|
ناگفتههای مزدک علی نظری
|
پسر، داری با خودت چه کار میکنی؟ تیغ به دلت میکشی و من خیلی نگرانت شدهام. اما نمیتوانم ملامت کنم یا حرفی بزنم و توصیهای برای ول کردن و دلکندن از این آتش، از این عاشقی سوزان. رفیق دلنازکم، خودم کم از این داستانها نداشتم؛ داستانهایی درست شبیه قصهی حالای تو. پس سکوت میکنم و به تماشا مینشینم ببینم این بار آخر قصهای عاشقانه چه میشود.
دیشب که از من چیزی خواستی برای تسلا - در حقیقت برای تندتر کردن شعلهای که درونت زبانه میکشد- این نوشتهی قدیمی را دستت دادم. مال تو؛ من از این گویاتر و سختترش را در ذهنم دارم، بسیار خودآزارندهتر از این که اینجا میبینی...
***
(این پست به خواهش دوست محترمی حذف شد؛ تا بعدها که شاید وقتی دیگر دوباره با هم بخوانیماش)