|
ناگفتههای مزدک علی نظری
|
هفتهی گذشته دوستان ما با یک شخص شخیصی مصاحبه داشتند. بعد که بچهها آمدند دفتر و عکسهای طرف را آوردند، بین تصاویر سوژههای زیادی برای بحث وجود داشت و دربارهی خیلی چیزها صحبت کردیم. مثلاً گذشته از آن جوراب سفید کذایی، اینجای استاد کلی مایهی خنده و تفریح همه شد؛ یک عدد زیرشلواری گلگلی که پاچههایش توی همان جوراب سفید چپانده شده و در تمام عکسها دیده میشود!
حالا ببینم کدامتان باهوش ترید و میتوانید بگویید که این زیرشلواری کیست؟
امشب - به دلایلی- پشت در یکی از سینماهای نمایشدهندهی فیلم اخراجیها بودم. همانطور که اغلب ملت عزیز دیدهاند و میدانند (باشرفها به خودشان نگیرند) فیلم مذکور با اجرای دستهجمعی سرود «ای ایران» تمام میشود. از شنیدن کلمات آن سرود مو بر تنم سیخ شد. یاد تمام سالهایی افتادم که با خواندن این کلمات مقدس مقابل چماقدارها و دشمنان مردم صف میکشیدیم و میایستادیم؛ محکم میایستادیم همچنان که بابت خواندن این سرود ملی و ستایش «مرز پر گهر»مان، کتک میخوردیم...
نمیدانم، لابد همین عراقیهای فیلم محبوب شما (ملت همیشه در صحنه) بودند که من و دیگر جوانان این خاک را کتک میزدند!
از شوخی بگذریم، که اصلاً حوصلهاش را ندارم. «ای ایران» در فیلمی به کثافت کشیده شده که کارگردانش روزگاری به جرم خواندن همین سرود، به ما حمله میکرد. به ایشان اصلاً و ابداً کاری ندارم. امروز حرفم با «مرز پر گهر» و هموطنان بینظیر خودمان است. میخواهم بهشان بگویم: از تکتک تان متنفرم. از این مرز پر گهر، از نادانی شما و از بیغیرتی همگیتان متنفرم. همین و تمام.
توجه کنید: مهمترین جشنواره سینمایی کشور به روزهای داغ خود رسیده و آنوقت تنها روزنامه سینمایی ما، تمام رویجلد خود را به موضوعی پرت و بیربط اختصاص میدهد. چرا؟
جواب واضح است: تیتر فروشی! روزنامه «بانیفیلم» از ابتدای کلیدخوردن پروژهی «اخراجیهای دهنمکی» هفتهای دستکم یک تا دو تیتر و عکس از این فیلم را روی جلد خود کار کرده است. بنابراین، در حالی که این فیلم با کممحلی شدید اهالی باشعور هنر مواجه شده و مثل دور قبل به نوعی از جشنواره «اخراج»اش کردند؛ طبیعی است که صاحبان روزنامه تمام تلاششان را برای مطرحکردن فیلم اربابشان انجام دهند. در حالی که همه مشغول ستایش فیلمهایی مثل «درباره الی» و «تردید» و... هستند، بانیفیلم با پررویی مثالزدنی، عکسهایی از سیرک اخراجیها را روی جلدش چاپ کرده؛ آنهم نه یکی و دو تا، بلکه هرچهقدر جا بوده و بدون توجه به سایر فیلمها و جشنوارهای که جریان دارد.
حالا لابد باز برادران شبهه ارزشی پیدایشان میشود و توی کامنتدان بیانیههای بلند بالا مینویسند که: ای مزدک لامذهب! برو توبه کن. دهانت را آب بکش. ما و این کارها؟ آیا دلیلی برای اثبات ادعای خود داری؟
نه، دلیلی برای ثابت کردن این قضیه موجود نیست. برای آنها که مثل کبک سرشان را زیر برف کردهاند، دمخروس حجت نیست؛ چه برسد به این ادلهی ما! به هرحال، باید عرض کنم که از روزنامهنگار بودن در این دوره و زمانهی کجمدار – که صاحبان نشریات به خودفروشی و ضایعکردن زحمت روزنامهنویسها عادت کردهاند- و از کار کردن در این وضعیت خفتبار شرمسارم. دست میاندازم گردن تمام همکاران صبور تحریریهی بانیفیلم و باهاشان همدردی میکنم. دلم میخواهد بدانند که میدانم تقصیر آنها نیست. میدانم که مجبورند سیاستهای کوفتی آقایانی که گلهشان را فروختهاند و کنار بساز-بفروشی، روزنامه هم اداره میکنند، را ببینند و دم نزنند. اما صاحبان روزنامه را درک نمیکنم؛ خودشان را پاره کنند هم باز از دشنام دادن و بد گفتنشان دست بر نمیدارم. همینجا میگویم که اگر بروند از دستم شکایت کنند هم ککم نمیگزد.
