|
ناگفتههای مزدک علی نظری
|

John: Every time I see you, you re buying a chicken
Elizabeth: Every time I see you, you re smiling at me
Nine 1/2 Weeks
دست هایم خالی است؛ سازی ندارم، دیگر آوازی ندارم... در جاده امامزاده قدم می زنم. می ترسم مورچه ای را لگد کنم. همین است که سرم را گرفته ام پایین، والا گریه که کار بدی نیست. نگو که بزرگ شده ام، نگو که مرد گریه نمی کند. نگو: «تو که هنوز در قید مورچه هایی!» نگو، نگو... خودم می دانم که دیگر آن کودک آشفته و عرق کردهء هشت ساله نیستم. همین که دنبال زنبورها نمی دوم، بوته های هندوانه را لگد نمی کنم، همین که توی کپه های کاه غلت نمی زنم و مشت مشت طلا به هوا نمی پاشم... «طلاییه کاهای گندم، خونی از اشکای مردم، آخ یه مردم، آخ یه مردم...»
جناب آقای داوود آبادی از مردهای تفحص و جنگ دیده است و موجب ناراحتی ست که اینطور داد حمایت از چنین مردی دارد... کاش یاد رفقای مردی که مردانه شهید شدند می افتاد، یاد استخوان هایی که سال های سال بعد از جنگ به خانه برگشتند... یاد زن های بیوه و بچه های یتیمی که چشم انتظار پدرانشان هستند... مگر اینطور نیست که آقای فیلمساز با خون شهدا و عکس های تکه تکه شده ی آن مردها خانه ی اجاره ای خواجه نظام اش را به خریدن خانه در (...) تغییر داد؟! اینطور نیست که ایشان...
حتی اگر با صدای زنگ تلفن بیدار نشده بودم، باز صدای آن سوی خط را نمی شناختم. او اما معلوم است که درست گرفته. محض اطمینان، سوال می کند.
- بله، خودم هستم. بفرمایید!
- من جم هستم، جمشید جم...
حیرت دارد. از آخرین دفعه که با هم دیدار داشتیم، حتی آن بار که ناخوش بود و خبر رسید بستری شده و تلفن کردم تا احوالش را بپرسم؛ خیلی گذشته. شاید سه، شاید هم چهار سال. چه شده که «جمشید جم» یاد من کرده است؟ همان گوینده و تهیه کننده برنامه های رادیویی، که خواننده هم هست، ولی اکثر ما با تک ترانهء خاطره انگیز «یار دبستانی» می شناسیم اش؛ «یار دبستانی من/ با من و همراه منی/ چوب الف بر سر ما/ بغض من و آه منی...»
تنها، طلوع اولین صبح ماه میلادی نو را تماشا می کنم. خورشید بالا آمده و اما از ابر خبری نیست؛ پس کو بارانِ سرد نوامبر؟
از آشپزخانهء مه آلود سرک می کشم؛ پستچی ست که با موتورسیکلت اش گاز می دهد و آرامش کوچهء بن بست را به هم می زند. با عجله، چند قبض آب و برق و بسته ای بروشور تبلیغاتی را از لای در خانهء همسایه تو می اندازد و بوق زنان می رود.
- آقا! برای من نامه ندارید؟
این شعر معین آخرش بود! توی پیوندهای روزانه لینک نوشتهء معین هست...
برایم بگو کار کردن برای ده نمکی چه طعمی دارد؟ مزهء شیر و عسل، یا طعم خون؟ خون آن دانشجوی بلند قد که دندان در دهانش شکسته بود و در خیابان انقلاب گیج می رفت. خون ناپیدایی که آن پیرمرد نحیف، افتاده گوشهء همان خیابان، می خورد؛ می گفت: «از فردای 18 تیر تا حالا پسرم را ندیده ام. فقط می دانم زندان است...» و آن روز که برایش جرعه ای آب بردم، دومین سالگرد آن تابستان سیاه بود.
بله، خون؛ طعم همان خونی که از دست های پاره پارهء دختری - که مقابل چشم های همین منِ بی غیرت چاقو خورد- می چکید و هم مزهء اشک های من بود...
دیروز فهرست عوامل پروژهء جدید «مسعود ده نمکی» در نشریه ای چاپ شده بود. لیست ننگینی پر و پیمان از نام های آشنا، همه مثلاً هنرمند و مردمی و باشعور و هزار کوفت و درد دیگر! دربارهء تک تک این نام ها می شود نوشت، مفصل نوشت. اما میان تازه ترین نام ها که به خدمت ده نمکی در آمده اند - متاسفانه- یکی از دوستان همکار ما هم دیده شد. پیش تر، یکی- دو دوست دیگر را به همین دلیل از دست داده بودم. اینجا دوست ندارم یاد آن عزیزان که از دست دادیم را زنده کنم، پس از آن ها می گذرم و شما هم بگذرید. ولی...