تبليغاتX
زمزمه‌های دیوانه خدا - دلم برایت تنگ شده بود
ناگفته‌های مزدک علی نظری

 چقدر دلم برایت تنگ شده بود مزدک علی. آن گوشه‌ی «کافه کنج» که اولین بار - هفت سال پیش- با «مه‌تا»ی نقاش نشستی، نشستی. قهوه‌ی فرانسوی چه خوب است، تلخش. و تلخی این لحظه که انگار هزار هزار سال سیاه با آن روزهایت فاصله دارد. چقدر دلم برایت تنگ شده بود مزدک علی.

به ساسان گفتم: «می‌ترسیدم این‌جا بیایم و ببینم بچه‌ها نیستند...»

گفت: «خوشحالم که می‌بینمت.»

و من توی دلم گفتم حتماً حالا کافه‌چی خوش‌خلق توی دلش می‌گوید: چه به سر این پسر آمده؟ چقدر چهره‌اش فرق دارد با آن روزهای کافه‌نشینی و کافه‌گردی. آن روزها که غرور در چهره‌اش می‌درخشید و ماجرایی بود برای خودش.

از ماجرا چیز زیادی نمانده. شاید همین روزها تمام شود؛ در پایان همان مسیری که حرام شده است.

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم اردیبهشت 1388ساعت 1:52  توسط مزدک علی  |