|
ناگفتههای مزدک علی نظری
|
زندگی به من آموخته است که هیچ امداد غیبیای در کار نیست. بايد دست به زانوي خود گذاشت، جنگيد و چشم در چشم هيولا مبارزه كرد... حالا كه دشمن من عربدهكشان و مبارز جويان حمله ميكند، چرا من تسليم و سر به راه باشم؟ شك نكنيد كه به اين سادگي كوتاه نخواهم آمد و اسيرشان نميشوم.
به اميد روزهاي شادي و آزادي - مزدك علي
... باز گوش کن؛ میخواهم از خاطرههای خصوصیام بگويم. میخواهم از آن عصرهای خنک پاييز برايت بگويم؛ از آن پنجرههای باز و پيچ و تاب دود سيگار لای پردههای توری. آن گربههای گچی که با دخترکی رنگپريده رنگ میزديم. و آوازی که من و او، به آهنگ تو میخوانديم: «امروز در اين شهر چو من ياری نی/ آورده به بازار و خريداری نی/ آن کس که خريدار، بدو رايم نی/ وآن کس که بدو رای خريدارم نی...»
روزی ديگر - در حقيقت: شبی- تمام خيابان وليعصر را از چهارراه تا ميدان، يک نفس «سقف» را خوانديم. توی چالههای آب پا کوبيديم و خيالیمان نبود که باران میبارد. اميد و مريم «تو فکر يک سقف» بودند/ تو، فکرشان را خوانده بودی و ما هم همصدايی میکرديم. صاحبان تک و توک فروشگاههای رو به تعطيل، به ديوانگی ما میخنديدند و پشت سرمان قيهه میکشيدند. فکر میکرديم آن روز رسيده که «ويکتور خارا» وعده داده بود: «روزی که بخنديم به آب و هوای خراب...»
... نمیدانم آيا همسفر آن شب من يادش هست، يا اين خاطره را هم مثل نامزدی که ترکش کرد، مثل سقفی که هرگز زيرش آرام نگرفتند، فراموش کرده...؟
(اين مطلب را قبلن در «خبرنگاران صلح» منتشر كرده بودم. به ياد فرهاد، و به ياد مهتا كه آن شب با من توی چالههای آب پا ميكوبيد)

يازدهم همين ماه (شهريور) به لطف «مهرداد مشايخي» براي دختر خورشيد و خواهر ماه «مهتا»، بزرگداشتي در خانه هنرمندان به پا ميشود. قرار است يك هفته هم تابلوهاي حيرتانگيز او نمايش داده شود.
اين اصل خبر بود، ولي خواهش من اين است كه اگر به هردليل من نبودم، شما به جاي من در برنامه شركت كنيد. ضمنن اميدوارم در اجراي بهتر مراسم به مهرداد كمك كنيد. اگر ايدهاي داريد ميتوانيد به او بگوييد؛ مهمان خاصي كه بايد دعوت شود، سخنراني، متني، شعري، كليپي... هر چيز.
حقيقت اينكه پنج ماه پس از آن اتفاق، هنوز باورش سخت است و همچنان مثل يك كابوس دنبالهدار، در زندگي ما ادامه دارد. تير ميكشد، ميسوزد و ميسوزاند...
در جريان اين ماجرا، مهرداد خيلي بزرگي كرد و كارهايي كرد كه از هركسي برنميآمد. دلش را گذاشت كنار، گذاشت توي جيبش، و مثل يك كوهمرد ايستاد تا همه به او تكيه كنيم... فقط آن روز كه توي مسجد طاقتش تمام شد و ميكروفن را گرفت تا بلكه بين آن همه نوحه و مراسم بيربط، يك چيز درخور خواهركش بگويد؛ فقط همان لحظه كافي بود تا بفهميم چهقدر دلش شكسته است... ميدانم كه در مراسم هفته آينده، مهرداد و محسن عزيز دستتنها نخواهند ماند. فقط بايد خواهش بالا را ميگفتم تا آرام بشوم.
خوشبينم كه آن روز آنجا باشم و كنار مهرداد و محسن و ديگر دوستان مهتا بايستم. اتفاق مهم، جمع شدن ماست و شايد تمام آن دو ساعت را فقط در سكوت به فرشتهاي زيبا فكر كنيم كه يك شب دامن مهتاب را گرفت و به سمت آسمان، تا خود ماه رفت... حيراني عظيميست... يك حيراني ابدي.
یک سال گذشت... به همین راحتی یک سال از ازدواج من و «امی» - مهربانترین دختر برزیلی که به عمرم دیدم- گذشت... الان که انگار قند توی دلم آب شده و مشتم را زیر چانه زدم و جلوی مانیتور دراز کشیدم؛ دارم به این فکر میکنم که نهتنها جملههای بالا خیلی کلیشهای شد، بلکه آن «یک سال گذشت» را هم معمولن بالای اعلامیههای تسلیت مینویسند تا یک همچین جایی!
حالا یک اعتراف بکنم که از این بالاییها هم بامزهتر است: من نه هیچوقت پایم را به برزیل گذاشتم و نه به عمرم هیچ دختر برزیلیای را دیدم! بله، ظاهرن مسئلهای پیچیده، ولی اتفاقن خیلی هم ساده است. یک سال پیش، من روی آيكونی که امی در «فیسبوک» برایم فرستاده بود کلیک کردم و این، در حقیقت «بعله» کشدار بنده بود به درخواست ازدواج دختری که هرگز ندیده بودمش.
امی از دوستان خواهرم «نسرین» و پسرش «معین» - که برایم حکم برادری دارد- بود. راستی رفقای نسرین در «ریو دو ژانیرو»، ننسی صدایش میکنند و ماندم معین - که لابد سختتر است- را چهطور تلفظ میکنند؟! یادم باشد از خودش بپرسم.
اوایل سال 89 که بعد از سه ماه زندان و ولمعطلی تعطیلات نوروز دوباره برگشته بودم سر کار و بیعلاقه، گاهی به فیسبوک سر میزدم... بله دیگر، حتمن همان وقتها بوده که امی با شنیدن قصه من از زبان ننسی و بقیه برو بچههای ایرانی ریو، جگرش کباب میشود. شاید هم به زبان پرتغالی توی دلش گفته باشد: «آخی، حیوونکی!»
حتا شاید آن عکسهای خفن بعد از آزادیام (که قدر جوانی «فیدل کاسترو» ریش و سبیل داشتم) را نشانش داده باشند. ولی حدس میزنم اتفاق اصلی وقتی افتاده که به شیوه «بیفور- افتر»، عکسهای قبلیام را نشان دخترک دادند... امی یکهو یکطورهایی شده. توی دلش اتفاقهای قشنگی افتاده و چند شب پشت سر هم خوابهایی دیده که ابدن به «حتا شما دوست عزیز» مربوط نیست و بیناموسی میشود اگر بگویم.
خلاصه کنم؛ ما بدون اینکه همدیگر را ببینیم یا دستکم بتوانیم از جملههای همدیگر (به پرتغالی، فارسی یا انگلیسی افتضاح جفتمان) سر دربیاوریم، با هم ازدواج کردیم. اتفاقن زیاد هم بد نیست؛ به قول آن روباهه توی کتاب شازده کوچولو: «زبان، سرچشمه سوتفاهم هاست.» ضمنن قرار هم نیست من وامی همدیگر را ببینیم. عروسخانم خیلی دلش میخواهد، ولی من که حالا حالاها امیدی ندارم. آنطور که قاضی «مقیسه» حکم فرمودند، 3 سال و 4 ماه زندان انتظارم را میکشد و خوبیت ندارد بچه مردم را آن سر دنیا چشم انتظار گذاشت!
چهارشنبهای که گذشت، سالگرد ازدواج ما بود. میدانید که برخلاف مزخرفات سریالهای تلویزیونی، خیلیها هستند که از طریق اینترنت یا اصلن همین فیسبوک با هم آشنا میشوند، عاشق میشوند و ازدواج میکنند. اما ندیدم و نشنیدم که کسانی فقط در فیسبوک با هم آشنا شده باشند، اینجا همدیگر را دوست داشته باشند و همینجا هم با هم ازدواج کنند و برای همیشه همینجا، بله فقط همینجا با هم زندگی کنند. کسی چه میداند؟ شاید من و امی اولین هستیم، شاید همه باید این سالگرد عجیب را جشن بگیریم؛ همه ما اهالی فیسبوک، که میگویند پرجمعیتترین کشور دنیاست. خود آقای زاکربرگ هم یک تبریک و تهنیتی بگوید من بدم نمیآید!
خیلی عجیب است. این روزها این ضربالمثل انگلیسی را از زبان خیلیها و به بهانههای گوناگون شنیدم که: «وقتی داره بهت تجاوز میشه و راه فرار نداری، سعی کن لذتش رو ببری!» حکایت خیلی از ماست، حکایت من و امی هم همین است... امی همچنان خوابهای داغ میبیند، در شبهای پر از موزیک و سامبای ریو مست میکند و به هر ایرانی رسید، اصرار میکند که چند کلمه عاشقانه فارسی یادش بدهد... من همچنان سیگار میکشم و جلوی این مانیتور لعنتی که مثل سوراخ سلولی به سوی آسمان، به سوی تمام دنیا مقابل چشمهایم گشوده شده، زهرخند میزنم...
