تبليغاتX
زمزمه‌های دیوانه خدا
ناگفته‌های مزدک علی نظری

 حالا که کارهام سبک‌تر شده، وقت دارم بیشتر به سایتم برسم. امشب «خبرنگاران صلح» رو آپ کردم. دوتا مطلب گذاشتم که یکی‌ش خیلی جالبه؛ در مورد اون «کارلوس سانچز» تروریست لعنتیه که اتفاقاْ یکی از دوستان چماقدار خیلی عاشقشه... باید خدمتش عرض کنم: دشمن عزیز! این مطلب رو گذاشتم فقط و فقط به عشق کم کردن روی تو. هرچند می‌دونم روی امثال تو با دنیایی از حقیقت هم کم نمی‌شه...

به هرحال، تعطیلات سال نو شروع شده و من دارم کتاب می‌خونم، فیلم می‌بینم و کارهای بلندی که توی سال وقت نمی‌کنم رو می‌نویسم. از این‌که توی حال خودمم و مجبور نیستم ریخت نحس کسانی که دوست ندارم رو ببینم، خوشحالم. اما در خونه‌ی من به روی همه‌ی دوستان بازه. بیاید عید دیدنی. فقط لطفاً قبلش هماهنگ کنید. فدا!

 + لینک مطلب کارلوس، شغال ونزوئلایی

 + این یکی هم بدک نیست: اشک‌های بهشت...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387ساعت 5:23  توسط مزدک علی  | 

 انگاری راست گفتند که حلالزاده به دایی‌اش می‌رود! در وبلاگ معین تماشا کنید که چه‌کار کرده: توی بار خوشگل‌اش مسابقات آبجوخوری راه انداخته و به برنده جام راست راستکی هم دادند! جداْ جای من خالی، نه اصلاً جای همه‌ی ما خالی؛ آن‌جا که آزادی با تمام صورتش به تو لبخند می‌زند. جایی که بابت گشتن یکی توی خرده آشغال‌های مقابل رستوران، به قصد سیر کردن شکم‌اش از پس‌مانده‌های غذای دیگران غصه‌ات نمی‌گیرد. جایی که در همان‌وقت و همان خیابان از دیدن پورشه‌ی خدادتومانی فلان آقازاده‌ی دیوس خشم‌ات نمی‌گیرد. آزادی یعنی همین و بس. آزادی بالا انداختن یک قوطی آبجو به خندق بلا نیست؛ آزادی یعنی که همه دور هم، با یک خوشی کوچک بخندند و کسی از کسی - لااقل تا این اندازه توهین‌آمیز- سر تر نباشد. و ضمناً این‌که کسی بابت همین خندیدن چماغ به کله‌ات نکوبد! آزادی یعنی...

معین برای به دست آوردن همین آزادی، از سرزمین مصیبت‌زده‌ی مادری‌مان کوچ کرد و تو نمی‌دانی که چقدر دلم برای دیدنش تنگ شده. دوستت دارم داداشی...

 عکس‌های مربوطه در: راندوو؛ بار معین در ریودوژانیرو/ برزیل

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم اسفند 1387ساعت 6:33  توسط مزدک علی  | 

 سوم اسفند تولد «مه‌تا»ی نقاش است. قصه‌های زیادی هست که نگفته‌ام؛ و شاید هیچ‌وقت نشود که بگویم. اما داستان آن تابلوی حیرت‌انگیز او - که بر دیوار خانه‌ی من آویخته- شنیدن دارد و یکی از آرزوهای من این است که پیش از روایت آن و نوشتن داستان مه‌تا، نمیرم.

یادم است در یلدایی رویایی (همین چند سال پیش)، دو شعر ابتدایی دفتر «نت‌هایی برای بلبل‌چوبی» شمس لنگرودی را برایش خواندم تا خوابش ببرد. امشب یکی را بلند می‌خوانم تا شما هم بشنوید، و آن دیگری آهسته‌تر، در دلم، برای گوشی که می‌دانم نمی‌شنود...

 دلم به بوی تو آغشته است.

 *

 سپیده‌دمان

 کلمات سرگردان برمی‌خیزند و

 خواب‌آلوده دهان مرا می‌جویند

 تا از تو سخن بگویم.

  *

 کجای جهان رفته‌ای

 نشان قدم‌هایت

 چون دان پرند‌گان

 همه سویی ریخته است

  *

 باز نمی‌گردی، می‌دانم

 و شعر

 چون گنجشک بخارآلودی

 بر بام زمستانی

 به پاره‌یخی

 بدل خواهد شد...

+ نوشته شده در  شنبه سوم اسفند 1387ساعت 5:54  توسط مزدک علی  |