تبليغاتX
زمزمه‌های دیوانه خدا - فاحشه‌ای در آغوشم بود
ناگفته‌های مزدک علی نظری

 پسر، داری با خودت چه کار می‌کنی؟ تیغ به دلت می‌کشی و من خیلی نگرانت شده‌ام. اما نمی‌توانم ملامت کنم یا حرفی بزنم و توصیه‌ای برای ول کردن و دل‌کندن از این آتش، از این عاشقی سوزان. رفیق دل‌نازکم، خودم کم از این داستان‌ها نداشتم؛ داستان‌هایی درست شبیه قصه‌ی حالای تو. پس سکوت می‌کنم و به تماشا می‌نشینم ببینم این بار آخر قصه‌ای عاشقانه چه می‌شود.

دیشب که از من چیزی خواستی برای تسلا - در حقیقت برای تندتر کردن شعله‌ای که درونت زبانه می‌کشد- این نوشته‌ی قدیمی را دستت دادم. مال تو؛ من از این گویاتر و سخت‌ترش را در ذهنم دارم، بسیار خودآزارنده‌تر از این که این‌جا می‌بینی...

 ***

 (این پست به خواهش دوست محترمی حذف شد؛ تا بعدها که شاید وقتی دیگر دوباره با هم بخوانیم‌اش)

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام اردیبهشت 1388ساعت 2:57  توسط مزدک علی  |