زندگی نسل من پر از این ناکامیهاست، اما از همان کودکی صدای «ویکتور خارا» توی گوشمان بوده: «روزی میآید که بخندیم به آب و هوای خراب...» امروز همان روز است.
اگر نیستم، اگر گم شدم، اگر رفتم... برای این نیست که ترسیدم.
توی خودم گم شدم، مثل کرم ابریشم در پیله. اما به تو فکر میکنم، خیلی به تو فکر میکنم. راستی هنوز مثل دیوانهها به گلدان خشک شدهی تو آب میدهم، ولی خب بیفايده است.
از نشانههای پیریست لابد که یادم نمیآید تو را چهطور پیدا کردم، چهطور از دستت دادم. باید خیلی روزها گذشته باشد، شناسنامهام زرد شده باشد، و به تایید آقای دکتر آلزایمر هم گرفته باشم تا زیاد دعوایم نکنی!
میخندی. میدانم که به این حرفهایم میخندی. مثل همیشه چشمهایت برق الماس دارند وقتی به من نگاه کنی و بیباور، به حرفهایم بخندی. چشمهای الماسی تو، هیچ چیز غیر عشق را از من باور نمیکنند. بگذار برایت سادهاش کنم: حتی علفهرزهای کنار گور من هم از تو سرخ میشوند، شقایق میشوند، شقایق وحشی وحشی.
***
توی فیسبوک دنبالت میگردم. همنامهای تو زیاد نیستند؛ اینجا که شاید به سه یا چهار نفر هم نمیرسند و البته تو بینشان نیستی. مثل همیشه کمیابی، مثل الماسی که چه بسیار آدمها میآیند و میروند و به عمرشان لنگهات را نمیبینند. باید خوشبخت بوده باشم که شانس دیدنت را داشتم، حالا دیگر اینکه نصیبی از تو نداشتم فاجعه نیست. الماسهای بزرگ، الماسهای کمیاب، قسمت هرکس نمیشوند. باید به همین راضی باشم که بارها تماشایت کردم، سالها در خیال بوسیدم و آغوش گرفتمت و چه بسیار شبها که از نداشتن تو اشک ریختم...
از دختری همنام تو در فیسبوک میپرسم: «الماس بودن چه حسی دارد خانم؟ شما هم عاشق مجنونی دارید که هیچ نتواند فراموشتان کند؟ که حتی وقتی شما عروس شدید و او به اجبار عشقش را کنار گذاشت هم باز از شنیدن نامتان دلش، تنش، همه بود و نبودش بلرزد؟ شما الماسید؟ شما دلتان هم از الماس است، مثل چشمهایتان؟ شما...»
میخندد، اما نه مثل تو الماسی.
***
دلم میخواست در آن کتاب که نوشتم، مجبور نمیشدم اسم تو را عوض کنم. دلم میخواست تو برای همیشه قهرمان قصههایم، معشوق رویایی خیالهایم میماندی. دوست داشتم میتوانستم اسم تو را فریاد بزنم... بله، این جملهها آشناست. 18 ساله بودم - یا شاید کمی بیشتر- که این را آرزو کردم. نوشتم: «دلم میخواهد نام تو را فریاد بزنم. با صدای بلند صدایت کنم.»
حالا آرزویم 15 ساله شده است. حالا میترسم صدایت کنم و برخلاف آن قدیمها که دلم میخواست تمام دنیا صدایم را بشنوند، گوش نامحرمی نام تو را از دهان من بشنود. تو عروس قصههای من نشدی و آرزو به دلم ماند. قسم خوردم از آن آخرین دیدار به بعد، که فقط دوستت داشته باشم، عاشقت نباشم، یا دستکم دیگر کسی نداند که چهطور دوستت دارم.
حالا آرزوهایم برای تو شادیست، خوشبختیست، عاشقیست و باز و مثل همیشه که مینوشتم: برایت عشق میخواهم، عشق، عشق، عشق الماس من.
تولدت مبارک فلامک!
زندان كه بودم، براي دو نفر آه كشيدم. همينطور كه داشتم توي سلول قدم ميزدم و مثل هر روز فكر ميكردم و منتظر بودم تا بلكه اتفاقي بيفتد؛ چهره آدمها از جلوي چشمم ميآمدند و ميرفتند، دوستها، آشناها، همكارها.
يك بار ياد «نيكي» افتادم. يك بار كه نه، زياد و هميشه ياد اين دوست قديميام ميكنم؛ ولي آنبار روحيهام جوري بود كه آه سردي آمد و قطره اشكي كه گوشه چشمهايم خشكيد. بياختيار صدايش كردم: نيكي...
بار ديگر، «ويرجين» را صدا كردم و آه كشيدم. اويي كه همان روز دستگيريام قرار بود بيايد و با هم باشيم و من نگران بودم مبادا حوالي خانهام دستگير شده باشد. بعدتر كه خبري نشد و فهميدم برايش اتفاق بدي نيفتاده، تازه دلتنگي هجوم آورد.
- ويرجين من، كجايي...؟
حق دارم حالا شكايت كنم. اين روزها نه نيكي را دارم و نه ويرجين را. نيكي كه تمام راهپيماييها را با من ميآمد و آنقدر آتشش تند بود، اويي كه تا دو روز قبل از دستگيري من مدام تلفن ميزد و ميآمد و ميرفت؛ بعد از آزادي حتي يك بار هم نيامد تا ببينمش. چند بار تلفن كردم تا صدايش را بشنوم. جواب نداد. نگران شدم. به محل كارش زنگ زدم. وقتي گوشي را برداشت، انگار كه هيچ اتفاقي نيفتاده است، انگار نه انگار كه دلتنگ شده باشد، مثل يك دوست ساده كه حال و احوالي كند و حرف زيادي براي گفتن نداشته باشد. خواستم براي رفع نگراني، از او دليل اين سردي را بپرسم. با خودم فكر كرده بودم شايد تهديد شده باشد، شايد از او هم بازجويي شده، شايد... ولي نيكي نميخواست حرف بزند، زود موضوع صحبت را عوض كرد. فكر كردم شايد پاي تلفن احتياط ميكند، ولي چند ماهي از درآمدن من گذشته و او هيچ تلاشي براي ديدنم نكرده بود.
قصه ويرجين اما جور ديگري بود. شايد خجالت كشيد يكدفعه قطع رابطه كند. صبر كرد تا بهانهاي پيدا كند، سردياش را پاي خودم و اشتباهاتم بنويسد و بعد با خيال راحت از اين دوست دردسرساز دوري كند.
حوصله ندارم ادامه بدهم. وقتي آن تو بودم، خيليها كه اصلن فكرش را نمي كردم برايم اينطرف و آنطرف دويدند و در جستجوي نام و نشاني از من، به ديوار زندانها چشم دوختند. دلواپسم شدند و وقتي بيرون آمدم، بيذرهاي منت آمدند و بوسيدند و كنارم ماندند؛ مثل مهسا، مثل پويا. و راستش آن موقع بيشتر از وقتي كه داخل زندان بودم به كمك نياز داشتم...
ويرجين و نيكي نماينده تمام آنهايي هستند كه ترس مانعشان شد و دوستي را زير پا گذاشتند. آنها زندگي بيدردسر را به دوستي پردردسر ترجيح دادند. آيا ميشود به آنها خرده گرفت؟ آيا كسي ميتواند اين كار آنها را نادرست بداند؟ نظر شما چيست؟
براي اولين شماره مجله «ديار» در سال جدید، چیزی نوشته بودم درباره مرگهای ناگهانی آدمهای مختلف، از جمله مهتای عزیز... لیست مردههای امسال خیلی بلندبالا شد. ديروز و امروز هم خبر مرگهايی ديگر رسيد؛ اول عزت سحابی و حالا پسرعمه خودم. با او - مثل تمام فامیلهایم- ارتباط زیادی نداشتم. جوان مرد طفلک، باز هم سکته قلبی. فکر میکنم... نمیدانم به چهچیز فکر میکنم. فقط میدانم که دارم فکر میکنم و غمگینم از این روزهای بد.
وقت خداحافظی با «نسیم» هم رسید. حیف شد؛ نسيم هراز مجله خوبي بود كه همه ما به عشق همديگر و كاري كه ميكرديم و چيزي كه مينوشتيم، تويش مانده بوديم. بعد از ۶ سال انتشار، اين يكي هم به سرنوشت باقي نشريات خوب ايران دچار شد...
انگار «دچار بايد شد»؛ اين سرنوشت است!
از دیروز صبح، دیگر از مرگ نمیترسم. وقتی تو میتوانی اینطور راحت سرت را زمین بگذاری و بمیری، بخوابی و دیگر بیدار نشوی، دل بکنی و همه چیز بگذاری و بگذری، پس مرگ نباید چیز بد و ترسناکی باشد. باور کن از وقتی خبر را شنیدم، آرامشی در دلم افتاده است که میتواند به قاطعیت همان مرگ باشد؛ پایانی بر تمام دردها.
