|
ناگفتههای مزدک علی نظری
|
مرور خاطرات آن سال ها چندان دشوار نیست؛ فقط کافی ست سری به آرشیو عکس هایم بزنم. حیف، تو توی خیلی هایشان نیستی، چون خودت آن ها را گرفتی!
آن روزها، روزهای خوبی بود؛ برای همه مان. «امید و مریم» - که در جمع ما سمبل عشق ورزی بودند- چه حالی داشتند. «مسیح» پریشان بود، اما همین که بود، در جمع بود، حالش بهتر می شد. با هم کافه می رفتیم، و چه بسیار وقت و بی وقت ها که با هم گذراندیم. «اسپید» هم بود؛ هنوز نرفته بود که برای همیشه برود...
دیگرانی هم بودند که آدم های دنیای ما، اطراف جمع ما را تشکیل می دادند. مثلاً «فرهاد جعفری» که «یک هفتم» اش را سپرد به من، و هنوز آن روزها غریبه «کافه پیانو» نشده بود که حرفش را نفهمیم. مشایخی ها آدم باکلاس هایمان بودند؛ مهرداد و محسن و مهتا و ماندانا که «مانی» صدایش می کردیم. از دم هنرمند.
می رفتیم «کافه کنج» و چیپس و پنیر می خوردیم و خوش بودیم به خوشی دنیا، خوشی دنیایمان. اولین بار در «ایران ورزشی» دیدمت. غریبه ای بودی که مثل خیلی های دیگر که وارد این حرفه می شوند، زود آشنای ما شدی. اما نه از آن ها که فقط بشناسی و رغبت نکنی ببینی! بچه ها شکایت می کردند که کندی، اما پایه تر و بهتر از تو برای سفر ندیدم پسر. چه سفرها که نرفتیم...
یادت هست در بیابان های دزفول دوچرخه یکی از بچه های تیم ملی را برداشتی و تک چرخ زدی. کوبیدی زمین که طوقه اش تاب برداشت و طفلک ماند از مسابقه! یا آن سفر پر ماجرا به آذربایجان، شب بندر شرفخانه، مصاحبه با «احد کاظمی» و «قادر میزبانی». فردایش که قرار بود تور دور آذربایجان به فینال برسد و اصل مطلب، جایزه ها را بدهند، من و تو ول کردیم و در رفتیم؛ رفتیم خانه «صمد بهرنگی» را پیدا کنیم، و شب که شد کنار گور غریبش گریه کردیم...
همیشه همین طور بودیم. برای کار نمی رفتیم، زندگی می کردیم. همان بار در دزفول هم گذاشتیم و با «لیلی» رفتیم ببینیم اوضاع مسجدسلیمان که هی زلزله می آمد چطور است، و از کمپ ها و ملتی که زیر چادر زندگی می کردند گزارش گرفتیم. مثل همیشه من نوشتم و تو عکس گرفتی.
می گفتم: «کمی "هم" بکشی، روی دستت پیدا نمی شود!» اما تو باز گوش نمی کردی. دلت می خواست مثل خودت باشی، مثل «حسین»، مثل حسین زندگی کنی، مثل حسین عکس بگیری...
وقت کار، حواست بود داری چه کار می کنی. مثل عکاس های امروزی مدام و فرت و فرت عکس نمی گرفتی. دوربین دیجیتال بلای کارتان شده. همه جوری عکس می گیرند که می شود با ماحصل کارشان فیلم ساخت؛ فریم پشت فریم! اما تو حواست بود که داری چه کار می کنی. خوب که سوژه را دید زدی، آرام و بی جلب توجه شروع می کردی. توصیف کردن این ها برایم سخت است، پس بگذار فقط از نتیجه کارت بنویسم. عکس هایت را دوست داشتم و خوشحال می شدم که دیگران هم عمق تصویرهایت را ببینند و تعریف کنند. بعد، اضافه می کردم که: «خودش هم بچه خوبی است...»
چون حالا رفته ای و آن سر دنیایی نیست که این ها را می نویسم. خودت خوب می دانی که چه حسی دارم؛ به تو و حالا، جای خالی تو... این سال ها اگر کم تر دیدمت - که هربار تلفن می کردی از همین گله داشتی- از غم بود و از تنهایی بزرگی که گریبانم را گرفته بود. تنهایی که نمی گذاشت با تو و دیگران باشم. مسیح رفت، مریم رفت، امید رفت، مهتا و مهرداد رفتند، محمد رفت، همه رفتند...
