبلتر، که روزگاری، جایی، بیحال و هوای امروزمان، چند باری از کنار هم گذشته بودیم و حتی یک بار ایستاده بودم و با او دربارهی چیزی جز حرف امروز حرف زده بودیم. آن وقتها برای هم کسی بودیم مثل بقیهی آدمها، فرقی با هزارهزار و بلکه میلیونها میلیون انسان دیگر نداشتیم. معنای ناممان برای همدیگر، اینطور که حالا هست نبود. غریبه بودیم.
باید سالها از پی یکدیگر میگذشتند تا یک روز، یک شب، یک وقت، او جایی به نام من بر بخورد و به کسی فکر کند که نه درست میشناسدش، نه حتی چهرهاش خوب یادش هست و نه میداند اصلاً کجاست و چه میکند... وقتی اولین نامهی او رسید، من اما خوب به یادش آوردم. اسم قشنگی داشت، یک نام بهیاد ماندنی. چرا شمارهی تلفنم را برایش گذاشتم؟ چیز عجیبی نبود؛ حالاست که از خودم میپرسم چرا، وگرنه عادتم است که هر دست دوستی را میفشارم و هر سلام مهربانی را با سلامی گرمتر پاسخ میدهم. غیر از این است؟
پس چرا بیقراری میکنم و از خودم میپرسم که چرا؛ چرا اجازه دادم وارد دنیایم شود. سرشت من این است و دوستی را دوست دارم، مهربانی را دوست دارم. مهربان نیستم، اما مهربانی را دوست دارم؛ مهربانی کردن، مهربانی دیدن.
و هماین نقطهی پیوند من و او شد. اویی که دنبال کسی میگشت برای گریز از زندگی سرد و بیعشقی که میگفت، در جستجوی یک دوست مهربان، نزدیک و نزدیکتر شد. آمد تا رسید به در خانهی من و زنگ خانهی من به صدا در آمد؛ زنگ اولین دیدار، دیدار در روز عید، عید قربان... گفتم که تا پیش از آن روز کلمات تنها از مسیر سیمهای سرد تلفن بین ما رد و بدل میشدند. آنهم کلماتی که روی صفحهی مانیتور نقش میبستند، یا در جملات محدود اس.ام.اس، اما نمیدانی که دنیایی بودند و داغتر از هر بوسهی پر آتش. و این مثل نگاههای عاشقانه نبود که از ابتدا و با یک نظر مجنون شوی، یا دل ببری از کسی؛ این راه را قدم به قدم طی کردیم. آنقدر نوشتیم و خواندیم تا «دوست» شدیم. کمکم به هم معتاد شدیم و آهستهآهسته رازهای پنهانی بود که عیان میشد. از همهچیز برای هم نوشتیم تا عاقبت رویمان شد دربارهی خودمان، دلمان و دلخواستههایمان بنویسیم.
بعد، دوستتر که شدیم، نوشتیم که دلمان میخواهد همدیگر را ببینیم! اینطور بود که او راه افتاد و آمد. صدای پایش را از راهپله میشنیدم که بالا میآمد. خرامانخرامان برای خراب کردن این دوستی/عشق و تمام آنچه در دلم و در رویاهایم ساخته بودم آمد... کاش هرگز نمیآمد...
ادامه دارد
پسر، داری با خودت چه کار میکنی؟ تیغ به دلت میکشی و من خیلی نگرانت شدهام. اما نمیتوانم ملامت کنم یا حرفی بزنم و توصیهای برای ول کردن و دلکندن از این آتش، از این عاشقی سوزان. رفیق دلنازکم، خودم کم از این داستانها نداشتم؛ داستانهایی درست شبیه قصهی حالای تو. پس سکوت میکنم و به تماشا مینشینم ببینم این بار آخر قصهای عاشقانه چه میشود.
دیشب که از من چیزی خواستی برای تسلا - در حقیقت برای تندتر کردن شعلهای که درونت زبانه میکشد- این نوشتهی قدیمی را دستت دادم. مال تو؛ من از این گویاتر و سختترش را در ذهنم دارم، بسیار خودآزارندهتر از این که اینجا میبینی...
***
(این پست به خواهش دوست محترمی حذف شد؛ تا بعدها که شاید وقتی دیگر دوباره با هم بخوانیماش)
«یه جایی هست
- همونطور که قبلاً هم برات گفته بودم-
که سنگفرش تموم خیابونهاش از طلاست...