دیشب که خواستم بخوابم، با خودم گفتم کاش من هم بتوانم مثل او بخوابم و بیدار نشوم. «مهرداد» برادرت میگوید که او هم بارها به همین فکر کرده، ولی حالا که دیده بعد چه بر سر اطرافیان میآید، این فکر عذابش میدهد. من اما هنوز هم با خودم فکر میکنم: کاش میشد مثل او خوب بمیرم، توی خواب...
امروز صبح که بیدار شدم، فکر میکردم که همه چیز را به خواب دیدهام. همهاش کابوس بوده، یک کابوس سرد... صدای آرام «امید» پای تلفن، ناباوری من که قسمش میدادم از این شوخی بد دست بردارد، و جنون، فریاد، فریادهای التماس من: «چرا با من این کار را میکنی...؟»
نمیتوانستم باور کنم. خیال میکردم تو هنوز هم پای بومی سفید نشستهای و داری خودت را توی نقاشیهایت تکثیر میکنی؛ با آن انگشتهای ظریف و کشیده، چشمهای درشت و موهایت که سیاه بودند...
امشب سرم درد میکند. پیشانیام کوفته است. یادم نمیآید در آن سر به دیوار کوبیدنها، ضجه زدنها، پیشانیام را به جایی زده باشم. شاید از شدت گریه باشد، شاید هم نه.
فردا صبح باز بیدار خواهم شد، باز یادم خواهم افتاد که تو مردهای، خوابیدهای و در خواب قلب کوچکت از تلاطم ایستاده است. این کابوس ادامه خواهد داشت. برای منی که دیگر از مرگ نمیترسم، تاب آوردن این همه سخت است، خیلی سخت...
- خبر در ایسنا، مهر، شرق، همشهری، خبر آنلاین، برنا، فردا، هنرمندان ایران، هنر
- سایت اینترنتی مهتا؛ نقاشیهایش را ببینید
(این یادداشت در شماره اول ماهنامه «دیار» چاپ شده؛ با عنوان «فضای مسموم مطبوعات امروز و گلایههایی از خودمان». امروز داریم شماره دوم دیار که ویژه عید است را میفرستیم چاپخانه...)
داشتم توی آرشیو نشریات قدیمیام دنبال اولین مصاحبه «مهناز افشار» و «بهرام رادان» میگشتم تا ببینم اینکه خانم افشار در مصاحبه ماه پیش «رویش» گفته هیچوقت شباهتم را با آن خانم هنرپیشه قدیمی انکار نکردم، راست گفته یا نه. آن مصاحبه را بچههای هفتهنامه «تماشاگران» بعد از ظهور این دو بازیگر در «شور عشق» گرفته بودند و اتفاقا گفتوگویی جنجالی شده بود. جوری که رادان شاکی شده و آخرش گفته بود: «دیگر با شما مصاحبه نمیکنم!»
و البته غافل از اینکه دارم با پای خودم توی راهی قدم میگذارم که خب برگشتنش خیلی سخت است: گرداب نوستالژی! فکرش را بکن، آدم خودش روزنامهنگار باشد و بردارد نشریههای 10 سال پیش را ورق بزند؛ دیگر مگر میشود به این راحتی دل کند؟ کلی وقتم گرفته شد و عمدهاش هم به ورق زدن و تماشای یک کیسه پر از کاغذپارههایی گذشت که کمتر کسی دیده است. اینها را «نادر داوودی» (صاحبامتیاز و راهانداز تماشاگران) به من امانت سپرده و نوعی تاریخچه خام آن نشریه جریانساز و بزرگ است. دیدنیهایی بین آن کاغذهاست که فکرش را هم نمیکنید؛ مثلا دستنوشتههای اغلب نویسندگان، از «احمد محیط طباطبایی» و «عطا بهمنش» گرفته تا برادران رحمانی و برادران راهبر و حتی «امیرمهدی ژوله». حتی آن یادداشت «شهیار قنبری» که در سوگ «فریدون فروغی» نوشت یا آن دیگری که برای «فرهاد مهراد» - و بعد هم زیرشان زد!- هم هست. یا نوشتههای «محسن نامجو» آنوقتها که تازه آمده بود تهران و کسی نمیشناختش؛ که این دوتای آخر مربوط به نشریاتیست که خودم سردبیرشان بودم.
غیر از اینها، اصل طرحها و کاریکاتورهای برادران نیستانی، لیآت و یادداشت «حسن کریمزاده» (طراح مجله) که حاکی از نابودی کارش توسط ویروس اینترنتی «چرنوبیل» است، یادداشت خودمانی «عطا مهاجرانی» که وزیر ارشاد وقت بود، احکام بچههای تحریریه که هر سال جایزههای جشنواره مطبوعات را درو میکردند، فهرست معروف «مصاحبهشوندگان آتی» مجله و حتی کلی از نامههای خوانندگان که چند اسم معروف هم بینشان است و حالا آنها برای خودشان روزنامهنگار شدهاند. کاغذ به کاغذ، صفحه به صفحه، حرف داشتند و نکته. از مشکلات کار آن دوران بگیر تا جدیتی که داشتند و داشتیم و حالا نیست و خیلی زود بدل به نوستالژی شده... در همین حال و احوال، یادم آمد که به دوستی قول داده بودم در مورد گلههایم از روزنامهنگاری و روزنامهنگاران امروز بنویسم. پس مینویسم؛ تا جایی که وقت کنم مینویسم و حرفهای اساسی باشد برای بعد.
با «شهرام فرهنگی» (سردبیر مجله نسیم) که مینشینیم، زیاد در اینباره حرف میزنیم. با توجه به اینکه توی سر حرفه ما زدند و دیگر کسی میل به روزنامه خریدن و مجله خواندن ندارد و هزار جور مرض دیگر که گریبانگیر شده، توافق داریم کار درست را امیر ژوله کرد که زود کشید بیرون و رفت «قهوه تلخ» و این چیزها بنویسد تا هم خلق خدا بخندند و دعایش کنند و هم دنیای خودش به راه باشد و چرخ زندگیاش مثل ما در گل نماند. بقیه هم که ول کردند و رفتند، شاید که غمغربت ولشان نکند، ولی دستکم مثل ما که ماندیم اینطور عذاب نمیکشند؛ چه آنها که از عالم مطبوعات رفتند و چه آن بیشتر که از این ولایت.
ما که ماندیم باید خیلی چیزها تحمل کنیم؛ مثلا اینکه فلان بازیگر که عقده روی جلد دارد و روزگاری آرزویش بود یکی از ما سراغش برود و با او مصاحبه کند؛ به لطف جیب فلان جناب سرمایهدار که دهانش وا مانده از خوشی دیدار، یک شبه میشود سردبیر یک مجله نوتاسیس. چند تا از این نونویسندهها را هم دور خودش جمع میکند و هی با خودش مصاحبه میکند و عکس خودش را میزند روی جلد! این میشود مطبوعات ما؛ آن هم نه یکی نه دوتا، چندین و چند تا از این نشریهها را سراغ داریم که در همین چند سال روی دکه رفتند. شایستهسالاری و سابقه و کسوت و قلم هم یعنی پشم، یعنی کشک. نه این سردبیرها سردبیرند، نه ناشر و سرمایهگذارشان آدم فرهنگیست که از کار درکی داشته باشد و نه حتی نویسندههایشان واقعا ژورنالیست و اینکارهاند.
باید قیافههایشان را ببینی وقتی توی تحریریه چیپس و کرانچی میلمبانند و عکسهای فشنشان را توی فیسبوک میچپانند. خب نه پفک خوردن جرم است و نه آن کارهای دیگر بد، اما وقتی ژست روشنفکر میگیرند و عالم و آدمی که نمیفهمند را مسخره میکنند، آدم از همقطاری با آنها عقش میگیرد. حالا کاش بلد بودند به بهانه نقد، کسی را بکوبند؛ نه، تمام فکر و ذکرشان این است که مثلا شماره موبایل این فوتبالیست یا آن بازیگر سینما را توی گوشیشان داشته باشند و وقتی طرف زنگ میزند تا برای رفتن به کنسرت یا ميهمانی شامی در منزل دعوتشان کند، جلوی بقیه پز بدهند و آن نیمچه ستاره حلبی را به اسم کوچک صدا کنند! اصرار دارند مصاحبهشوندگان را «تو» خطاب کنند و زورکی خودشان را «دوست» طرف بدانند. حال خیلی از قدیمیها از این احوال بههم خورد که کار را ول کردند و خانهنشین شدند تا این همه را نبینند.
ظرف یک دهه گذشته، مطبوعات ما رشد عجیبی داشتند و چون این همه نشریه نیروی کمکی نیاز داشتند، پای خیلیها به این عالم باز شد. از خودمان مایه میگذارم؛ من، حمید منبتی، امیر ژوله، امید کریمی، امید توشه، مسیح علوی و خیلیهای دیگر از همین فضا استفاده کردیم و وارد شدیم. ما نسل اول جوانهای مطبوعات نبودیم، ولی بعد ما انگار درها جوری شکست که - به قول امروزیها- هر «هله هولهای» وارد گود شد! فکر بد نکنید؛ ما بخیل نبودیم و از آنجا که یکی دست خودمان را گرفته بود، ما هم همیشه سعی کردیم دست تازهکارها و نورسیدهها را بگیریم. خیلی از این بچهها حالا جزء بهترین همکاران ما هستند، اما... امان از آن خیل آپاچیها که حتی دست دوستی قدیمیها را پس زدند، تازه اگر گاز نگرفتند!