نکته ویژه: به تصویر آتشبیار معرکه، جناب پدرخواندهی سینما توجه کنید؛ شورت پایش است. بهانهی حمله به سینما «قدس» (شکستن شیشههایش و کتک زدن تماشاگران و حتی رهگذران) دیده شدن همین جناب «اکبر عبدی» و یک هنرپیشهی دیگر با شورت در فیلم «تحفه هند» بود. نبود آقای کارگردان؟!
راستی، شرکت در نظرسنجی را هم فراموش نکنید؛ روزهای آخرش است. همین پایین، دست چپ!
این هم نتیجهء نظرسنجی وبلاگ که در مورد «مسعود ده نمکی» و چرایی مطرح شدن اش در جامعه ما بود. پرسیده بودیم که: به نظر شما کدام عامل در ساختن چهره امروز ده نمکی بیشتر موثر بوده است؟
برای شروع، گزینهء «هیچکدام» را گذاشتیم تا کار موافقان ایشان آسان تر باشد. اما گویا دوستان آقای فیلمساز دلشان نمی آمد از قابلیت ها و نقش پر رنگ خود او بگذرند؛ بنابراین بیشتر به گزینهء آخر «خودِ (...)» رای دادند! توضیح اینکه بعضی از دوستان از بنده خواستند واژهء نسبت داده شده به او را حذف کنم، والا موضع من همان است که قبلاً در پست مستقلی درباره اش نوشتم!
اما سه گزینه دیگر عبارت بودند از: «حمایت دولت احمدی نژاد»، «بی فرهنگی و سطح سواد مردم» و «نادانی ما روزنامه نگاران» (درباره این آخری، به پست های ابتدایی همین بلاگ مراجعه کنید).
این نظرسنجی حدود 2 ماه روی بلاگ قرار داشت و مجموعاً 225 رای داده شد. در این رای گیری، هر کاربر تنها قادر به دادن یک رای بود.
نتیجهء نهایی را در تصویر بالا مشاهده می کنید. برای محکم کاری(!) اینجا هم تکرار می کنیم:
1) هیچکدام: 14 رای، 2/6 %
2) حمایت دولت احمدی نژاد: 50 رای، 2/22 %
3) بی فرهنگی و سطح سواد مردم: 129 رای، 3/57 %
4) نادانی ما روزنامه نگاران: 11 رای، 8/4 %
5) خودش: 21 رای، 3/9 %
به این ترتیب - همانطور که انتظار می رفت- خوانندگان بلاگ و رای دهندگان، با قاطعیت، نقش مردم و بی توجهی آن ها به مسئله مهمی مثل این مورد را موثر دانسته اند...
و حالا یک نظرسنجی دیگر
از چه چیز فیلم «اخراجی ها» بیشتر بدتان آمد؟ این سوال نظرسنجی تازه وبلاگ «دیوانهء خدا» است. لطفاً اگر مورد دیگر هم به نظرتان رسید بگویید تا به گزینه ها اضافه کنیم. امیدوارم باز هم در این رای گیری مشارکت کنید. فدا
۱) خبر ظاهراً نچندان پر اهمیت قطع همکاری «لونا شاد» با تلویزیون V.O.A، در 2 روز اول انتشار بیش از 6هزار کلیک را برای سایت اینترنتی تیم ما «خبرنگاران صلح»، به همراه داشت. این اتفاق - جدا از همهء حاشیه ها- مانند مشتی نمونهء خروار، ثابت می کند که سوژه های اصلی مورد توجه مردم چیست و مخاطبان بیشتر به دنبال کدام چهره ها و اتفاقات هستند.
آقای عزیز؛ شنیدم از آن پسوند که دنبالهء نام تان نوشته ام، ناراحت شده اید. باور کنید اگر باور داشتم که حقی از شما ضایع شده، چیزی به گزاف و اغراق نوشتم یا به هر شکل بد کردم، به دست و پایتان می افتادم و عذر می خواستم. کما اینکه وقتی دوست مجاهدم «میرمجتبی فضل جو» تذکر داد که نباید همهء جبهه رفته ها را به یک چوب راند و یادم آورد که خیلی ها مثل او سال هاست سکوت پیشه کرده اند و از زخم های پرشمارشان دم نمی زنند، زیر کامنتش نوشتم که «غلط کردم» و خدایم شاهد است از درد این اشتباه گریه کردم.
