تبليغاتX
زمزمه‌های دیوانه خدا
ناگفته‌های مزدک علی نظری

 گفتم من از این مرگ می ترسم. نمی خواهم اینجا، اینطور بمیرم. تو چیزی نگفتی. آتش، شعله می کشید و تیغِ برزیلی، بی تابی می کرد. چهره ات میان دود تریاک که فرو می دادم و بیرون می فرستادم، پیدا بود. گفتم من از تنها مردن می ترسم. کاشی ها تمیز بودند و شیشه ها گریان. باران روی ایوان ضرب گرفته بود و هر قطره صدای مرگ می داد. نفسم گرفته بود. دندان هایم باز کلید شده بود و یاد تخم های از لانه بیرون افتادهء کفترچاهی های بالای کولر، رهایم نمی کرد؛ که مورچه ها صف کشیده بودند برای بردن زرده های آغشته به کُرکِ جوجهء مرده. زرده های کبود را می جویدند و می بردند، ذره ذره... نه، نمی خواهم زرده ام را ببرند، نمی خواهم بمیرم، نمی خواهم حالا، اینجا، اینطور بمیرم.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام مهر 1387ساعت 5:10  توسط مزدک علی  | 

 تمام چهاشنبه را تا شب، تنها در خانه بودم و به شنیدن آلبوم تازهء «محسن چاووشی» گذراندم. شوخی ما این بود که همیشه می گفتم: «تحمل صدایت را ندارم. حتی یک آهنگت را نشده که خوشم بیاید...»

و این البته که راست هم بود. محسن جواب می داد: «هرکس سلیقه ای دارد!» و اصلاً بهش بر نمی خورد. تا «سنتوری» و آن دو تراک اصلی اش که غوغایی به پا کرد؛ هم بین مردم و هم بالاخره در دل سنگ من! لجاجت نبود؛ جداً دوست داشتم به صدای او دل بدهم، ولی نمی شد. حالا اما می بینم که بعد از «زخم»، «یه شاخه نیلوفر» اش را هم دوست دارم.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم مهر 1387ساعت 3:23  توسط مزدک علی  | 

 (برای «میثم یوسفی» شاعر، که این نوشته ام در 360 را دوست داشت)

این چند قدمِ مانده تا خانه را تاب نمی آورم؛ لب جوی کوچه می نشینم. از چند خانه آنطرف تر صدای موسیقی می آید. درست می شنوم؟ ارکستر آذربایجانی! همسایه ها شاد دست می زنند و لبخند دارند، روی لب هاشان، توی چشم هاشان.

انگشتم را از سر بطری در می آورم. این هم جرعهء آخر. بعد شیشه دلستر را ول می کنم تا جلنگ جلنگ کنان، با آب جو برود. حالا پاکت سیگارم کو؟

چه جشنی. دوست داشتم بودی، بودی و با هم می رفتیم جلو؛ دست ها را راستِ سینه، به سمت راست بالا می آوردیم. آینهء هم، چپ چپ می رفتیم و می رقصیدیم، می خندیدیم؛ مثل آن شب که توی جشن عروسی یادم دادی... من مدام خراب می کردم و تو ریسه می رفتی...

پاهایم درد می کند، اما چه اهمیتی دارد؟ این درد هم مثل آن خوشی، آن لذت، موقتی است. غرور است که می ماند و دائمی ست، همیشگی ست. دوست دارم بگویم که من غرور را انتخاب کردم، من ابدیت را، آن چیزِ همیشگی را انتخاب کردم. ولی می ترسم که ظن خودخواهی پیش بیاید. ملامتم کنی، ملامتم کنند که فقط به خودم فکر می کنم. اما این ظلم است؛ من که با تو بی تفاوت نبودم. راه را نشانت دادم. برایت شعر خواندم: «از هرچه جز غرور عریان شدم...» (متالیکا). دوست داشتم تو هم به ابدیت سفر کنی. دوست داشتم تو هم جلوی وسوسهء لذت های آنی و گذرا زانو نزنی. فقط فراموش کرده بودم که هرکسی مرد این راه نیست.