اینها اغراق نیست، خودتان که وضعیت مطبوعات را میبینید. چه بویی جز خامی از صفحات آن به مشام میرسد؟ چه رنگی جز زردی مایل به - به قول بورات- آن چیز قهوهای؟! این حرفها تف سر بالاست، ولی یک جور اعلام برائت نویسنده و همفکرانش بدانید از این جماعت. به مقدسات قسم ما سعی میکنیم از اینها نباشیم؛ از این جماعت که با یک سکه یا حتی کارت هدیه 50 هزار تومانی که توی جلسه رسانهای میدهند، میشود قلمشان را خرید. این حرفه ماست و دلمان برایش، برای خودمان که مشغول آنیم میسوزد. این حرفه ماست و از این راه نان میخوریم؛ مثل بعضیها نیستیم که پول توجیبی و کافه و سیگارمان را باباجان بدهد و حقتحریر نخواهیم، فقط به رفاقت با سوژهها قانع باشیم و شاید این وسط کبوتر عاشقی هم بیابیم... غمانگیز است، ولی باید اعتراف کنم به چشمهای خودم دیدم که یکی از خانمهای همکار دست در دست آن کارگردان موسفید در خیابان میدوید و مثل فیلمهای «لاو استوری» انگار تصویر هم اسلوموشن شده بود! حالا بگویید چند سالش است این خانم؟ شاید به زحمت 20 سال. و باز باید اعتراف کنم که با همین گوشهای خودم شنیدم اعتراف آن یکی خانم همکار جوان، که از پیشنهاد همخانگی آن فيلمبردار موسفید سینما تعریف میکرد؛ چراکه طرف سابقه همخانگی او را با برادر کارگردانش میدانست!
واقعیت اینکه دختران ما سربلندمان کردند. همین چند ماه پیش بود که در مجلهای یک پرونده به احترام دختران توانای نسل نو درآوردم و اول از همه هم از همکاران مطبوعاتی فراوانم نوشتم. پس نگویید که طرف زنستیز است و با دختران همکارش مشکل دارد و از این حرفها. نه، اتفاقا خود این خانمها منتقد بزرگ آن قشرند که اسمشان را گذاشتیم «ژیلا ژورنالیستها»! اینها با خالهزنکیهایشان، قهر و دعواهایشان، خبرچینی و سخنپراکنیهايشان، گندش را در آوردهاند دیگر. و البته فراموش نکنیم که بعضی برادران محترم هم دم به دم این عده دادند و این روزها وارد جنگ و دعواهایی شرمآور شدند که این یکی را دیگر عمرا نمیگویم!
شتابزده این چند خط را نوشتم و خیلی حرفها جا افتاد و ناگفته ماند، که باشد برای بعدهایی که امیدوارم هرگز نیاید. شاید بهتر بود جای همه اینها از ابهت، متانت و جدیت کسانی میگفتم که نسل امروز کار را از آنها تحویل گرفتند؛ پیشکسوتها و بزرگان مطبوعات. آنهایی که یک نگاه نافذشان کافی بود تا تن هر مصاحبهشونده یا کارآموز جدیدی به لرزه بیفتد. آنهایی که سواد و مهمتر «شعور» داشتند، قلم به جانشان بسته بود و به هر چیز و ناچیزی نمیفروختندش. اینطور نبودند که به اولین پیشنهاد روابطعمومی و مدیربرنامه و کوفت دیگر کارشان را ول کنند و با خوشحالی بروند پی آن کار. عکاسها را که اصلا نگفتیم؛ دیجیتالشان کجا بود؟! مثل این جدیدیها با فریمهای پرتعداد، فیلم نمیگرفتند؛ واقعا عکس میگرفتند و از همه مهمتر اینکه واقعا عکاس بودند، نه که بیایند و چند وقتی بنویسند و ببینند استعداد ندارند، بعد بروند پولی جور کنند و یک دوربین دیجیتال بخرند، بشوند مثلا عکاس!
میدانیم با این غرغرها آب از آب تکان نمیخورد و فقط برای خودمان دشمن زیاد میکنیم، ولی نوشتیم به قول معروف «برای ثبت در تاریخ». شاید چند دهه بعد، یکی خواست در مورد اینکه چرا حوالی سال 1389 اوضاع مطبوعات اینقدر بد بوده، تحقیقی کند و چیزی بنویسد. باشد برای آن روز.
التهاب خیابانها را پشت در گذاشتم و برگشتم خانه؛ به جستجوی جرعهای آرامش. آنقدر راه رفته بودم که پاهایم زقزق میکردند و بدتر اینکه در پناهگاه کوچکم هم خبری از آرامش نبود. به جوانی فکر میکردم که از بالابر نبش چهارراه قصر بالا رفته بود و با خودم میگفتم که حالا حتماً او اولین شب انفرادی را تجربه میکند...
شب دوم اما با یک خبر بد دیگر از راه رسید. از عصر همه دنبال «میم» میگشتیم. تلفنش خاموش بود، اس.ام.اسها نمیرسیدند، کسی از آن دوست آراممان خبری نداشت. سر شب قطعی شد که میم گم شده. بچهها که همخانهاش را پیدا کردند، آخرین جملههای او که پای تلفن گفته بود را شنیدیم و برای هم تعریف کردیم و هزار بار بین آن دو- سه جمله ساده و کوتاه به دنبال نور امیدی گشتیم. توی ماشینش بوده و برمیگشته خانه. گفته تا نیم ساعت دیگر میرسد. اخلاقش را میدانستیم، میدانستیم که برخلاف اغلب ما خوشقول است. به قول همخانهاش: «وقتی میگفت میآیم، حتماً میآمد.»
یکی- دوتایمان اما از تک و تا نیفتادند. نام پدر و مشخصات دیگرش را با هم چک میکردند تا در فهرست اعلام شده دادسرا بگردند، که بعد خیالشان راحت شود اسم او در آن لیست نیست و رفیقمان را نگرفتند و حتماً جایی به چیزی دستش بند است و خیلی زود پیدایش خواهد شد. هم نمیخواستیم باور کنیم و هم باورش سخت بود که آدمی با خصوصیات اخلاقی میم، با آن آرامش و دوری از هیجانزدگیهای معمول اکثر ماها، توی توری افتاده باشد که برای کسانی دیگر پهن شده؛ پولکش به تیغی گرفته باشد که هم بعید بود و هم برای او زیادی بیرحم...
اما باید با واقعیت کنار آمد. پس دیشب، او هم شب نحسی را تجربه کرده. فقط امیددارم که دستکم انفرادی نبوده باشد. مثل بچههایی که روز عاشورا از خیابان گرفته و خیلیهایشان را بیهدف و فلهای جمع کرده بودند، با بقیه باشد، تنها نباشد. و بیشتر امیدوارم که زود آزاد شود، زود بتواند ثابت کند فقط داشته میرفته سمت خانهاش که آن حوالیست.
و بیشتر و بیشتر و بیشتر و باز هم بیشتر - مثل پارسال- غم میخورم که چنین وقتهایی کاری از دستم بر نمیآید. میم همان کسی بود که تا اواخر پارسال زیاد نمیشناختمش، ولی وقتی آن شب پرسوز بهمن آزاد شدم یکی از کسانی بود که خیلی مشتاق دیدنش بودم. میخواستم ببینمش و از او به خاطر آرامشی که به من و خیلیهای دیگر میداد، حضوری تشکر کنم. شبهای اوین، تا دیروقت بیدار میماندیم و چون بعد از چندین روز درددل و مشورت و خاطرهگویی و چیزهای دیگر حرف کم آورده بودیم، فکر میکردیم. هرکس توی خیالات خودش غرق میشد و بغضش را با دیوار یک سمت سلول قسمت میکرد. بهترین لحظات آن روزهای من و «سعید کلانکی» وقتی بود که یکی- دو ساعت از نیمهشب گذشته، سکوت خوفناک 209 سنگینتر میشد و ما چشم دوخته به تلویزیون، به انتظار برنامهای مینشستیم که میم میساخت و آن ساعت پخش میشد.
این برنامه تنها برنامه سیما بود که موسیقی ناب داشت و نه لهراسبی رویش میخواند و نه مارش رزمی یا خاص عزاداری بود! اگر دقت کنید میفهمید کسی که منبع شنیداری موسیقیاش این تلویزیون باشد، چه به روزگارش میآید و ما چه عشقی میکردیم با آن برنامه و با چه ولعی تماشا و گوش میکردیمش. سعید یادت هست؟ میگفتی: «اگر رفتی بیرون، از طرف من این دوستت را ببوس!»
میم به ما آرامش میداد، امید میداد، زنده نگهمان میداشت. اغراق نمیکنم. نه اینکه چون حالا جای او با من عوض شده، بخواهم روضه بخوانم. نه؛ اینها را در همان دیدار اول به او گفتم و تو نمیدانی که چه برقی برداشت چشمهایش. گفت: «من همیشه فکر میکردم کسی برنامه ما را نگاه نمیکند! کمفروشی نمیکردم، ولی از حالا به بعد این کار برایم جور دیگری شده...»