یادت هست شب رفتن «معین»، که نمی دانستی چه خبر است؟ وقتی اشک های من را دیدی، چشم های تو هم پشت دوربین خیس شد. معین را که نمی شناختی، چرا گریه کردی؟ طاقت دیدن اشک های رفیقت را نداشتی. می دانم. گفتم نباید این شب را خراب می کردم. امیر و نادیا و مسیح هم گریه می کردند. گفتم: «می شود روزی برسد که دیگر هیچکس برای یک چکه آزادی از پیش ما نرود؟»
یادم نیست چه جوابی دادی. ولی لابد مثل همیشه امید دادی، مثل همیشه که سفارشت این بود: «خوب باش، خیلی هم مواظب خودت باش...»
امشب مواظب خودم نبودم. صبح شنیدم که توی تلویزیون آمریکا دیده اندت، شنیدم که رفتی، بی خبر رفتی. چرا؟ به خاطر یک عکس فقط؟ آن هم تویی که سرت به کار خودت بود، هیچوقت بد هیچکس را نخواستی و همه جا عزیز بودی... می دانی حسین، امشب مواظب خودم نبودم و حالا اصلاً خوب نیستم. کاش باز ببینمت، کاش همان روزی که گفتی برسد، که هیچکس برای یک دل سیر آزادی این همه از دوستانش دور نشود، که باز من بنویسم و تو عکس بگیری...
سربلندم کردی دختر. دیگر نمینویسم «بچه»؛ تو حالا بزرگ شدی. بزرگتر از آنکه من بتوانم توصیفش کنم... باور کن وقتی خبر را خواندم، یک لحظه، یک آن هم شک نکردم که غیر تو کسی آن بالا، با غرور دست تکان داده باشد. و ندیده میدانم که تو شجاعترین آن پرندهها بودی... دستهایت را میبوسم از دور...
+ تبلیغ عوامل اغتشاشات در نمایشگاه مطبوعات اصفهان
چند سال پیش، در یکی از راهپیماییهای جلوی دانشگاه اتفاق عجیب و خندهداری برایم افتاد. طبق معمول برای کار و البته وظیفه روزنامهنگاری رفته بودم ببینم چه خبر است و چیزی را از دست ندهم. هوا تاریک شده بود که همراه سیل مردم به میدان فلسطین رسیدیم. آنجا یک دسته موتورسوار گردنکلفت و مجهز رسیدند و افتادند بین ملت. من که از میدان گذشته بودم، برگشتم به سمت کانون شلوغی که یکی از موتوریها مستقیم آمد طرفم. یک زنجیر خیلیخیلی کلفت (که باهاش خر هم نمیزنند) را در هوا میچرخاند و تا آمدم به خودم بجنبم، دیدم دارد میزند. با خودم گفتم: «آها، زد زد!»
همهی اینها در کمتر از یکصدم ثانیه اتفاق افتاد: دست کردم توی جیبم و کارت خبرنگاری بینالمللی (IFJ) را در آوردم. اما دیدم انگار دیر شده. گفتم حالا که دارم کتک میخورم، یک فحشی چیزی بدهم که بعد دلم نسوزد. همانطور که کارت را گرفتم جلوی صورتم، داد زدم: «من خبرنگارم، نزن مادر(...)!»
طرف که برای خودش غولی بود، با مهارتی عجیب مسیر زنجیر سنگین را در هوا تغییر داد و نزد. هرچند دیگر دیر شده بود و من فحشه را داده بودم! اینجا را باید خودتان میبودید و میدیدید؛ تصور کنید: توی آن شلوغپلوغی و درگیری سنگین، من در حالی که مثل عالیجناب «میکیکمون» نشان حاکم بزرگ را بالا گرفتم، و غول موتوری هم با زنجیر خفنی در دست که بالا گرفته و آمادهی زدن است؛ جفتی مثل لحظهی دوئل فیلمهای سامورایی، خشکمان زده بود و به هم نگاه میکردیم...
