|
ناگفتههای مزدک علی نظری
|
هیگانوش؛ چه اسم عجیبی داری تو. بیا حالا که میدانیم آن دلبر برای خرابکردن بود که میآمد، در نیمهراه رهایش کنیم. دیگر چه اهمیتی دارد؟ حالا که میدانیم قرار نیست او به عهدی وفادار بماند و میخواهد این دل را بسوزاند؛ بیا امروز داستانش را بیپایان بگذاریم، بلکه آوار این مصیبت را به تاخیر بیندازیم. برای سوختن و در خود فرو ریختن تا دلت بخواهد وقت هست، بگو از حالا تا همیشه!
هیگانوش؛ برایم از وقتهایی نوشتهای که روزگار بد است، و میدانی که درست نمیشود. کسانی از میان دوستان میگویند که درست میشود. هی میگویند و تکرار میکنند و تو میدانی که نه، درست نمیشود.
شبی را به یاد میآورم که مست و آشفته در آغوش کسی میگریستم. آن دوست بازو دور شانههایم پیچیده بود و خوب میدانست که از غم خواهرک نامهربانش است که اینطور ابری و بهاری شدهام. صدایش میکردم، میگفتم: «(...) این روزها کی تمام میشود؟» و او میگفت: «تمام میشود... تمام میشود...»
و هر دو میدانستیم که نه، تمام نمیشود.
هیگانوش؛ نوشتهای که تو هم مثل من دیگر به این تمام نشدنها ایمان آوردی، به این روزهای بد بیپایان. نمیدانم تو در کدام سال و بعد چند تجربه، به این تسلیم تن دادی. من اما آسان و زود زانو نزدم. وقتی آخرین «یار» پس از چهار سال (و بلکه بیشتر)، جواب سادگیام را با خیانت داد؛ با خودم گفتم که حتماً علت از من است. عیب و ایرادی دارم لابد که هرکس میآید، زود میرود. یا اگر میماند، آخرش زخم میزند، پاره میکند، و تکه دردی تازه بر این دل میگذارد و بعد - مثل بقیه- میرود.
گفتم اینبار با تمام نیرو مهربان، مثل مردان قصه وفادار، و تا آخرین نفس یار خواهم بود؛ و بیشک اینطور رستگار خواهم شد. این عهد من بود با من، قولی که به خودم دادم... حالا او داشت میآمد و من دوباره تازه، دوباره جوان شده بودم. مثل آهوها در بهار، که از دور بو میکشند و جفت خود را جستجو میکنند، آمدنش، رسیدنش را حس میکردم. میآمد و خبر نداشت که چه شیدا شده بودم، که باز عاشق شده بودم... بله، گفتم که کاش هرگز نمیآمد...
ادامه دارد