دوست دارم بیشتر و بیشتر در مورد او بنویسم. درباره اویی که تازه کشفش کردهام و با وجود وضع بد روحی و جسمی این روزهایم - که زیاد کسی را نمیبینم و مدتهاست در تنهایی تازهای غوطه میخورم- اما دوستی زیبایی بین من و او جریان پیدا کرده و حرفهای زیادی برای نوشتن دربارهاش دارم. مینویسم، اما نه برای انتشار در اینجا.
اینجا فقط این را اضافه میکنم که وقتی من در عذاب بودم او زمانی، جایی، کاری میکرد که گرچه حتی روحش خبر نداشت، ولی به من انرژی و امید میداد و خستگی جانم را به در میکرد. فکر میکنم دوست من امروز به آن انرژی و امید احتیاج دارد. منی که دوست او هستم، شمایی که من را دوست خودتان میدانید، بیایید حالا که به ظاهر کاری برای کمک به او و همغصههای او از دستمان بر نمیآید، عشق و انرژیمان را در مسیری به جریان بیندازیم که معتقدیم میتواند راهگشا باشد.
شک نکنید اگر همانطور که گفتم، از اعماق قلب و با عشق مایه بگذاریم، از این سیاهی زمستان سر بلند خواهیم گذشت. با اینها زمستان را سر کنیم، با اینها بهار را باور کنیم؛ که عاقبت سر خواهد آمد سیاهی این زمستان.
پینوشت: غصه میم نگذاشت تا قصه دریای عزیز را برایتان بگویم. او که از سال گذشته در انتظار آزادی برادرش است، از این هفته غم برادر دیگرش را هم به دوش خواهد کشید. هول این مصیبتها جانم را به لرزه انداخته و تنها شرم از چشمان صبور امثال دریاست که نمیگذارد از پا در بیایم...
نزديكاي صبح كه خواب آمد، سرم را گذاشتم آنجاي ملحفه كه دست فلا رويش بود و توي انگشت يكي مانده به آخر، انگشترش را كشيده بودم. روي اين بوم سفيد، سه نفر خوابيدهاند و دور تا دورشان را نقاشي كردم؛ فلا، نيكي و ويرجين.
فلا را وقتي كشيدم كه آمده بود براي خداحافظي. دوست قديمي نوجوانيام، كسي كه خيال ميكردم... نه، واقعاً عاشقش شده بودم. هفت سال دوستش داشتم و بعد كه ديدم و ديديم و به توافق رسيديم كه نبايد بيش از آن خودمان را عذاب بدهيم، با هم دوست شديم و بعد چهقدر بيشتر دوستش داشتم؛ بي آن شعله كه ميسوزاند، ميسوزاند، ميسوزاند دلم را، همه هستيام را.
چهارده سال بعد از آن غروب دلتنگ ساحل متلقو كه اميد و آرزو را در چشمهاي الماسي او پيدا كرده بودم، آمده بود براي خداحافظي. گفتم بگذار نقاشيات كنم. خوابيد و دور تا دورش را خط كشيدم. از دستهاي كوچكش، انگشتهاي ظريفش، و آن انگشتر تازه كه دست كرده بود... تا موهايي كه پاشيده شده بودند بالاي سرش؛ مو به مو... همه را كشيدم.
بعد نيكي آمده بود. قصه آن سه سال زندگي كه دل به ديگري بسته بود را تعريف ميكرد و من خواباندمش كنار فلا، پيش تصوير غمگين فلا. تعريف ميكرد و من خط ميكشيدم... گردوهايي كه در اولين عصر ديدار، توي لپش ديده بودم را هم كشيدم. خنديد، مثل هميشه خنديد و غصهها را فراموش كرد. كنار عكس خودش نوشت: «1. اونا كه توي لپت قايم كردي گردوئه؟»
و هي شماره زد و هي نوشت، تمام قصهها و جملههاي قصار سالهاي بلند دوستي را. بوم سفيد، سياه شد.
بعد، ويرجين كه از سفري سرد برگشته بود، مهمان تشك كنار بخاري خانه نسرين شد. دلش گرفت. چيزي نگفت، اما اشارات زنها و حسادتهاشان را بي كلمه، بي يك نگاه حتي ميشود فهميد. خواستم بگويم اين يك رسم قديمي است كه خاطرهها را ثبت ميكنم. چيزهاي كوچك را دوباره جان ميدهم براي جان شيفتهام در شبهايي كه كسي كنارم نيست و يادها، تندبادها تنم را ميلرزانند...
ديشب كه خواب آمد و نور ريخته بود روي ديوار رو به رو، سرم را روي دستهاي فلا گذاشتم. كنار ويرجين خوابيدم و به صداي خندههاي نيكي گوش دادم كه هي دورتر و دورتر ميشد و آخر در خواب من گم شد. يادها آمده بودند، تندبادها...
مثل همیشه، از اخبار امروز صبح كشور چندان بوي خوشي نميآيد. به نظر ميرسد آلودگي هواي پايتخت و چند شهر بزرگ (از جمله زادگاهم اراك؛ كه به خاطر فعاليت كارخانههاي مجاور شهر، هميشه خدا جزو آلودهترينهاست) دوباره به مرز خطر خواهد رسيد و بعيد نيست دولت «تعطيلدوست» ايران آخر اين هفته را هم تعطيل اعلام كند.
پرونده اين ماه «نسيم» درباره همین تعطیلات ناگهانی و رکورد كذايي کشورمان در میزان تعطیلات بود. برخلاف چند شماره اخیر، پرونده خوبی نشد و اصلاً راضي نبودم؛ هرچند خيلي به موقع بود! اين هم مطلبي كه به عنوان ورودي بحث نوشتم:
پروندهاي براي ركورد دستنيافتني ايران در تعداد روزهاي تعطيل
ناگهان جمعه!
با نزول اولين بارشهاي زمستاني، همه نفس راحتي كشيدند؛ هم تهرانيها كه از تحمل چند هفته آسمان چركين پايتخت به تنگ آمده بودند و هم آنها كه از تعطيلات غيرمترقبه و ناگهاني ضربه ميخوردند؛ يعني صاحبان صنايع و كليه كساني كه كارشان جايي و مثلاً در ادارهاي گير بود و مدام كارشان نه به فردا، كه كلاً به هفته بعد ميافتاد!
اهالي اين شهر دودگرفته كه تكليفشان روشن است. گرچه مثل هميشه آمار سكتههاي قلبي و مبتلايان به امراض تنفسي اعلام نميشود، ولي همه ميدانند كه دارند سرب ناب به سينه ميكشند و آهسته آهسته مرگ را با دم و بازدم خود مزمزه ميكنند. بيشوخي، بيتعارف! جوري كه بالاخره مسئولان زير فشار افكار عمومي كم آوردند و در اظهار نظري بيسابقه اعلام شد: «شهروندان تهراني ميتوانند از آلودهكنندگان هواي شهر شكايت كنند.»
گذشته از اينكه چه كسي حاضر است براي طرح چنين شكايتي پيشقدم شود و عاقبت اين دعوي چه خواهد بود، به نظر ميرسد بدعتهايي از اين دست بيشتر جنبه انحرافي دارند تا طرح يك بحث بنياني و اثرگذار. چنان كه تعطيل كردن روزهاي بين دو تعطيلي - با نام جالب «بينالتعطيلين»- ريشه چندان متفكرانهاي ندارد، يا تعطيل كردن آخر هفتهها با تصميمگيري در ابتداي هفته!
اول، كار به جايي رسيد كه ملت هميشه شوخ و طناز ما براي هم اس.ام.اس ميفرستادند كه: «چون ايام هفته بين دو تعطيلي جمعه قرار گرفتهاند، از شنبه تا پنجشنبه تعطيل است!» ولي ديديم كه با بروز مشكلات جوي و قحطي باد و باران و برف، اين لطيفه خيلي زود تعبير شده و بيدريغ تعطيلات اضافي به تقويم مملكت تحميل شد؛ يك بار شنبه و يكشنبه، بار بعد از چهارشنبه تا شنبه بعد و...
اين تعطيلات اضافي با ما چه ميكند؟ اولين چيزي كه به ذهن همه ميرسد، تاثير منفي بر اقتصاد كشور است. در حالي كه هيچكدام از طرحهايي مثل ممنوعيت تردد اتومبيلها به صورت زوج و فرد، كاهش ساعت كاري كارمندان، تعطيلي مدارس ابتدايي و حتي تعطيلي عمومي كلانشهرهاي آلوده باعث نشدند تا شاهد هواي پاك در اين چند شهر - و خصوصاً تهران- باشيم؛ ولي همه اين طرحها دست به دست هم دادند تا داد خيلي از صاحبان كارخانهها و كارگاهها، مديران دلسوز بعضي نهادها و ادارات در بيايد. منتقدان اقتصادي هم كه مثل هميشه مخالف افزايش تعطيلات بودند و در اين مدت تا توانستند به وضعيت موجود خرده گرفتند.