شاید یک ثانیه هم نشد، اما برای من مثل چند دقیقه گذشت. به هم نگاه کردیم و یکدفعه یارو زد زیر خنده؛ انگار تازه طنز ماجرا را گرفته بود. من هم از فرصت استفاده کردم و در رفتم، سوت شدم... غرض از تعریف این خاطرهی شرمآور اینکه تا پیش از این، خبرنگارها حرمتی داشتند و گرچه زیاد پیش آمده بود که در استادیومهای ورزشی، یا در همین تجمعات و درگیریهای سیاسی همکاران ما را به قصد کشت زده بودند، اما باز مصونیتی وجود داشت. مثلاً برای پوشش اخبار ناآرامیهای چند سال پیش، برای نمایندگان رسانهها کارت صادر شده بود و عکاسان و خبرنگاران تحت حفاظت نیروی انتظامی بودند.
ولی در وقایع یکی- دو ماه اخیر این مصونیت نیمبند هم از بین رفت. خیلی از همکاران ما حین انجام وظیفه دستگیر شدند یا در خانه و محل کار بازداشت و روانه اوین شدند. دقت کنید که منظورم روزنامهنگاران عادی است، نه چهرههای شناخته شدهی سیاسی که در نشریات هم مینویسند و خب حزب و گروهی هست که به وضعیتشان رسیدگی کند و دنبال کارشان باشد. طبق آمارهای موجود، چندین خبرنگار و عکاس نه به جرم فعالیت سیاسی یا زدن حرفهای تند یا شرکت در تجمعات، که فقط و فقط به جرم انجام وظیفه معمولشان در زندان هستند.
چند روز پیش که برای اطلاع از حوادث خیابانی به میدان ونک رفته بودم، دوست عکاسی را دیدم که در خیابان میرفت و منتظر فرصتی بود تا دزدکی عکس بگیرد. دوربینش را توی کیفش قایم کرده بود و حتی میترسید بایستد و با من سلامعلیک کند. همانطور که کنار هم راه میرفتیم و مثل فیلمهای جاسوسی زیر لب حرف میزدیم، گفتم که از ظاهر و حرکاتش خیلی خندهام گرفته. اما او حوصلهی شوخی نداشت. او که در وقایع 18 تیر هم عکاسی کرده، میگفت در حوادث آن روزها موارد معدودی پیش آمد که به عکاسان حمله شود، اما حالا... و ضمناً به موضوع مهمی اشاره کرد که مدتیست نظر من را هم جلب کرده. گفت: «تو که مینویسی، بنویس که نمیگذارند ما کارمان را بکنیم. عوضش تن یک عده از خودشان کاور Press پوشاندهاند که به اسم خبرنگار دارند از تجمعکنندگان فیلم و عکس میگیرند.»
پیشتر شنیده بودم که از آرشیو عکس خبرگزاریها (بدون اطلاع خود همکاران عکاس) برای شناسایی معترضان استفاده میشود. در تجمعات هم دیدم که خبرنگاران PressTv به شدت مشغولند... اما حالا کار به جایی رسیده که خبرنگارها اجازهی حضور در حوادث را ندارند و عوضش یک گروه با سواستفاده از اعتماد مردم به خبرنگاران، ازشان تصویر میگیرند. در روز 18 تیر هم دیدم که تن گروهی لباسشخصی مجهز به سپر و باتوم، کاور پلیس پوشانده بودند. مردم باید حواسشان جمع باشد و با این ترفندها خبرنگاران، پلیس یا هر قشر زحمتکش دیگر را دشمن خودشان ندانند. خصوصاً مطبوعاتیهای همیشه مظلوم که معروف است قربانی هر عذا و عروسیاند. شک نکنید که همکاران ما در تمام وقایع میان شما هستند، اما فعالیتشان محسوس نیست.
«مهسا امرآبادی» سمبل گروه همکاران ماست که از روزهای اول درگیریها بیشترین هزینه را برای اطلاعرسانی شفاف، قلمزدن متعهدانه و نهایتاً رساندن صدای مردم آزاده متحمل شدهاند. در آستانهی روز ۱۷ مرداد، روز ملی خبرنگار، مثل هرسال آرزو میکنیم شرایط برای امنیت حداقلی خبرنگاران و آزادی مطبوعات فراهم شود. هرچند با دستگیریهای متعدد اخیر، امسال آرزوهایمان بیشتر از هرسال شده: امیدواریم روز خبرنگار هیچ خبرنگاری در زندان نباشد، والا من یکی که اعتصاب غذا میکنم.
