|
ناگفتههای مزدک علی نظری
|
حتی اگر با صدای زنگ تلفن بیدار نشده بودم، باز صدای آن سوی خط را نمی شناختم. او اما معلوم است که درست گرفته. محض اطمینان، سوال می کند.
- بله، خودم هستم. بفرمایید!
- من جم هستم، جمشید جم...
حیرت دارد. از آخرین دفعه که با هم دیدار داشتیم، حتی آن بار که ناخوش بود و خبر رسید بستری شده و تلفن کردم تا احوالش را بپرسم؛ خیلی گذشته. شاید سه، شاید هم چهار سال. چه شده که «جمشید جم» یاد من کرده است؟ همان گوینده و تهیه کننده برنامه های رادیویی، که خواننده هم هست، ولی اکثر ما با تک ترانهء خاطره انگیز «یار دبستانی» می شناسیم اش؛ «یار دبستانی من/ با من و همراه منی/ چوب الف بر سر ما/ بغض من و آه منی...»
دیگر حسابی خواب از سرم پریده است. نیم خیز می شوم و دست می گردانم برای یافتن فندک و سیگار. لای حال و احوال معمول، کلی فکر و خیال از ذهنم می گذرد: لابد دیده یا به گوشش رسانده اند که درباره اش نوشتم. حتماً ناراحت شده که ادعایش دربارهء یار دبستانی را زیر سوال بردم؛ اینکه گفته بود اول خودش این ترانه را خوانده و بعد «فریدون فروغی» هم از آن اجرایی داشته. اما از این قضیه که خیلی گذشته. حتی «منصور تهرانی» (سازندهء ترانه و ملودی اش، که یار دبستانی برای فیلم او «از فریاد تا ترور» خوانده شد) هم مصاحبه کرد و گفت که وقتی فروغی را ممنوع الفعالیت کردند، مجبور شده صدای او را از تیتراژ حذف و جایش اجرایی با صدای جم بگذارد.
پس چه شده؟ شاید نوشته های اخیرمان علیه «مسعود ده نمکی» و عواملش او را ناراحت کرده. این یکی به واقعیت نزدیک تر به نظر می رسد. مگر نه اینکه پیغام گذاشتند و تهدید کردند...؟ این هم در همان راستاست لابد!
جم دارد از احوال «فرهاد جعفری» و نشریه اش «یک هفتم» (که سردبیرش بودم) می پرسد: «یعنی آن مجموعه به کل تعطیل شد و رفت؟ حیف شد. جمع خوب و مستعدی داشتید. جداً ناراحت شدم...»
می گویم: «بله آقا، خیلی اذیت شدیم. فرهاد هم برگشت مشهد و مدتی خبری از او نداشتیم. اخیراً رمانی نوشته که خیلی سر و صدا کرده، به اسم: کافه پیانو!»
یعنی چرا زنگ زده؟ چه می خواهد بگوید؟ صدایش مثل آن روز که با او مصاحبه کردم، و بارهای بعد که می آمد دفتر مجله، دوستانه و مهربان است. طاقت نمی آورم، بی مقدمه شروع می کنم: «آقا ما چشم شما را دور دیدیم، تا توانستیم پشت سرتان نوشتیم!»
می خندد: «خوب کردید...»
نه، انگار قضیه چیز دیگری است. تا اینکه خودش به دادم می رسد: «آبان بود و سالگرد روز شما جوان ها. گفتم احوالی ازتان بپرسم.»
پس که اینطور. زود قضاوت کردم. اما حالا که خودش تلفن کرده، بگذار از او بپرسم: «آقای جم، سوالی داشتم...» دربارهء ده نمکی و حکم کار کردن با او می پرسم. می گویم که چند نفر از دوستان دور و نزدیک به وجدان شان پشت پا زده اند و به خدمت پروژهء او در آمده اند. و محکم و بی شرم اینکه: «وقتی شما را در پشت صحنهء فیلم اخراجی ها دیدیم، خیلی ناراحت شدیم. حتی خانوادهء شهید (...) ازتان گله داشتند. می گفتند از آقای جم توقع نداشتیم...»
سکوت می کند. بعد، آرام آرام می گوید: «من که خبر نداشتم. یک روز نزدیکای رادیو فیلمبرداری داشتند. «اکبر عبدی» و خانم بازیگر نقش مادر شهید به من زنگ زدند، گفتند بیا. به خاطر آن ها رفتم و آنجا گفتند که در جبهه ها از آهنگ یار دبستانی برای روحیه دادن به رزمنده ها استفاده می شده. مثلاً اجازه گرفتند تا از آن در فیلم استفاده کنند. حتی پیشنهاد دادند که خود من یک سکانس بازی کنم و این ترانه را بخوانم، اما قبول نکردم. متاسفانه از همان چند دقیقه فیلم گرفتند و شنیدم تصویرم را از تلویزیون پخش کردند... راضی نبودم. راستش از من استفاده به مطلوب شد...»
دلم می گیرد. حالا این حرف ها چه فایده دارد؟ اما بعد که حرف هایمان تمام می شود، بعد که قطع می کنم اما گوشی هنوز توی دست عرق کرده ام معطل مانده، با خودم فکر می کنم. فکر می کنم: دست کم یکی از خیل هنرمندان این خاک پیدا شد که از حضور در حاشیه این پروژهء ننگین اظهار نارضایتی کند! یکی که اصلاً دلش نخواسته در این شو کثیف بازی کند، درک کرده چقدر بد است پشت کردن به مردمی که گرچه نمی دانند و برای تماشای همین فیلم سر و دست می شکنند، اما وجدان هنرمند و حتی پیش از آن وجدان انسانی اش که می داند و می فهمد... او - با هر بدی و خوبی اش- برخلاف آن دیگران، خودش را گول نزده و منفعت شخصی را ارجح ندانسته. آیا همین برای احترام گذاشتن و علاقهء دوباره به مردی که مدت ها بود دیگر دوستش نداشتیم کافی نیست؟
همه علیه «دهنمکیسم»
خوشحالم. حالا فقط من نیستم که گلو پاره می کنم و فریادم گوش هیچکس را نمی آزارد. خیلی خوشحالم. دیگر تنها نیستم. گروهی دیگر، دانسته اند که سکوت و خفقان گرفتن به این بهانه که دیگر دورهء این حرف ها گذشته و به اصطلاح «از مد افتاده»، شایستهء وجدان شان نیست. آن ها می دانند که گرچه مردمان خفته اند، ولی دیو بیدار است و در کار گل آلود کردن آبی که نقش جان همهء ما در آن افتاده است...
در روزهای اخیر پیام های دلگرم کننده ای دریافت کردم و حالا می بینم که دوستان یکی یکی صدای اعتراض شان بلند می شود: رفیق «رضا صدیق»، «علی شیرودی» عزیز و حتی دوست دیگری که وبلاگ زده و می خواهد سهم خود از روشنگری و اعتراض به سیاهی را داد بزند، بی پروا فریاد بزند.
درخواست حذف لینک ده نمکی ابتدای این راه بود و حالا باید به ریشه بزنیم. باید محکم بایستیم و بگوییم: گرچه باز صف عوامِ بی ریشه برای پر فروش کردن پروژهء ده نمکی طویل تر خواهد شد، اما ما در رسوا کردن او و دیگرانی که او را آفریدند و بزرگش کردند، دمی و نفسی تردید نمی کنیم.
از حالا منتظر تماشای ادای دین دیگر دوستان هستیم. دینی که بر گردن تک تک ماست...