|
ناگفتههای مزدک علی نظری
|
به پستهای اخیر اینجا یا نوشتههایم در سایت که نگاه میکنم، میبینم اغلب عصبی، پرخاشگرانه و دور از منطقاند. این معلول مستقیم فشارهایی است که به ذهن و روانم تحمیل شده. و البته که من تنها نیستم.
من و شما روزگار تلخی را تجربه میکنیم. روزهایی که بریده از دل، نگاهمان تنها به دستهاست؛ به دست دیگری تا بدهد، و دست خودمان که بگیریم و قایم کنیم. مالاندوزی تک ارزش جامعه سقوط کردهی ماست و حالا همه در حرصی بیسیراب و عجیب شریکیم. پولدوستی و از آن بالاتر: «پولپرستی» بیماری شایع خیلی از جوامع امروز در دنیاست؛ اما نکته اینکه ما فقط حرص میزنیم و انبار میکنیم، یا خیلی که به خودمان برسیم، زر و زیور میکنیم بر گرد قامتِ از منطق و شعور تحلیل رفتهمان. خانهی خوب، ماشین شیک، زن زیبا، خواستنیها و خوردنیهای مادی و... اینها همه خوبند اما شما بگویید که آیا تصاحب اینها هدف نهایی زندگی ماست؟ قرارمان این بود؟ راستی جایگاه کسی که اینها را نداشته باشد، یا در پی اینها نباشد، در جامعهی امروز ایران کجاست؟
امروز برای آدمهای دور و بر، حرف از ارزشهای قدیمی و فضیلت انسانی، بسیار خندهدار است. خیلی که با تو رو دربایستی داشته باشند، فقط سر تکان میدهند و به ظاهر تایید میکنند؛ ولی نزدیکان و دوستان، بیپروا زیر خنده میزنند و میگویند: «فکر نان کن که خربزه آب است!» نمیگویند؟ و این خربزه همان است که غم غربت و جای خالیاش در زندگی امروز، گاهی یکی مثل من را تا مرز جنون میکشاند؛ حالا امروز من را، فردا تو را و دیروز آن دیگری را...
من به این زندگیسگی عصیان کردم. نشستم و فکر کردم؛ دیدم نمیشود نفس کشید. دیدم چماقدارها و عربدهکشها سوار مردم شدهاند، ولی کسی ناراضی نیست؛ گاهی غرکی میزنند، ولی در کل راضیاند. اگر غیر از این بود، صدایی میآمد، کسی اعتراضی میکرد، فریادی میکشید. حتی آنها که گاهی میروند و جلوی در کاخی خودشان را آتش میزنند، یا وقتی دیگر کارد به استخوانشان میرسد خودشان را میکشند، به بچههایشان مرگموش میدهند تا شام آخر را به امید پایان این زجر با لبخند بخوابند، همه استثنائند. عزمی برای فریاد یکصدا و عصیان دستهجمعی بر رجالههایی که سوارمانند نمیبینم.
در خیابان راه میروم و به صف بیپایان اتومبیلهای بالای 50 و صدمیلیون نگاه میکنم؛ و صاحبانشان که همه راضی! بقیه هم در پیادهروها ایستادهاند و با حسرت نگاه میکنند. با خودشان عهد میکنند هرطور شده - حتی با کلک- همقد آن میلیونیسوارها شوند. نه، کسی دغدغهی رهایی از این زندگیسگی را ندارد. همین است که انگار در این خاک جدا افتادهام و اینقدر احساس تنهایی میکنم. گوشهای مینشینم و اندوه مینوشم، در دل و گاهی که خوشاقبالتر باشم بر گونهها اشک میریزم. بعد، کمی که قوت گرفتم و خشم چیره شد، من منتقد، من روزنامهنگار، منی که باید حواسم خیلی جمع باشد، منی که باید سره را از ناسره بشناسم و برای مخاطبانم خوب و بد را از هم سوا کنم؛ میآیم اینجا جلوی مانیتور و این صفحهی سفید بیپیر - و بی اینکه توان اندیشیدن داشته باشم- به دیده و ندیده، به کرده و نکرده، به سپید و به سیاه، به زمین و زمان، و به خودم و شما فحش میدهم!
و این درست همان چیزی است که رقمزنندگان این فاجعه آرزویش را داشتند، و حالا به آن رسیدهاند.