بالاخره شماره 41 ماهنامه «نسیم هراز» منتشر شد. در عمر سه- چهار سالهی این مجله سابقه نداشت که به هر دلیل، یک ماه منتشر نشود و روی کیوسک نرود؛ چون تیم تحریریهی نسیم بچههای حرفهای هستند که غیرتشان اجازهی انتشار نامنظم و باری به هرجهت را نمیدهد. اما حوادث مهم ماه گذشته باعث شد که با وجود آماده بودن اغلب مطالب، بچهها حال و حوصلهی کار نداشته باشند و برای اولین بار بیخیال انتشار مجله شوند.
و بد نیست بدانید ضمناً این اولین شمارهای است که من نه به عنوان یکی از نویسندگان مهمان، که در قالب دبیر یک بخش نشریه با نسیم همکاری میکنم! مدتها از زمانی که مثل گرگ گرسنه افتاده بودم توی مطبوعات و شدیداً فعالیت میکردم، گذشته و جداً یادم نمیآید آخرین جایی که مسئولیتی داشتم و سردبیر یا دبیر یک نشریه بودم، کی و کجا بوده. به هرحال، بعد از چند سال همکاری نیمبند با همین نسیم و همچنین کل مطبوعات، دوباره شروع کردهام به کار و قرار است از این به بعد پروندههای این ماهنامه را در بیاورم. یکی- دو نشریهی دیگر هم هست که مسئولیت قبول کردم و خلاصه سرم حسابی شلوغ شده.
نکتهای که امیدوارم به آن توجه کنید و اگر کسی مردش است جلو بیاید، اینکه با این اوصاف نیاز به بستن یک تیم نویسنده قوی دارم. یعنی همینجا از تمام شما قلم به دستان عزیز دعوت میکنم که پی کار سخت همکاری با مزدک علی را به تن بمالید و همین امروز خودتان را (برای کاری که با بیگاری فرقی ندارد) به بنده معرفی نمایید! کار بیشتر در حوزههای اجتماعی و کمی هم فرهنگی است.
راستی، در پرونده این شمارهی نسیم گزارشهای خوبی چاپ شده. مثل:
- دیگر تجدید نمیشویم (شهرام فرهنگی/ سردبیر مجله)
- بعد از بهار دستهجمی بیاین بریم سیاحت! (بابک بختیاری/ تیتر رو حال کردید؟)
- فصل خوب صعود (پرستو ابریشمی/ دوست کوهنوردمان که الان هیمالیاست)
- یک چشم به جیب، یک چشم به جاده (پویا نعمتاللهی/ کارشناس اقتصادی که ضمناً داستانهای باحالی هم مینویسد)
- متلقو: شهری که بود (حتماً بخوانید/ داستان اولین شهرک ساحلی و متل ایران)
- آن هواپیمای لعنتی آخرش به کجا میرسید؟! (درباره آتاری/ صفحهاش را ببینید ضعف میکنید)
- متنفرم من از اول مهر (شهریار قنبری/ شاعر و نویسنده)
+ اگر نسیم را گرفتید، از سایر صفحات هم غافل نشوید. من همیشه طرفدار این مجله بودم و خواندنش را به دیگران پیشنهاد دادم؛ خصوصاً صفحات موسیقیاش که کار «حمید منبتی» است.
ببخشید که این پست من شبیه آگهی شد؛ از «میثم یوسفی» یاد گرفتم که هی توی وبلاگش برای نوشتههای خودش تبلیغ میکند!
این گزارش محشر، کار همکاران همشهری - اراکی- ماست. بخوانید و حالش را ببرید! البته همانجا توضیح دادم که بنده نه آنچنان گرایشات سیاسی دارم (به آن معنا که نوشتهاند) و نه خدا را شکر رنگ نشریهی «ندای اصلاحات» را دیدم. ضمن اینکه باید اضافه کنم غیر از این نامها، خیلیهای دیگر هستند که در غربت برای خودشان اسم و رسمی بههم زدند و گرچه از اراک دور شدند ولی هنوز به «اراکی بودن» خود افتخار میکنند و دلشان برای زادگاه گرد و خاکیشان میطپد...
«هنوز به زندگی علاقه داشت... تا لحظهی آخر حافظهاش را حفظ کرده بود و همه چیز را به خاطر میآورد... حیف شد، پدر خوبی بود...»
«فریبا امینی» عزیز برایم دربارهی پدرش، دکتر امینی بزرگ، یار وفادار دکتر مصدق کبیر نوشته است. و من مثل آدمهای لاابالی، تسلیت گفتن برایم سخت است.