اين ميان، وضع بچهمدرسهايها و كارمندان فرق داشت. دسته اول كه دور از جانشان ميميرند براي تعطيلات! كافي است بهشان بگويي به فلان دليل مدرسه تعطيل شده، تا بدون هيچ پرسش و اما و اگر و غصهاي بالا بپرند و شادي كنند. كارمندان هم سن و شَانشان اجازه نميدهد، والا وقتهايي مثل ماه پيش ته دلشان عروسي برپا ميشود و ميروند خانه و استراحت ميكنند، بي غم كاهش يا تاخير حقوق و مزايايشان!
اينها از جمله جنبههاي بعدي معضلات ناشي از تعطيلات بيرويه هستند؛ همين ضربه به نظام آموزشي و همينطور نظام اداري كشور. در پرونده پيش روي شما بيشتر به تاثيرات اقتصادي حجيم بودن تعطيلات پرداختيم تا حوزههاي ديگر. ضمناً علاوه بر جنبه نوستالژيك تعطيلات يا نگاهي به معناي پنهان مشتقات اين واژه در فرهنگ عامه، مقايسهاي هم داشتيم ميان ايران با ديگر كشورهاي جهان تا بدون هيچ پيشداوري، بدانيم آيا واقعاً «ايران پرتعطيلاتترين كشور دنيا» است يا اين عنوان و ركورد كذايياش را بايد به سرزمين ديگري بدهيم؟
جالب اينكه در نوشتههاي اغلب همكاران - بدون هيچ هماهنگي قبلي- عنوان شده كه: با شرايط جديد، به نظر ميرسد بايد بازتعريفي از تعطيلات داشته باشيم و معناي سنتي اين روز خاص را به فراموشي بسپاريم!
يادمان هست كه در آستانه بازي فينال جام جهاني 2010، مردم فوتبالدوست اسپانيا از دولتشان تقاضا كردند كه در صورت فتح جام، آن روز را تعطيل رسمي كنند تا همه بتوانند فارغ از كار و گرفتاريهاي ديگر، به جشن و شادي بپردازند. و باز همه خوب يادمان هست كه پاسخ دولت به مردم، يك «نه» قاطع بود. چنين سختگيري هدفمندي براي ما كه ميتوانيم يكپنجم سال را در تعطيلات بگذرانيم و آب هم از آب تكان نخورد، قطعاً عذابآور و غيرقابل تحمل است. بنابراين بايد خوشحال باشيم كه اهل اسپانيا يا هر كشور ديگري با سردمداراني چنين ظالم نيستيم؛ حتي اگر تيم ملي كشورمان به جاي قهرماني جهان، قدرت گرفتن مدال سوم بازيهاي سطح پايين آسيا را هم نداشته باشد!
(اين هم براي دل «آزاده»، كه هي به اينجا سرك ميكشد و غر ميزند كه آپ كنم و بيخبر نگذارمش)
دوستاني كه پرسيدند حكمات چه شد؛ من چون توي فيسبوك نوشته بودم و اغلب سايتها خبر را منتشر كردند، ديگر نيازي نديدم كه اينجا هم آن را تكرار كنم. اما گويا بعضي از دوستان هنوز خبر ندارند و هي كامنت ميگذارند و از نتيجه دادگاه ميپرسند.
اول از همه اين دوستان تشكر ميكنم و بعد هم عرض كنم كه: حكم دادگاه بدوي (اوليه) سه سال و چهار ماه (چهل ماه) است. حالا فردا لايحه اعتراضي را به دادگاه تجديد نظر ميدهم و منتظر راي نهايي ميمانيم. به احتمال خيلي زياد اين حكم ميشكند و كمتر خواهد شد.
درخواست من از شما اين است كه نگران نباشيد. روحيه شما بالا باشد، دل من هم قرص خواهد بود. فداي همه رفقاي موافق...
«تا من برسم، جنازه را برده بودند. دیر رسیدم و ندیدم، اما برایم تعریف کردند که مادر آن پسر جوان خیلی بیتابی میکرده. مدام نفرین میکرده و آخرش همان جلوی بیمارستان غش میکند. پدرش هم بدتر؛ باورش نمیشده که همکاران خودش پسرش را با تیر زده باشند... امشب خیلی گریه کردم خانم. جواب ما این نبود، حق ما این نیست به خدا...»
منیرو جواب نوشت: «باز خوب است اینقدر انسانیت در وجودت مانده که میتوانی گریه کنی...»
یاد آن جملهاش افتادم که روز خاکسپاری «منوچهر آتشی» گفت: «راستی که عزاداری چهقدر آدم را سبک میکند...»
***
هرگز با اشک غریبه نبودم؛ خصوصاً این چهار سال آخر که هم بهانه کم نداشتم و هم دلنازکتر از همیشه، اشک مهمان دائمی شبهای تنهاییام بود. ولی حالا که بیشتر از هروقت به گریه کردن، به سبک شدن نیاز دارم و وقتش رسیده که عزاداری کنم، انگار چشمه چشمهایم خشک شده. انگار گریه فراموشم شده، یادم رفته که چهطور آن پرده خاکستری براق توی چشمهایم میلرزید و یکدفعه همه دنیا آب میشد، و آرام میچکید...
شاید از بس که خواست ببارد و نگذاشتم، بس بارید و توی دلم نگه داشتم، توی دلم ریختم و فروریختم، اما نگذاشتم که یک قطره کوچک از گوشه چشمم بیفتد. ویرجین من؛ گفته بودم که هربار بغض کردم و آمد که گریه بگیرد، آهی کشیدم و سر بالا گرفتم و نگذاشتم. این جنگ با خود، از روز اول یا دوم سلول انفرادی شروع شد. باید که مغرور میبودم، والا تاب آوردن شرایط سخت میشد. با خودم میگفتم: طاقت بیار، حالا وقتش نیست. بگذار بروی بیرون، آن بیرون بچهها هستند، دوستانت، پری دلتنگت. اشکهایت را نگهدار برای وقتی که با آنها باشی، این دیوارهای سیمانی نباشند، این میلههای فلزی نباشند، بیرون این حصار دو قدم در دو قدمی، پیش رفقای محرمت، در آغوش پری غمگینت...
حالا بیش از یک سال از آن روزها گذشته است. از آن شب پایین آمدن از پلههای مقابل اوین هم بیشتر از 9 ماه گذشته. پس چرا این بغض قدیمی با من است هنوز؟ با من چه کردید شما؟ تو، او، آنها...
***
نمیدانم چند بار. هیجان مگر میگذاشت چیزی بفهمم؟ نمیدانم چند بار تلفن زنگ خورد تا بالاخره صدایت را شنیدم. صدا صدا، صدای تو... گفتم سلام. گفتم منم.
شک داشتی که خودم باشم. اطرافت صداهای غریبی میآمد و وقتی چشمهایم را بستم تا بتوانم تاب بیاورم و روی پاهایم بمانم، میدانم که توی برفها ایستاده بودی و به دوردستها نگاه میکردی: «الان کجایی؟»
گفتم: «نگران نباش. هنوز تمام نشده، چند روز دیگر آزاد میشوم...»
آن وقت بود که تو گریه کردی. من ایستاده بودم و گوش میدادم، ولی باور نمیکردم. گفتی که دوستانت تصادف کردهاند، دو- سه نفرشان کشته شدند و حالا تو رفتهای برای کمک. گفتی یکيشان دوست صمیمیات بوده، یکی دیگر چطور و آن یکی... گفتی... گفتی و گریه کردی و من سر در نمیآوردم که اینها چه ربطی به من دارد؟ من روزها و ساعتها و ثانیهها را شمرده بودم برای این لحظه. برای این لحظه که صدایت را بشنوم و صدایم را بشنوی و اگر نه با اشک، که دستکم با حرفی دلم را خوش کنی. مثلاً بگویی که نگرانم بودی و میترسیدی که دیگر هرگز نبینیام، از همین حرفها که همه اینجور وقتها به همدیگر میگویند.
میدانی؟ مصیبت آدم را بیرحم میکند. آنقدر خودخواه میشوی که دیگر چشمت حقیقت دنیا را نمیبیند. من هم ندیدم که تو چیزی را بهانه کردی تا بغض صدبار شکستهات را باز دوباره بشکنی. تمام آن سه ماه سخت، چشمهایت از اشک سرخ بوده. مدام یادم بودی و هی دلواپسم میشدی و هی کمطاقتی میکردی. میگفتند: «چهات شده؟ چرا گریه میکنی؟»
و تو هی بهانه میآوردی و آن اشکها را به چیزی که دیگران نمیدانستند و نمیفهمیدند ربط میدادی... اما چرا با من هم غریبی کردی؟ چرا برای من هم بهانه آوردی؟ چرا غصهات را به چیزی غیر من ربط دادی؟
یا چرا وقتی بیرون آمدم، تو آنجا نبودی؟ چرا به دیدنم نیامدی؟ چرا باز غریبی کردی، چرا بیدلیل غریبه شدی؟ برایت گفته بودم که همیشه توی سلول راه میرفتم و دست میکردم توی جیب، ادای تو را در میآوردم و آهسته سوت میزدم. آنوقت بود که گاهی کم میآوردم و ناخودآگاه - با صدایی که به ناله میمانست- تو را صدا میزدم: «پری من...»