چند روزی از کامنت حمید داوودآبادی که درباره دوست ما "رضا صدیق" چیزهایی عجیب نوشته بود، می گذرد. در این فاصله رضای عزیز داغدار عمویش بود و نشد که از او بخواهم پاسخی بنویسد. حالا هم که فرصت کرده، می گوید تمایلی ندارد جوابی به داوودآبادی بدهد. چیزی هم که در ادامه می آید یادداشت رضا دربارهء بعضی چیزهاست...

لبخند بزن قهرمان، تو بردی!
تازه ترین پست وبلاگ «مسعود ده نمکی»، تصویری از پشت صحنهء پروژه «اخراجی های 2» است که در آن استادِ کارگردان و «جمشید جم» در کنار هم دیده می شود. هنوز چند روزی از اظهارات جم نگذشته، عوامل همیشه در صحنه دست به کار شده اند تا مشت محکمی به دهان ما یاوه گویان و «حسودان» بزنند. جداً این نسبت دادن صفاتی چون: حسود و «چماق دار اصلاح طلبان»، جای تحلیل دارد. گویا ریزه خوارانِ سفرهء رنگین پروژه اخراجی ها گمان می کنند همه انگشت به دهان مانده اند در حیرت اثر بی بدیلی که ایشان در عرصهء سینمای جهان پدید آورده اند. ضمن اینکه از نظر این افراد آدم ها دو دسته اند: یا چماق دار اصولگرایان، یا چماق دار اصلاح طلبان! گفته اند که: کافر همه را به کیش خود پندارد. بله، برای کسی که عمری چوب و چماق در آستین قایم کرده تا به وقتش پدر هر صاحب صدای مخالفی را در بیاورد، این گفته ها عجیب نیست.
جناب آقای داوود آبادی از مردهای تفحص و جنگ دیده است و موجب ناراحتی ست که اینطور داد حمایت از چنین مردی دارد... کاش یاد رفقای مردی که مردانه شهید شدند می افتاد، یاد استخوان هایی که سال های سال بعد از جنگ به خانه برگشتند... یاد زن های بیوه و بچه های یتیمی که چشم انتظار پدرانشان هستند... مگر اینطور نیست که آقای فیلمساز با خون شهدا و عکس های تکه تکه شده ی آن مردها خانه ی اجاره ای خواجه نظام اش را به خریدن خانه در (...) تغییر داد؟! اینطور نیست که ایشان...
حتی اگر با صدای زنگ تلفن بیدار نشده بودم، باز صدای آن سوی خط را نمی شناختم. او اما معلوم است که درست گرفته. محض اطمینان، سوال می کند.
- بله، خودم هستم. بفرمایید!
- من جم هستم، جمشید جم...
حیرت دارد. از آخرین دفعه که با هم دیدار داشتیم، حتی آن بار که ناخوش بود و خبر رسید بستری شده و تلفن کردم تا احوالش را بپرسم؛ خیلی گذشته. شاید سه، شاید هم چهار سال. چه شده که «جمشید جم» یاد من کرده است؟ همان گوینده و تهیه کننده برنامه های رادیویی، که خواننده هم هست، ولی اکثر ما با تک ترانهء خاطره انگیز «یار دبستانی» می شناسیم اش؛ «یار دبستانی من/ با من و همراه منی/ چوب الف بر سر ما/ بغض من و آه منی...»
برایم بگو کار کردن برای ده نمکی چه طعمی دارد؟ مزهء شیر و عسل، یا طعم خون؟ خون آن دانشجوی بلند قد که دندان در دهانش شکسته بود و در خیابان انقلاب گیج می رفت. خون ناپیدایی که آن پیرمرد نحیف، افتاده گوشهء همان خیابان، می خورد؛ می گفت: «از فردای 18 تیر تا حالا پسرم را ندیده ام. فقط می دانم زندان است...» و آن روز که برایش جرعه ای آب بردم، دومین سالگرد آن تابستان سیاه بود.
بله، خون؛ طعم همان خونی که از دست های پاره پارهء دختری - که مقابل چشم های همین منِ بی غیرت چاقو خورد- می چکید و هم مزهء اشک های من بود...