و این وسط
وقتی زمانی میرسه که نوبت تو میشه
یه درسی هست که باید یاد بگیری:
ممکنه بیشتر از اونی که امیدواری پیدا کنی رو از دست بدی
و موقعی که به سرزمین قولوقرارهای شکسته میرسی
همهی آرزوها از دستت لیز میخورن
و اونوقت تازه میفهمی که برای تغییر عقیده دادن خیلی دیره...»*
روحم داغداغ است، کالبدم اما داغتر. به گمانم آنفولانزای خوکی گرفته باشم! چند روز است که اینطورم. با اینحال میان خوابهای آشفته و تبدار، وقتهایی که بیدارم و جانی در این بدن هست، از آپدیت کردن سایت غافل نمیشوم. موقعیت حساسی است و میدانید که دارم روی برنامهی «پیادهروی صلح» کار میکنم. انتظار دارم دوستان به هر وسیله که میتوانند به من و بچههای دیگری که در ایران، اروپا و آمریکا فعال هستند، کمک کنند. از طریق ایمیلی که در سایت اعلام شده با کمیتهی ایرانی برنامه در تماس باشید و حمایتتان را اعلام کنید. شدیداً به کمک شما نیاز داریم؛ به گروه ما بپیوندید تا با هم داد بزنیم: ما از این لجنآبادی که زورگوها و آدمخوارها ساختهاند و بویش همهی دنیا را برداشته، متنفریم. ما از هاری و وحشیگری متنفریم. از این قلاده طلاییها، از این مقدسنماها و از تازیانه به دستها متنفریم و از قبیلهی آنها نیستیم. مرزها را میشکنیم و دنیا را زیر پا میگذاریم؛ تا جنگطلبان و جلادها را رسوا کنیم.
این حرفها هرچند با واقعیت روزگار ما سنخیتی ندارد، ولی شعارهای بیمصرف و از مد افتاده هم نیست. فقط کافی است کمی آرمانگرا باشیم و این زنجیرهای زشتی که به دستوپاهایمان بستهاند را پاره کنیم. بندهی قلدرها نباشیم، و آزادی را از ته دل بخواهیم. آنوقت است که میبینیم این حرفها چقدر خواستنیاند و روزی هزار مرتبه با خود و با دیگران تکرارشان میکنیم... مشارکت و کمک شما - جدا از دستاوردهای معنوی خودتان- میتواند به من هم احساس آزادی بدهد، احساس اینکه گرچه ظاهراً یک کنج دور از دیگران گوشهنشین شدهام ولی تنها نیستم و شما را دارم؛ دوستانی که میتوانم در کنارشان برای اولین بار در عمرم آزادی و رسیدن به انسانیترین آرمانها را تجربه کنم.
+ اخبار این برنامه را در صفحه ویژه «خبرنگاران صلح» دنبال کنید
(*قسمتی از ترانهای که یکی از آدمهای فیلم «چاینیز باکس» میخواند)
«هنوز به زندگی علاقه داشت... تا لحظهی آخر حافظهاش را حفظ کرده بود و همه چیز را به خاطر میآورد... حیف شد، پدر خوبی بود...»
«فریبا امینی» عزیز برایم دربارهی پدرش، دکتر امینی بزرگ، یار وفادار دکتر مصدق کبیر نوشته است. و من مثل آدمهای لاابالی، تسلیت گفتن برایم سخت است.
راستی وقتی تمام زیباییها مقابل همین چشمانت پرپر میشوند، دیگر چه میشود گفت؟ چه میشود کرد؟
راهپیمایی جهانی برای صلح
طرفداران صلح قصد دارند تا صدا و قدرت خود را به رخ بکشند. صدای اکثریتی خاموش در سراسر جهان، به هم میپیوندد تا فریادی رسا و قدرتمند را در کرهی خاکی پژواک دهد. طرفداران صلح، جهان را با پای پیاده خواهند پیمود تا یادآور شوند: این جهان برای زندگی است.
به این حرکت جهانی بپیوندید و صدای صلح را رساتر کنید...
+ اخبار این برنامه را در صفحه ویژه «خبرنگاران صلح» دنبال کنید
چقدر دلم برایت تنگ شده بود مزدک علی. آن گوشهی «کافه کنج» که اولین بار - هفت سال پیش- با «مهتا»ی نقاش نشستی، نشستی. قهوهی فرانسوی چه خوب است، تلخش. و تلخی این لحظه که انگار هزار هزار سال سیاه با آن روزهایت فاصله دارد. چقدر دلم برایت تنگ شده بود مزدک علی.
به ساسان گفتم: «میترسیدم اینجا بیایم و ببینم بچهها نیستند...»
گفت: «خوشحالم که میبینمت.»
و من توی دلم گفتم حتماً حالا کافهچی خوشخلق توی دلش میگوید: چه به سر این پسر آمده؟ چقدر چهرهاش فرق دارد با آن روزهای کافهنشینی و کافهگردی. آن روزها که غرور در چهرهاش میدرخشید و ماجرایی بود برای خودش.