پیرمرد صاحبخانه بیرون می آید و محکم دست می زند، جوانان همسایه را به رقصیدن تشویق می کند. من هم برایشان دست می زنم. لذت دارد. لذت درد ندارد، فراموشی دارد، آسودگی دارد؛ هرچند کوتاه و گذرا... پیرمرد چرخ می زند. زانوهایش را خم می کند و مثل فنر بلند می شود. چه جانی دارد! دست دراز می کند و بازویم را می گیرد: «بلند شو ببینم...»

حالا ریسهء چراغ های رنگی بالای سرمان است. نوازنده ها عرق می ریزند و می زنند، می زنند و عرق می ریزند. عروس و داماد دست در دست، توی حیاط می رقصند. و مهمان ها که سوت می زنند، پا می کوبند، کف می زنند. درست مثل آن عروسی سورئال مکزیکی ها در فیلم «بابل»... پیرمرد دست ها را بالا آورده، آینه اش می شوم. می آید سمت من، آینه اش می روم. تن به تن می رقصیم، آینهء هم...

***

لذت درد ندارد، سرخوشی دارد، فراموشی دارد. اما موقتی است.

+ نوشته شده در  شنبه بیستم مهر 1387ساعت 0:26  توسط مزدک علی  | 

 در پست های قبلی از شما دوستان درخواست کرده بودم که اگر به هر دلیل لینک وبلاگ «مسعود ده نمکی» را روی سایت یا وبلاگ خود گذاشته اید، آن را حذف کنید. خوشبختانه مخاطبان و جمع دوستان نزدیک من، از فرهیختگان و اهل شعورند؛ که اگر خودم از این صفات بهره مند نیستم، هدفم از معاشرت با آنان طلبگی و آموختن درس های زندگی است. بنابراین اغلب شما عزیزان حریم خود را به چنین لکهء ننگی آلوده نکرده اید. حالا درخواست من این است که بیکار ننشینید تا با همصدایی بتوانیم این حرف را به گوش بقیه برسانیم.

بیشتر شما به دلیل تسلط بر قلم و محتوای معتادکنندهء وب پیج هایتان، آمار بازدیدکننده بالایی دارید. امیدوارم در این راه کمکم کنید و با هم بتوانیم اگرچه نمی توانیم جلوی ساخت یا حتی پرمخاطب شدن پروژه های بعدی اینچنین را بگیریم، دست کم کاری کنیم که وجدان عده بیشتری از مردم درگیر این قضیه شود.

 ده نمکی روی وبلاگش حساب کرده

همین چند روز پیش، یکی از خودفروخته هایی که برای دست به سینگی مقابل ده نمکی و نفع بردن از پروژه او له له می زند، می گفت: «ده نمکی برای تبلیغات اخراجی های 2، روی وبلاگ پربیننده اش خیلی حساب کرده...»

این هم شاهدی دیگر. پیش تر، از به رسمیت شناختن این فرد و افزودن او به جمع «دوستان» گله مند بودیم. حالا دلیل دیگری پیدا شد که با جدیتی چند برابر از لزوم حذف وبلاگ ده نمکی بگوییم و بنویسیم. تکرار می کنم که این اقدام ما، حتی اگر به جنبشی بزرگ در فضای اینترنت مبدل شود، باز نمی تواند جلوی کلید خوردن و نمایش این فیلم را بگیرد؛ اما دست کم برائت جستن ما و دوستان مان از خیل غافلان و بی غیرت هایی را نشان می دهد که از همین حالا برای تماشای دنبالهء این پروژه تمام تبلیغاتی، بی تابی می کنند.

برای ختم این چند کلمه، پیام یکی از همکاران روزنامه های زنجیره ای(!) که در پی انتشار این مطلب برایم ارسال کرده را بخوانید: «مطلبتو درباره ده نمکی خوندم. قشنگ بود و به نظر من یه کم دیر. من که ادعای روزنامه نگاری و اصلاح‌طلبی ندارم وقتی دیدم که بیشتر دوستای روزنامه‌نگارم از دختر و پسر گرفته از ده نمکی حرف می زنن که عوض شده،‌ کارگردان شده،‌ اصلاح طلب شده، نادم شده، مو به تنم سیخ شد. دیگه از مردم عادی که صبح تا شب دنبال یه لقمه نون هستن چه انتظاری می‌شه داشت؟ وقتی آدرس بلاگ آقای ده نمکی تو لینکای وبلاگ دوستان عزیز در کنار دیگر دوستان سیاسی کشوره، ‌بیشتر از این توقع نیست.