خیال میکردم وقتی آزاد شوم، تو اولین کسی هستی که برای دیدنم میآیی. حتماً همان لحظه که خبر را بشنوی، راه میافتی و میآیی. باید به تو بگویم که عجله نکنی، خواهش کنم بگذاری بروم خانه و خودم را مرتب کنم. بگویم که نمیخواهم با این صورت پر مو ببینیام، بو میدهم، کثیف و نامرتبم... ولی راستش خیلی دلم میخواست با همان تن چرک بغلت کنم و ببوسمت... خلاصه با خودم خیلی خیال بافته بودم.
***
وقت عزاداری است و من نمیتوانم گریه کنم. حالت عجیبیست؛ منی که کسب و کارم، دار و ندارم همین کلمات است، حالا حرف کم آوردهام. برای گفتن از حالم در این لحظهها، در ماندهام. نمیتوانم واژهها را درست ردیف کنم، توی ذهنم انتخابشان کنم و یکییکی پشت هم بچینمشان.
چیزهای زیادی برای نوشتن داشتم. این آخرین نامهایست که برایت مینویسم و وقتش بود که اینجا خیلی حرفها را بزنم، خیلی ناگفتهها را بگویم. ولی وقتی در همه چیز شک کنی، حتی برای آدم تخیلاتی و سودازدهای مثل من هم کار سخت میشود. اول به دوستانم شک کردم. با خودم گفتم اینها که نمیدانند، چه میفهمند که ویرجین من کیست و چهقدر دوستم دارد، چهقدر دوستش دارم. دوست داشتم همچنان حرفهایی که قرار است با تو بگویم را در ذهنم مرور کنم و آمدنت را انتظار بکشم... اما وقتی روزها گذشتند و نشانههای تو دور و دورتر شدند، دیدم حرفهای بچهها بیشتر و بیشتر طعم تلخ حقیقت دارند. حالا به خودم شک دارم.
***
از رضا میپرسم: «یعنی تو یادت نیست؟ توی کافه سینما، من و ویرجین آن گوشه نشسته بودیم و از رازهای زندگیمان با هم حرف میزدیم. بعد من یکدفعه بلند شدم و آمدم پیش تو تا آن دو قطره اشکی که غافلگیرم کرده بود، پیش چشمهای او شرمندهام نکند...»
رضا میگوید: «یادم هست. لئونارد کوئن میخواند. من و تو ایستاده بودیم رو به هم. تو گفتی: نمیدانی زندگی چه زشتیها و چه زیباییها که ندارد. گفتی این یک راز است و بیشتر نمیتوانی بگویی... اما... اما تو آن روز، آن گوشه تنها نشسته بودی...»
به زهره - همسايهام- میگویم: «تو ندیدی که آمد؟ آن روز عید، عید قربان...»
میگوید: «شوخی میکنی؟ تو گفتی که میخواهی تنها باشی، گفتی قصهای شروع کردهای که قهرمانش دختر قشنگ و آرامی است، با موهای سیاه... خوب یادم مانده. گفتم از طبقه بالا - خانه تو- صدای ترانه خواندن میآید. خندیدی و گفتی: اسمش را میگذارم ویرجین... راستی چرا ویرجین؟»
چرا ویرجین؟ چرا ویرجین کافر؟ اینها سوالهایی است که شاید هرگز کسی جوابی برایشان پیدا نکند. خیال داشتم قصه تو را بنویسم و از روزهایی که با هم بودیم، یا با هم نبودیم و اما به یاد هم بودیم بنویسم. خیال داشتم قشنگترین واژهها را برای توصیف تو و احساس با تو بودن دستچین کنم. اما حالا که فهمیدهام تو هرگز آن پلههای خانه قدیمی نسرین را بالا نیامدهای، اصلاً وجود نداشتهای که ببینمت، لمست کنم و از این همه خوشی شعر از دلم، دستم، قلمم چکه کند؛ مجبورم قصه را ناتمام بگذارم.
مسیح میگوید زندگی از اول همین دره سبز خیال ما بود که در آتش میسوخت. ما بیهوده انتظار گلستان داشتیم و حالا باید با خاکستر جا مانده از آن بسازیم، بسوزیم... من با انگشت تو که در انگشت کوچک من گره زده بودی، عهد بستم. نمیدانستم که با خیال نمیشود پیمان بست، نمیشود عاشق خیال شد و نمیشود برای چشمهای خیالی یک موجود خیالی شعر گفت. نمیدانستم که تو تنها در خیالات منی که اینطور آرام و خرام قدم بر میداری و اینطور موهای سیاهت پریشان، چشمهای سیاهت نگران...
مجبورم همینجا قصه تو را نیمهکاره رها کنم. به جای همه حرفهایی که باید میگفتم و نگفتم، فقط این را یادت میآورم؛ آن روز، غروب عید اولین دیدار، یادت هست که گفتم: بیا قراری بگذاریم و نشانهای، عهدی، چیزی که اگر روزی میان من و تو جدایی افتاد، با آن به هم بر گردیم... حالا دستهای من خالی است و هیچ نشانی از تو نیست. دره سبز رویاهایم خاکستر شده و باد دارد همه خیالها و خاطرهها را با خود میبرد...
روز بدي بود. ديشب را تا صبح توي مجله «رويش» جان كنديم و نزديكاي سحر كه رفتم كمي بخوابم، ديدم حساش نيست؛ حس خواب...
نشستم و فيلم Fatal Attraction «آدريان لين» عزيز كه نديده بودم را نگاه كردم. ساعت ۱۱ بود که تلفنم زنگ خورد؛ بی شماره، ناشناس. اين يعني يا كسي از بچههاي خارجنشين يادمان كرده يا از يك جاي امنيتي زنگ زدند. خب، اين روزها بچههاي آنطرفي ملاحظه ميكنند و هيچكدام تلفن نميزنند مبادا كه خط شنود باشد و شر شود. بله، از دادگاه بود. بالاخره راي ما را هم خواندند...
حالا باز بيخواب شدم و مثل «آل پاچينو» گيج ميزنم و توي خيابانها ميگردم، يا مثل حالا منگ مينشينم جلوي مانيتور، بلكه جواب سوالهاي پرتعدادم را پيدا كنم؛ نه توي نت و نه توي پيادهروها، كه توي همين ذهن آشفته و درهم خودم...
تا من برسم، جنازه شاعر را برده بودند. پشت سر جمعیت سیاهپوش هنوز صدا میآمد و یکی توی بلندگو شعری آشنا میخواند. دیر رسیده بودم؛ منیرو خودش را هلاک کرده بود و حالا زیر سایه درختها از نا رفته بود. نشستم کنار پایش، دستم روی دستش: با خودت چه کار کردی؟
چشمهایش را کمی باز کرد و من را دید و بست، فقط سر تکان داد که یعنی: غمی رسیده.
گفتم: «دیگر تا بهشتزهرا نرویم، با این حال شما.»
بلند شدیم و از جلوی تالار وحدت، تاکسی گرفتیم برای اکباتان. میانههای راه، منیرو دستهایش را نگاه کرد؛ بعضی انگشتهایش کبود شده بودند. خودش نفهمیده بود چهوقت، اما تعریف کرد که یک سری از بچههای جنوب با ساز و سنج آمده بودند برای عزاداری، عزای شاعر همشهریشان. شور که بالا میگیرد، منیرو میرود وسط جوانها و سنج کوچک را میگیرد و میکوبد، میکوبد و میکوبد... تماشای این لحظه عجیب را از دست داده بودم.
گفت: «حتماً همانوقت اینطور شده.»
کمی هم از آتشی تعریف کرد و آن «تنهایی عظیم» که همیشه در بر گرفته بودش: «خیلی تنها بود. حتی بین دوستان و خود ما که دوستش داشتیم، همیشه تنهای تنها بود؛ یک تنهایی عظیم...»
بعد ساکت شد و شیشه را پایین داد. دود سیگارش توی ماشین پیچید: «اما جداً عزاداری چهقدر آدم را سبک میکند.»
عقب نشسته بودم و فقط گوش میدادم. به ساختمانهای بلند و خاکستری حاشیه اتوبان نگاه میکردم و بغضی توی گلویم، توی دلم مانده بود؛ من عزاداری نکرده بودم.
***
امشب، درست یک سال از آن شب پر دلشوره میگذرد. همین ساعتها بود که اس.ام.اس تو رسید: «سلام».
گفتی که حالت خوش نیست، غصه داری. اما چرا؟ گفتی که نمیدانی. گفتم بیا ببینمت، فردا بیا. گفتی... چه گفتی؟
یادت هست ویرجین؟ تازه هفدهم آبان 88 آغاز شده بود. با هم قرار گذاشتیم که صبح بیایی و با هم برویم کمی قدم بزنیم. توی خیابانها، پاییز اولین سال عاشقیمان را تماشا کنیم و حرف بزنیم؛ از اینکه میخواهیم چه کنیم، و چهطور به استقبال دومین سال با هم بودن برویم...