از ماجرا چیز زیادی نمانده. شاید همین روزها تمام شود؛ در پایان همان مسیری که حرام شده است.
به پستهای اخیر اینجا یا نوشتههایم در سایت که نگاه میکنم، میبینم اغلب عصبی، پرخاشگرانه و دور از منطقاند. این معلول مستقیم فشارهایی است که به ذهن و روانم تحمیل شده. و البته که من تنها نیستم.
من و شما روزگار تلخی را تجربه میکنیم. روزهایی که بریده از دل، نگاهمان تنها به دستهاست؛ به دست دیگری تا بدهد، و دست خودمان که بگیریم و قایم کنیم. مالاندوزی تک ارزش جامعه سقوط کردهی ماست و حالا همه در حرصی بیسیراب و عجیب شریکیم. پولدوستی و از آن بالاتر: «پولپرستی» بیماری شایع خیلی از جوامع امروز در دنیاست؛ اما نکته اینکه ما فقط حرص میزنیم و انبار میکنیم، یا خیلی که به خودمان برسیم، زر و زیور میکنیم بر گرد قامتِ از منطق و شعور تحلیل رفتهمان. خانهی خوب، ماشین شیک، زن زیبا، خواستنیها و خوردنیهای مادی و... اینها همه خوبند اما شما بگویید که آیا تصاحب اینها هدف نهایی زندگی ماست؟ قرارمان این بود؟ راستی جایگاه کسی که اینها را نداشته باشد، یا در پی اینها نباشد، در جامعهی امروز ایران کجاست؟
امروز برای آدمهای دور و بر، حرف از ارزشهای قدیمی و فضیلت انسانی، بسیار خندهدار است. خیلی که با تو رو دربایستی داشته باشند، فقط سر تکان میدهند و به ظاهر تایید میکنند؛ ولی نزدیکان و دوستان، بیپروا زیر خنده میزنند و میگویند: «فکر نان کن که خربزه آب است!» نمیگویند؟ و این خربزه همان است که غم غربت و جای خالیاش در زندگی امروز، گاهی یکی مثل من را تا مرز جنون میکشاند؛ حالا امروز من را، فردا تو را و دیروز آن دیگری را...
من به این زندگیسگی عصیان کردم. نشستم و فکر کردم؛ دیدم نمیشود نفس کشید. دیدم چماقدارها و عربدهکشها سوار مردم شدهاند، ولی کسی ناراضی نیست؛ گاهی غرکی میزنند، ولی در کل راضیاند. اگر غیر از این بود، صدایی میآمد، کسی اعتراضی میکرد، فریادی میکشید. حتی آنها که گاهی میروند و جلوی در کاخی خودشان را آتش میزنند، یا وقتی دیگر کارد به استخوانشان میرسد خودشان را میکشند، به بچههایشان مرگموش میدهند تا شام آخر را به امید پایان این زجر با لبخند بخوابند، همه استثنائند. عزمی برای فریاد یکصدا و عصیان دستهجمعی بر رجالههایی که سوارمانند نمیبینم.
در خیابان راه میروم و به صف بیپایان اتومبیلهای بالای 50 و صدمیلیون نگاه میکنم؛ و صاحبانشان که همه راضی! بقیه هم در پیادهروها ایستادهاند و با حسرت نگاه میکنند. با خودشان عهد میکنند هرطور شده - حتی با کلک- همقد آن میلیونیسوارها شوند. نه، کسی دغدغهی رهایی از این زندگیسگی را ندارد. همین است که انگار در این خاک جدا افتادهام و اینقدر احساس تنهایی میکنم. گوشهای مینشینم و اندوه مینوشم، در دل و گاهی که خوشاقبالتر باشم بر گونهها اشک میریزم. بعد، کمی که قوت گرفتم و خشم چیره شد، من منتقد، من روزنامهنگار، منی که باید حواسم خیلی جمع باشد، منی که باید سره را از ناسره بشناسم و برای مخاطبانم خوب و بد را از هم سوا کنم؛ میآیم اینجا جلوی مانیتور و این صفحهی سفید بیپیر - و بی اینکه توان اندیشیدن داشته باشم- به دیده و ندیده، به کرده و نکرده، به سپید و به سیاه، به زمین و زمان، و به خودم و شما فحش میدهم!
و این درست همان چیزی است که رقمزنندگان این فاجعه آرزویش را داشتند، و حالا به آن رسیدهاند.
ناامیدم کردید. یعنی جواب سوالی که در پست قبلی پرسیدم اینقدر سخت بود؟ واقعاً که...
یکم آن دوگولههای محترم را بجنبانید برادران! یادتان رفته ما نسبت به کی ارادت ویژه داشتیم؟ آ باریکالله!