دیروز فهرست عوامل پروژهء جدید «مسعود ده نمکی» در نشریه ای چاپ شده بود. لیست ننگینی پر و پیمان از نام های آشنا، همه مثلاً هنرمند و مردمی و باشعور و هزار کوفت و درد دیگر! دربارهء تک تک این نام ها می شود نوشت، مفصل نوشت. اما میان تازه ترین نام ها که به خدمت ده نمکی در آمده اند - متاسفانه- یکی از دوستان همکار ما هم دیده شد. پیش تر، یکی- دو دوست دیگر را به همین دلیل از دست داده بودم. اینجا دوست ندارم یاد آن عزیزان که از دست دادیم را زنده کنم، پس از آن ها می گذرم و شما هم بگذرید. ولی...
در پست های قبلی از شما دوستان درخواست کرده بودم که اگر به هر دلیل لینک وبلاگ «مسعود ده نمکی» را روی سایت یا وبلاگ خود گذاشته اید، آن را حذف کنید. خوشبختانه مخاطبان و جمع دوستان نزدیک من، از فرهیختگان و اهل شعورند؛ که اگر خودم از این صفات بهره مند نیستم، هدفم از معاشرت با آنان طلبگی و آموختن درس های زندگی است. بنابراین اغلب شما عزیزان حریم خود را به چنین لکهء ننگی آلوده نکرده اید. حالا درخواست من این است که بیکار ننشینید تا با همصدایی بتوانیم این حرف را به گوش بقیه برسانیم.
بیشتر شما به دلیل تسلط بر قلم و محتوای معتادکنندهء وب پیج هایتان، آمار بازدیدکننده بالایی دارید. امیدوارم در این راه کمکم کنید و با هم بتوانیم اگرچه نمی توانیم جلوی ساخت یا حتی پرمخاطب شدن پروژه های بعدی اینچنین را بگیریم، دست کم کاری کنیم که وجدان عده بیشتری از مردم درگیر این قضیه شود.
ده نمکی روی وبلاگش حساب کرده
همین چند روز پیش، یکی از خودفروخته هایی که برای دست به سینگی مقابل ده نمکی و نفع بردن از پروژه او له له می زند، می گفت: «ده نمکی برای تبلیغات اخراجی های 2، روی وبلاگ پربیننده اش خیلی حساب کرده...»
این هم شاهدی دیگر. پیش تر، از به رسمیت شناختن این فرد و افزودن او به جمع «دوستان» گله مند بودیم. حالا دلیل دیگری پیدا شد که با جدیتی چند برابر از لزوم حذف وبلاگ ده نمکی بگوییم و بنویسیم. تکرار می کنم که این اقدام ما، حتی اگر به جنبشی بزرگ در فضای اینترنت مبدل شود، باز نمی تواند جلوی کلید خوردن و نمایش این فیلم را بگیرد؛ اما دست کم برائت جستن ما و دوستان مان از خیل غافلان و بی غیرت هایی را نشان می دهد که از همین حالا برای تماشای دنبالهء این پروژه تمام تبلیغاتی، بی تابی می کنند.
برای ختم این چند کلمه، پیام یکی از همکاران روزنامه های زنجیره ای(!) که در پی انتشار این مطلب برایم ارسال کرده را بخوانید: «مطلبتو درباره ده نمکی خوندم. قشنگ بود و به نظر من یه کم دیر. من که ادعای روزنامه نگاری و اصلاحطلبی ندارم وقتی دیدم که بیشتر دوستای روزنامهنگارم از دختر و پسر گرفته از ده نمکی حرف می زنن که عوض شده، کارگردان شده، اصلاح طلب شده، نادم شده، مو به تنم سیخ شد. دیگه از مردم عادی که صبح تا شب دنبال یه لقمه نون هستن چه انتظاری میشه داشت؟ وقتی آدرس بلاگ آقای ده نمکی تو لینکای وبلاگ دوستان عزیز در کنار دیگر دوستان سیاسی کشوره، بیشتر از این توقع نیست.
وقتی یادم میاد آقای دهنمکی تو دوران روزنامه «صبح امروز» با دوستانش سر دستهء چوبهاشون میخ می زدند که بیان روزنامه رو داغون کنن، از این همه «تحول» خنده ام می گیره. این مردم نون به نرخ روز خوردنو یاد گرفتن...»
بله، یک نظرسنجی گذاشتیم که اگر بروید پایین و سمت چپ صفحه را نگاه کنید، می بینیدش.
لطفاً دوستان و آشنایان را هم به دادن رای تشویق کنید. ضمناً گزینه های جواب را موقتی فرض کنید و اگر نکته ای به ذهن تان می رسد بگویید تا اضافه کنیم. برای شروع، بدک نمی باشد. نه؟
یادآوری مهم: حذف لینک وبلاگ استاد از صفحات تان را هم فراموش نکنید. خجالت نکشید، هیچکدام ما معصوم نیستیم.