|
ناگفتههای مزدک علی نظری
|
گفتم که من و او مشتاق دیدار همدیگر شدیم و عاقبت روزی - روز عید- به دیدارم آمد. وقتی رسید هنوز حسابی و درست آماده نبودم. مدتها بود مهمانی نداشتم و از طرف دیگر افسردگی سالهای گذشته، وسواس پاکیزگی را در من کشته بود. به اطرافم بیتوجه شده بودم و خیالیم نبود که خانه را خاک گرفته، هر گوشهی اتاقها پر است از کتاب و کاغذ و هر چیز دیگر که بشود رها گذاشت و فراموش کرد.
دستپاچه هم بودم؛ که با دیدنش این هول بیشتر شد. چرا اینطور شدم؟ چهرهاش همان بود که پیشتر بود: صورتش، خط گرد چشمهایش، آن ابروهای کوچکش، کرک کلاغی و آن فرق موهایش، پوست آفتابسوختهاش، قامت استوار و هیکل ورزیدهاش... بر خلاف من آشفته، او بسیار آرام به نظر میرسید و بسیار آرام سخن میگفت. تا نمیپرسیدم چیزی نمیگفت، مگر توضیح کوتاهی که دربارهی سوختگیاش داد: «رفته بودم برای پرواز. آن بالا باد بود و آفتاب.»
و این همیشگی بود. یادم نمیآید یکبار او را با پوست شفاف و صورت دخترانه دیده باشم. همیشه آخر هفتهها را در تمرین و یا در سایتهای پرواز میگذراند و تا میآمد صورتش لعابی بگیرد، باز میرفت و میرید به صورت خودش. این روح ماجراجو و اصرار بر دیوانگیاش را دوست داشتم. وقتی میدیدم با چه عشقی از پریدنهایش میگوید، من هم پر باز میکردم، پرواز میکردم. از اینکه میدیدم چطور خطر میکند و جانش را برای دلش کف دست میگیرد، تحسیناش میکردم. در نظرم بزرگ بود و این عزیزترش میکرد. با این حال، همیشه توهم توطئه داشت و خیال میکرد که پریدنهایش را به چشم حوو میبینم! تا دم آخر میگفت: «قلب تو هیچوقت به پریدن من رضا نداد.»
بعدتر دربارهی دلیل این خیالبافی او فهمیدم و چیزهایی دانستم که همان بعد خواهم گفت. اما تا آن زمان، زمستان بود و سوز سرما. و اینطور نبود که نگرانش نباشم. برعکس، همیشه دلشوره داشتم که مبادا برود و تنهایم بگذارد. هربار که خبر سقوط و مرگ یکی از پرندهها میرسید، یخ میکردم و قطرهقطره عرق میریختم. با خودم میگفتم: دیگر نمیگذارم برود... اما یک نگاه مشتاق او کافی بود تا بیخیال هر خوف و خیالی بشوم. باز میگفتم: خود تو مگر کم دیوانگی کردی؟ بگذار برود، بگذار بپرد... وقتهایی که میرفت، تا آنجا که تلفنش آنتن میداد میپاییدماش. نگران بودم و ناشکیبایی میکردم، مشت میکوبیدم به دیوار، به خودم و به او و به هرچیز دیگر که به زبانم میآمد فحش میدادم. اما حواسم بود که به رو نیاورم و او هیچچیز هیچچیز از این زجر نداند. برایش شعر مینوشتم بلکه جوابی بدهد و آرام شوم که خوب است، سلامت است.
مینوشت: «اینجا کلی برف آمده. نمیدانی چقدر سرد است.»
مینوشتم: «دستتو بده به من ها کنمش/ چشاتو ببند تا توی بغلم، آرومآروم خوابت ببره/ قلب تو داغه چقدر، برفا رو آب میکنه/ چشم تو نازه چقدر، منو بیتاب میکنه...»
چه شبها که تا صبح، من کنار بخاری دراز کشیده بودم و میلرزیدم، و او کیلومترها دورتر، در چادری میان طوفان و باد، با این پیامهای عاشقانه گرم میشد. چه سرنوشتی!
نگفتم که در آن دیدار اول، او سراپا سیاه پوشیده بود؛ مثل زنی عزاگرفته، مثل یک عروس بیوه. یک گوشه نشست و من برای رفع دلشوره سیگاری روشن کردم. یادم بود که ورزشکارها به دود حساسند. یادم بود که در آن هزار و یک اس.ام.اس رد و بدل شده، دربارهی این هم بحث کردهایم. دورتر ایستادم. صدایش نمیرسید. آن قدر آرام حرف میزد که نمیشنیدم. خندید و گفت: «بین بچههای ما مثل تو زیاد هست. اما من خوشم نمیآید. با این حال بیا، بیا نزدیکتر.»
نزدیکتر رفتم... ببین بین من و او چه گذشت که چیزی نگذشته، گفت: «دیگر از این بو بدم نمیآید. بوی سیگارت را هم دوست دارم، دوست دارم...»
این عطش چه سوزان و چه بیسیراب بود. از همان دیدار اول هر دو فهمیدیم که اتفاقی افتاده. مگر بینمان چه گذشته بود؟ جز اینکه ساعتی روبه هم نشستیم و هرچه به ذهنمان رسید و تمام آن چیزها که نمیشد نوشت و گذاشته بودیم تا چنین روزی به هم بگوییم، را به زبان آوردیم؟ ...بله، چیزی جز این. چیزی که قابل شرح نیست. برای خود من، این سوال پیش آمد که مگر میشود در این سن و سال، بعد این همه تجربهی بنبست و ناکامی، باز هم «با یک نگاه عاشق شد»؟ هنوز درست نشناخته، با یک گپ دو ساعته؟ باز اختیار دلم از دست رفته بود. و حالا دیگر اطمینان دارم تمام آن سر به سنگ خوردنها نتیجهی همین دلسستی و آسان عاشق شدنهاست. تو میگویی خوب است یا بد؟ چه کسی میتواند بگوید که این خوب است، یا نه؟ از چه کسی بپرسم؟
شاید جواب را باید از ادامهی قصه گرفت. من اگر دل دادم، او هم کم دل نبسته بود. اصلاً این او بود که وقت خداحافظی، لحظهای پیش از وداع، انگشتهای کوچک دستمان را در هم گره داد و پرسید: «دوستیم؟»
یا خدا، این منم که قلبم اینطور صدا میکند؟ صدایم اینطور میلرزد، دلم، دستم... صدا، صدا... صدای او: «کی دوباره ببینمت؟»
بیرون، ماشینها نبودند. راننده نبود، و ما در اتوبان پیش میرفتیم. غروب طلایی تهران از میان سرشاخهی درختها، نور میپاشید. هنوز خیلی مانده بود تا بهار.
ادامه دارد