|
ناگفتههای مزدک علی نظری
|
روز اولین دیدار ما، تمثیلی تمام رخ از سرنوشتی بود که قرار بود برای من رقم بخورد. عید قربان؛ عید به مسلخ بردن عشق، عید سربریدن عاشقان. برایش نوشتم: «نماز عید ابراهیمم تو/ دلم دشنه و اسماعیلم تو...»
اما همه چیز عکس این بود. او بود که داشت من را قربانی میکرد، و این دل او بود که دشنه شد تا گلوی اسماعیلی که من بودم را پاره کند. آه از دلش، آه... دلش گرفته بود، میگفت که گرفته. آمده بود تا روزگاری تازه را تجربه کند، روزگاری که به گفتهی خودش هرگز پیش از این نداشت و حالا آمده بود تا عاشق شود. این را دیگر نگفت، اما از چشم من اینطور پیش رفت که آمد تا از بیعشقی فرار کند، و بعد عاشق شد.
تا پیش از آن روز رویایی، هرگز نه صدای هم را شنیده بودیم و نه چشم در چشم هم، به هم نگاه کرده بودیم. به جز چند سال قبلتر، که روزگاری، جایی، بیحال و هوای امروزمان، چند باری از کنار هم گذشته بودیم و حتی یک بار ایستاده بودم و با او دربارهی چیزی جز حرف امروز حرف زده بودیم. آن وقتها برای هم کسی بودیم مثل بقیهی آدمها، فرقی با هزارهزار و بلکه میلیونها میلیون انسان دیگر نداشتیم. معنای ناممان برای همدیگر، اینطور که حالا هست نبود. غریبه بودیم.
باید سالها از پی یکدیگر میگذشتند تا یک روز، یک شب، یک وقت، او جایی به نام من بر بخورد و به کسی فکر کند که نه درست میشناسدش، نه حتی چهرهاش خوب یادش هست و نه میداند اصلاً کجاست و چه میکند... وقتی اولین نامهی او رسید، من اما خوب به یادش آوردم. اسم قشنگی داشت، یک نام بهیاد ماندنی. چرا شمارهی تلفنم را برایش گذاشتم؟ چیز عجیبی نبود؛ حالاست که از خودم میپرسم چرا، وگرنه عادتم است که هر دست دوستی را میفشارم و هر سلام مهربانی را با سلامی گرمتر پاسخ میدهم. غیر از این است؟
پس چرا بیقراری میکنم و از خودم میپرسم که چرا؛ چرا اجازه دادم وارد دنیایم شود. سرشت من این است و دوستی را دوست دارم، مهربانی را دوست دارم. مهربان نیستم، اما مهربانی را دوست دارم؛ مهربانی کردن، مهربانی دیدن.
و هماین نقطهی پیوند من و او شد. اویی که دنبال کسی میگشت برای گریز از زندگی سرد و بیعشقی که میگفت، در جستجوی یک دوست مهربان، نزدیک و نزدیکتر شد. آمد تا رسید به در خانهی من و زنگ خانهی من به صدا در آمد؛ زنگ اولین دیدار، دیدار در روز عید، عید قربان... گفتم که تا پیش از آن روز کلمات تنها از مسیر سیمهای سرد تلفن بین ما رد و بدل میشدند. آنهم کلماتی که روی صفحهی مانیتور نقش میبستند، یا در جملات محدود اس.ام.اس، اما نمیدانی که دنیایی بودند و داغتر از هر بوسهی پر آتش. و این مثل نگاههای عاشقانه نبود که از ابتدا و با یک نظر مجنون شوی، یا دل ببری از کسی؛ این راه را قدم به قدم طی کردیم. آنقدر نوشتیم و خواندیم تا «دوست» شدیم. کمکم به هم معتاد شدیم و آهستهآهسته رازهای پنهانی بود که عیان میشد. از همهچیز برای هم نوشتیم تا عاقبت رویمان شد دربارهی خودمان، دلمان و دلخواستههایمان بنویسیم.
بعد، دوستتر که شدیم، نوشتیم که دلمان میخواهد همدیگر را ببینیم! اینطور بود که او راه افتاد و آمد. صدای پایش را از راهپله میشنیدم که بالا میآمد. خرامانخرامان برای خراب کردن این دوستی/عشق و تمام آنچه در دلم و در رویاهایم ساخته بودم آمد... کاش هرگز نمیآمد...
ادامه دارد