راستی وقتی تمام زیباییها مقابل همین چشمانت پرپر میشوند، دیگر چه میشود گفت؟ چه میشود کرد؟
به پستهای اخیر اینجا یا نوشتههایم در سایت که نگاه میکنم، میبینم اغلب عصبی، پرخاشگرانه و دور از منطقاند. این معلول مستقیم فشارهایی است که به ذهن و روانم تحمیل شده. و البته که من تنها نیستم.
من و شما روزگار تلخی را تجربه میکنیم. روزهایی که بریده از دل، نگاهمان تنها به دستهاست؛ به دست دیگری تا بدهد، و دست خودمان که بگیریم و قایم کنیم. مالاندوزی تک ارزش جامعه سقوط کردهی ماست و حالا همه در حرصی بیسیراب و عجیب شریکیم. پولدوستی و از آن بالاتر: «پولپرستی» بیماری شایع خیلی از جوامع امروز در دنیاست؛ اما نکته اینکه ما فقط حرص میزنیم و انبار میکنیم، یا خیلی که به خودمان برسیم، زر و زیور میکنیم بر گرد قامتِ از منطق و شعور تحلیل رفتهمان. خانهی خوب، ماشین شیک، زن زیبا، خواستنیها و خوردنیهای مادی و... اینها همه خوبند اما شما بگویید که آیا تصاحب اینها هدف نهایی زندگی ماست؟ قرارمان این بود؟ راستی جایگاه کسی که اینها را نداشته باشد، یا در پی اینها نباشد، در جامعهی امروز ایران کجاست؟
امروز برای آدمهای دور و بر، حرف از ارزشهای قدیمی و فضیلت انسانی، بسیار خندهدار است. خیلی که با تو رو دربایستی داشته باشند، فقط سر تکان میدهند و به ظاهر تایید میکنند؛ ولی نزدیکان و دوستان، بیپروا زیر خنده میزنند و میگویند: «فکر نان کن که خربزه آب است!» نمیگویند؟ و این خربزه همان است که غم غربت و جای خالیاش در زندگی امروز، گاهی یکی مثل من را تا مرز جنون میکشاند؛ حالا امروز من را، فردا تو را و دیروز آن دیگری را...
من به این زندگیسگی عصیان کردم. نشستم و فکر کردم؛ دیدم نمیشود نفس کشید. دیدم چماقدارها و عربدهکشها سوار مردم شدهاند، ولی کسی ناراضی نیست؛ گاهی غرکی میزنند، ولی در کل راضیاند. اگر غیر از این بود، صدایی میآمد، کسی اعتراضی میکرد، فریادی میکشید. حتی آنها که گاهی میروند و جلوی در کاخی خودشان را آتش میزنند، یا وقتی دیگر کارد به استخوانشان میرسد خودشان را میکشند، به بچههایشان مرگموش میدهند تا شام آخر را به امید پایان این زجر با لبخند بخوابند، همه استثنائند. عزمی برای فریاد یکصدا و عصیان دستهجمعی بر رجالههایی که سوارمانند نمیبینم.
در خیابان راه میروم و به صف بیپایان اتومبیلهای بالای 50 و صدمیلیون نگاه میکنم؛ و صاحبانشان که همه راضی! بقیه هم در پیادهروها ایستادهاند و با حسرت نگاه میکنند. با خودشان عهد میکنند هرطور شده - حتی با کلک- همقد آن میلیونیسوارها شوند. نه، کسی دغدغهی رهایی از این زندگیسگی را ندارد. همین است که انگار در این خاک جدا افتادهام و اینقدر احساس تنهایی میکنم. گوشهای مینشینم و اندوه مینوشم، در دل و گاهی که خوشاقبالتر باشم بر گونهها اشک میریزم. بعد، کمی که قوت گرفتم و خشم چیره شد، من منتقد، من روزنامهنگار، منی که باید حواسم خیلی جمع باشد، منی که باید سره را از ناسره بشناسم و برای مخاطبانم خوب و بد را از هم سوا کنم؛ میآیم اینجا جلوی مانیتور و این صفحهی سفید بیپیر - و بی اینکه توان اندیشیدن داشته باشم- به دیده و ندیده، به کرده و نکرده، به سپید و به سیاه، به زمین و زمان، و به خودم و شما فحش میدهم!
و این درست همان چیزی است که رقمزنندگان این فاجعه آرزویش را داشتند، و حالا به آن رسیدهاند.
ناامیدم کردید. یعنی جواب سوالی که در پست قبلی پرسیدم اینقدر سخت بود؟ واقعاً که...