هنوز یک ماهی مانده بود تا سالگرد اولین بار شنیدن صدای پای تو، بالا آمدن آرام تو از پلههای خانه من. ویرجین، آن شب دلم میخواست به تو بگویم که ترسی مبهم در دلم پیچیده. دلشوره دارم، دلشوره. نمیدانستم از کجا و نمیدانستم چرا، فقط میدانستم که ترسیدهام و انگار اتفاقی را انتظار میکشم. در این لحظهها، خیلی به تو نیاز داشتم، جای تو اینجا خیلی خالی بود.
با اینکه دلم میخواست فردا را سرحال باشم، ولی تا صبح بیدار ماندم. هیچ کاری هم از من برنیامد؛ نه توانستم کتاب بخوانم، نه چیزی نوشتم و نه هیچ کار دیگر. برایت گفته بودم که همیشه وقتی حادثهای در راه است، به من الهام میشود و دلشوره میگیردم. آن شب هم مثل همیشه، بی آنکه بدانم و حتی خیال بد کنم، باز دلم شور میزد. حیف که همیشه دلیل این حال را دیر میفهمم؛ هر بار که اتفاق بدی میافتد، تازه بعد با خودم میگویم: بگو که چرا اینقدر حالم بد بود...
صبح گذشته بود و کمکم باید برای استقبال از تو - یا آن اتفاق؟- آماده میشدم. صورتم را اصلاح کرده بودم، حمام رفته، آماده آماده. صدای زنگ خانه آمد و دلم، تنم لرزید. قرار نبود پری من اینقدر زود بیاید. از پنجره، کوچه را تماشا کردم؛ تو نبودی ویرجین. حالا دیگر اطمینان داشتم که دارد اتفاق میافتد و از ترس آسیب دیدن تو بود که زانوهایم میلرزید.
***
بار اول اشتباه زنگ زده بودند، سراغ مدیر ساختمان را میگرفتند که نبود. بار دوم مردی که در کوچه ایستاده بود گفت که اگر میشود بروم پایین، سوالی دارد. میدانستم که چه میخواهد. در را که باز کردم، هنوز حرف مرد تمام نشده، گفتم: «درست آمدید، خودم هستم!»
گفت: «نه قربان، این چه حرفی است. عرض کردم که از نیروی انتظامی برای تحقیق آمدیم. از یکی از همسایههای شما شکایت شده که...»
باز گفتم: «ببین آقا، مزدک علی منم. روزنامهنگار.»
مرد لبخندی زد و حکم بینام را از جلوی صورتم پایین گرفت. هم انکار فایده نداشت و هم دیگر مطمئن شده بود که درست آمدند. با دست اشاره کرد و دو نفر از دو طرف کوچه آمدند، یکی دیگر هم بعد از آنها. دیدم که دو سر کوچه را بستهاند.
از اینجا به بعد، عجیب بود که حرکات و صداها کشدار شدند و در عوض انگار عقربههای ساعت با سرعتی سرسامآور میچرخیدند و پیش میرفتند. مامورها با عجله خانه را میگشتند ولی مثل لحظات حساس فیلمهای سینمایی، حرکاتشان اسلوموشن شده بود. تکتک کتابها و سیدیها را نگاه میکردند و بعضی کتابها و کاغذهایم را توی کیسه میانداختند، کیس کامپیوتر را هم جدا کردند تا ببرند. آن مردها با کفش روی قاب خالی فیلمهایم اینطرف و آنطرف میرفتند و خانه را میگشتند. توی کشو و کابینتهای آشپزخانه سرک میکشیدند، ظرفهای آب یخچال را بو میکشیدند...
از پیرمردی که به نظر رئیسشان بود پرسیدم: «میرویم اوین؟»
پوزخند زد: «میرویم. عجله داری؟»
عجله داشتم، بیشتر از تمام زندانیان دنیا؛ برای رفتن به هرجا، حتی زندان. آخر ویرجین من داشت میآمد. الان بود که برسد و معلوم نبود اگر زنگ خانهام را بزند، چه اتفاقی میافتد. حتماً او را هم میگیرند، شاید او هم زندانی شود؛ به خاطر من، فقط و فقط به جرم دوست داشتن من.
دلم میخواست فرار کنم، فریاد بزنم و بدوم و برای آخرین بار پری غمگینم را ببینم... تا سرم را توی اتومبیل سیاه رنگی کنند و دستبند بزنند و دو مامور دو طرفم بنشینند و راننده راه بیفتد، جگرم میسوخت و مثل عقربی در حلقه آتش، هزار بار هلاک شدم.
***
توی سلول انفرادی زود خودم را پیدا کردم و نگذاشتم روحیهام خراب شود. سه روز بعد از دستگیری، روز تولدم بود. این را بهانه کردم و شبها برای خودم جشن میگرفتم. بطری کوچک دوغ را بالا میآوردم، تکتک دوستانم را یاد میکردم و با هر نام، یک جرعه به سلامتی آن دوست مینوشیدم. همان روز اول با خودم گفتم: «اینجایی و کاریاش نمیشود کرد.» و عهد کردم: «اما میتوانی از دیگران مواظبت کنی. تو که آلوده شدی، پس خودت را سپر عزیزانت کن.»
آماده شدم تا پای جان برای حفاظت از ویرجینم، دوستانم و کسانی که ممکن بود به خاطر من کارشان به این دخمه بکشد، مبارزه کنم. چه چند روز، چه یک هفته، و چه یک ماه حتی... 90 روز بعد، 17 بهمن که رهایم کردند و غریب و تنها از پلههای مقابل اوین پایین میآمدم، تنها دلخوشیام وفا به همین عهد بود.
خانوادههای زندانیان که پای پلههای سیمانی، توی سرما ایستاده بودند و برای تازه رها شدهها صلوات میفرستادند و کف میزدند؛ مشکوک نگاهم کردند. ریشم بلند و موهایم نامرتب بود و با آن کاپشن چریکی، قیافهام غلط انداز شده بود. مردم دور ایستادند و تا برادرم ندوید و بغلم نگرفت و نبوسید، کسی نفهمید من هم زندانی بودم. آنوقت بود که پیش آمدند و به پشتم زدند و تبریک گفتند، برایم سیگار روشن کردند و عکس عزیزانشان را نشان دادند تا بگویم میشناسم و ازشان خبری دارم یا نه.
من اما هنوز در شوک گفتگوی دیروزم با تو، با تو ویرجین بودم. زبانم سخت میچرخید. دلم میخواست بروم خانه، خانه خودم. دلم میخواست بغضی که از همان صبح هفده آبان گلویم را گرفته بود، وسط آشپزخانه نسرین بترکانم. هنوز خبر نداشتم که فاجعه اصلی این بیرون، جایی که اسمش خارج از زندان است و لابد دنیای آزاد، اینجا برایم اتفاق افتاده است.
دو روز پیش بالاخره از بازداشتگاه به بند عمومی منتقل شده بودم و چشمبند که کنار رفت، جدا از دو- سه چهره آشنا، باجههای تلفن بودند که نگاهم را پر کردند و وسوسهشان سخت به جانم افتاد. اینجا دیگر میشد به بیرون، به هرجا و هرکس که دلت خواست تلفن بزنی. دلم چه میخواست؟ دوست داشتم با چه کسی حرف بزنم؟ نگران چه کسی بودم؟ اما آیا کسی صدایمان را نمیشنید؟ آيا کار درستی بود؟ آیا برای تو مشکلی درست نمیکردم؟
به من حق بده ویرجین. سه ماه؛ 90 روز و چند ساعت گذشته بود. باید تجربه کرد تا دانست که آنجا حتی ساعتها و هر دقیقه هم وزنی عجیب و هولناک پیدا میکنند. نتوانستم تاب بیاورم، اسم نوشتم و نوبت گرفتم تا بتوانم از پنج دقیقه سهمیه تلفن روزانهام استفاده کنم. باید صدایت را میشنیدم.
(ادامه دارد)
هروقت بچهها سوال ميكردند كه زمان دادگاهت كي است و من ميگفتم هنوز خبري نيست، به شوخي ميگفتند: «مثل اينكه فراموشت كردند!»
بعد ميخنديديم و گرچه ميدانستيم كه هيچ فراموشياي در كار نيست، ولي چه میشد كرد جز اينكه به قول «ويكتور خارا»: «بخنديم به آب و هواي خراب...»
امروز صبح - مثل همیشه- با یک خبر بد بیدار شدم. برادرم بود که گفت: «احضاریهای نيامده، ولي امروز زنگ زدند و گفتند فردا ۹ صبح دادگاه باشيد!»
وکیلم - خانم پراکند- میگوید كارشان غيرقانونيست: «نبايد به این تن بدهي؛ والا چراغ سبز دادهاي كه هركار غيرقانوني ديگر هم خواستند بكنند.»
فكر ميكنم اصلاً كجاي اين گرفتاري از روز اول قانوني بوده كه اين يكي باشد؟ به هرحال نوبت من هم رسيد و همانطور كه همیشه گفتم: خون من از بقيه رنگينتر نيست. وقتي از پلههاي دادگاه بالا ميروم چهره همه شما دوستان - حتي آنها كه هرگز نديدم ولي لطفتان هميشه برايم مايه دلگرمي بوده- در نظرم است. قول ميدهم سرم را بالا بگيرم و براي چند روز «رهايي با ذلت»، هرگز گردن كج نكنم.
فدای همه شما رفقای موافق...