وقتی یادم میاد آقای ده‌نمکی تو دوران روزنامه «صبح امروز» با دوستانش سر دستهء چوب‌هاشون میخ می زدند که بیان روزنامه رو داغون کنن، از این همه «تحول» خنده ام می گیره. این مردم نون به نرخ روز خوردنو یاد گرفتن...»

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم مهر 1387ساعت 6:19  توسط مزدک علی  | 

 بله، یک نظرسنجی گذاشتیم که اگر بروید پایین و سمت چپ صفحه را نگاه کنید، می بینیدش. لطفاً دوستان و آشنایان را هم به دادن رای تشویق کنید. ضمناً گزینه های جواب را موقتی فرض کنید و اگر نکته ای به ذهن تان می رسد بگویید تا اضافه کنیم. برای شروع، بدک نمی باشد. نه؟

یادآوری مهم: حذف لینک وبلاگ استاد از صفحات تان را هم فراموش نکنید. خجالت نکشید، هیچکدام ما معصوم نیستیم.

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم مهر 1387ساعت 4:58  توسط مزدک علی  | 

 گفتنی ها بیش از همیشه، بیش از همهء هشت سال گذشته که در مطبوعات قلم زده ام و حتی پیش از این ها که نشریه دانشجویی داشتیم، یا حتی آن روزها که گوشه دفتری برای دل خود می نوشتم؛ بر ذهنم، دلم، دستم سنگینی می کنند. دست هایم می لرزند. ندایی می گوید فصل تازه ای آغاز شده و دیگر زمان زیادی نمانده که به بازی و بی خیالی بگذرد. روز داوری نزدیک است و باید به استقبال آن روز بزرگ دوباره پوتین های قدیمی ام را واکس بزنم، لباس های چریکی را آماده کنم، وقت گفتن است و بی شک: فریاد زدن...

این حرف ها برای کسی مثل من که سال هاست به تنهایی و گوشه نشینی خو کرده، ادعای غریبی است. باید صبوری کرد و دید چه می شود، روزگار و این آدم هایش چه پیش می آورند، و ما چه می کنیم.

اما چرا اینجا؟ مدت هاست که «خبرنگاران صلح» رسانه ای شده برای گفتن من و مایی که از تحدید رسانه ها جان به لب آمده بودیم. می نویسیم و گاهی که نوشته ای از ما جایی چاپ می شود، روی سایت هم منتشرش می کنیم تا بگوییم که هنوز هستیم، هنوز نفس می کشیم و هنوز گرچه دست هامان بریده، ولی زبانمان از گفتن نمی ماند.

با این حال، ترس از سانسور و بسته شدن آن پایگاه و همچنین گاهی بیرون بودن بعضی مطالب از قالب اول تعریف شدهء سایت، باعث شد به فکر راه اندازی وبلاگی باشم که قطعاً خانه ای موقتی ست. اینجا از چیزهایی دیگر حرف می زنیم و گرچه وقت تنگ است و کار زیاد، سعی می کنم هر دو را با هم یک اندازه دوست داشته باشم؛ هم آن سایت عزیز و هم این وبلاگ نوپا که می بینید!

 + برای شروع، بیایید بحث آینده را تعیین کنیم. این چطور است؟ «استقبال بی غیرت ها از فیلم تازهء ده نمکی» ادامه...

یادتان باشد برای اثبات برادری، اول لینک وبلاگ جناب ده نمکی را از روی وبلاگ ها و سایت هایتان بردارید؛ لکهء ننگ را هروقت پاک کنی، منفعت است.

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم مهر 1387ساعت 23:18  توسط مزدک علی  |