یکم آن دوگولههای محترم را بجنبانید برادران! یادتان رفته ما نسبت به کی ارادت ویژه داشتیم؟ آ باریکالله!
حالا تا حال میکنید و کرکر به این کشف بزرگتان میخندید، این مطلب جدید را هم داشته باشید. این یادداشت در شمارهی اخیر «نسیم هراز» چاپ شده؛ اما حقیقتش یک آدم بیکار درش دست برده و جاهای حساسش را قیچی کرده. خصوصاً آن خط آخرش را که انگار به نظر طرف با یک جک معروفی تشابه داشته است!
+ پدیدهی ژوله و نوشتههای همیشه جنجالیاش
افزوده: این دو خبر را هم بخوانید که هم جالبند و هم در ارتباط با هم و هم در ارتباط با دغدغه های همیشگی من و شما:
+ نشریهی سینما تعطیل شد؛ چرا؟ (روی جلد آخرین شماره را ببینید تا بفهمید)
+ رکوردشکنی اخراجیها بس است، بگذارید بچهها درس بخوانند (بازم میگی نواره؟!)

در سایت یادداشتی نوشتم با عنوان ضرورت حذف شعار «مرگ بر آمریکا». خب اصولاْ من آدم سیاسی و سیاسینویس نیستم و نمیخواهم هم که باشم. آن نوشته هم اصلاْ سیاسی نیست، اجتماعی است. اینها را هم الان از روی ترس نمینویسم. کلهخری من دستکم به شما که ثابت شده؛ فقط میخواهم توضیح داده باشم که بعد بعضیها نیایند جوابهای عوضی بدهند و بحث را سیاسی کنند!
اما اصل حرف الانم این نبود؛ میخواستم خواهش کنم اگر آن مطلب را خواندید، اینجا نظرتان را برایم بنویسید. راستی، کسی فیلم «کشتیگیر» را دیده؟ چقدر دلم برای میکی عزیز تنگ شده؛ به کوری چشم ایسنا و فارس و برنا و بقیهی بدخواهاش! اما خداییش توی این فیلم چه شلوار رنگیپنگی ضایعی تنش کرده...
رستم نه، بگو سیاوش...
17 دی سالروز درگذشت «غلامرضا تختی» جهان پهلوان محبوب ایرانیان است. به همین مناسبت در «خبرنگاران صلح» بخوانید:
مرتضی احمدی: دیگر مثل تختی ندیدم
گفتوگویی با فرزند جهانپهلوان تختی
این خبر هم دیگر آخرش بود: آواز ترک اعتیاد با آوازخوان مستعار!
وقتی بیشه از شیر خالی باشد و امثال خانم (...) در روزنامه همشهری جولان بدهند، همین می شود دیگر. تو را به خدا ببینید؛ آقازاده ها و شبهه ژورنالیست هایی که از کف کوچه جمع شان کرده اند، روزنامه آبرومندی که حرفه ای ها ساخته بودند را به چه روز سیاهی انداخته اند!
هفته گذشته آمار بازدیدهای سایت «خبرنگاران صلح» از مرز هفتصدهزار کلیک گذشت. برای تداوم فعالیت های فرهنگی این پایگاه، به کمک شما نیاز داریم. با ما به نشانی سردبیر j4p تماس بگیرید. اینجا...
در گزارش های مرتبط با هفتهء بسیج شنیده شد که مسئولان این نهاد از آغاز فعالیت گسترده شان در اینترنت و خصوصاً وبلاگ نویسی نیروهای خود خبر می دهند.
این چرخش استراتژیک در حالی اتفاق می افتد که از چندی پیش نگاه ها به اینترنت - به عنوان فضای باز اطلاع رسانی و تبلیغاتی- تغییر کرده است. حالا به جای فقط و فقط فیلتر کردن صداهای مخالف، اجرای طرح «ساماندهی سایت های اینترنتی» برای کنترل آن ها، همچنین دست اندازهایی مثل سرعت پایین اینترنت در ایران و طرح های ارتجاعی دیگری مبنی بر انحصاری کردن اینترنت پرسرعت که گاه گدار مطرح می شود؛ مدتی ست که با برگزاری پروژه هایی مثل «مسابقه وبلاگ های قرآنی»، سعی به تشویق و حتی پیش از آن آشنایی دادن نیروهای همفکر در ورود به فضای نت دارند...