حالا تا حال میکنید و کرکر به این کشف بزرگتان میخندید، این مطلب جدید را هم داشته باشید. این یادداشت در شمارهی اخیر «نسیم هراز» چاپ شده؛ اما حقیقتش یک آدم بیکار درش دست برده و جاهای حساسش را قیچی کرده. خصوصاً آن خط آخرش را که انگار به نظر طرف با یک جک معروفی تشابه داشته است!
+ پدیدهی ژوله و نوشتههای همیشه جنجالیاش
افزوده: این دو خبر را هم بخوانید که هم جالبند و هم در ارتباط با هم و هم در ارتباط با دغدغه های همیشگی من و شما:
+ نشریهی سینما تعطیل شد؛ چرا؟ (روی جلد آخرین شماره را ببینید تا بفهمید)
+ رکوردشکنی اخراجیها بس است، بگذارید بچهها درس بخوانند (بازم میگی نواره؟!)
هفتهی گذشته دوستان ما با یک شخص شخیصی مصاحبه داشتند. بعد که بچهها آمدند دفتر و عکسهای طرف را آوردند، بین تصاویر سوژههای زیادی برای بحث وجود داشت و دربارهی خیلی چیزها صحبت کردیم. مثلاً گذشته از آن جوراب سفید کذایی، اینجای استاد کلی مایهی خنده و تفریح همه شد؛ یک عدد زیرشلواری گلگلی که پاچههایش توی همان جوراب سفید چپانده شده و در تمام عکسها دیده میشود!
حالا ببینم کدامتان باهوش ترید و میتوانید بگویید که این زیرشلواری کیست؟
امشب - به دلایلی- پشت در یکی از سینماهای نمایشدهندهی فیلم اخراجیها بودم. همانطور که اغلب ملت عزیز دیدهاند و میدانند (باشرفها به خودشان نگیرند) فیلم مذکور با اجرای دستهجمعی سرود «ای ایران» تمام میشود. از شنیدن کلمات آن سرود مو بر تنم سیخ شد. یاد تمام سالهایی افتادم که با خواندن این کلمات مقدس مقابل چماقدارها و دشمنان مردم صف میکشیدیم و میایستادیم؛ محکم میایستادیم همچنان که بابت خواندن این سرود ملی و ستایش «مرز پر گهر»مان، کتک میخوردیم...
نمیدانم، لابد همین عراقیهای فیلم محبوب شما (ملت همیشه در صحنه) بودند که من و دیگر جوانان این خاک را کتک میزدند!
از شوخی بگذریم، که اصلاً حوصلهاش را ندارم. «ای ایران» در فیلمی به کثافت کشیده شده که کارگردانش روزگاری به جرم خواندن همین سرود، به ما حمله میکرد. به ایشان اصلاً و ابداً کاری ندارم. امروز حرفم با «مرز پر گهر» و هموطنان بینظیر خودمان است. میخواهم بهشان بگویم: از تکتک تان متنفرم. از این مرز پر گهر، از نادانی شما و از بیغیرتی همگیتان متنفرم. همین و تمام.
گریه کردم تا تو گریه نکنی
- و دیگر چه؟-
آخر حرفی نگذاشتی دیگر...
چندوقتی اینجا چیزی ننوشتم و بعضی ها ناراحت شدند. برای دلداری هواداران پر شمارم(!) این عکس جدید را می گذارم تا لااقل بدانید که خوب خوبم...
مزدک علی در آشپزخانهء نسرین/ نوروز ۸۸
حالا که کارهام سبکتر شده، وقت دارم بیشتر به سایتم برسم. امشب «خبرنگاران صلح» رو آپ کردم. دوتا مطلب گذاشتم که یکیش خیلی جالبه؛ در مورد اون «کارلوس سانچز» تروریست لعنتیه که اتفاقاْ یکی از دوستان چماقدار خیلی عاشقشه... باید خدمتش عرض کنم: دشمن عزیز! این مطلب رو گذاشتم فقط و فقط به عشق کم کردن روی تو. هرچند میدونم روی امثال تو با دنیایی از حقیقت هم کم نمیشه...
به هرحال، تعطیلات سال نو شروع شده و من دارم کتاب میخونم، فیلم میبینم و کارهای بلندی که توی سال وقت نمیکنم رو مینویسم. از اینکه توی حال خودمم و مجبور نیستم ریخت نحس کسانی که دوست ندارم رو ببینم، خوشحالم. اما در خونهی من به روی همهی دوستان بازه. بیاید عید دیدنی. فقط لطفاً قبلش هماهنگ کنید. فدا!
+ لینک مطلب کارلوس، شغال ونزوئلایی
+ این یکی هم بدک نیست: اشکهای بهشت...