تبليغاتX
زمزمه‌های دیوانه خدا - ویرجین کافر 4/ تقدیر
ناگفته‌های مزدک علی نظری

 انگار اولین بار است که آب را لمس می‌کنم. دستم را گرفته‌ام زیر شیر و آن آبشار نقره‌ای از لای انگشتانم می‌لغزد و می‌ریزد. برق می‌زند. چه زیباست این... بی‌خود شده، خیره مانده‌ام و نمی‌دانم که چند دقیقه است در حمام ایستاده‌ام. ویرجین آن بیرون منتظر است. همیشه وقت آمدنش، می‌پریدم زیر دوش تا تازه شوم و او چهره‌ی تنهایی‌ام را نبیند؛ آن قیافه‌ی تلخ و درهم ریخته، گرفته، زشت.

باید که برای او خوب می‌بودم. با خودم عهد کرده بودم برای او خوب باشم، آنی نباشم که همیشه بودم. نه این که نقش بازی کنم و چیزی جز خودم بسازم، تا دلبری کنم و او سیاهی‌هایم را نبیند. نه؛ می‌خواستم اگر سیاهم، سفید شوم. اگر زشتم، زیبا شوم. می‌خواستم با او دوباره اوج بگیرم، همه‌ی گذشته‌های بد، همه‌ی یاران خیانت‌کار، همه‌ و همه را فراموش کنم. و با او دنیایی تازه بسازم، روزگاری تازه، برای سرنوشتی تازه.

آمدن او به زندگی من، یک اتفاق نو بود. با خودم می‌گفتم: این هم آن که می‌خواستی. حالا دوباره شروع کن؛ بلند شو و فکر و خیال گذشته را بریز دور. حال را دریاب و به آینده‌ای که می‌آید فکر کن...

عجیب بود. تمام آن نقشه‌ها و رویاهایی که مدت‌ها بود دیگر داشتم فراموش‌شان می‌کردم، یا تسلیم وسوسه‌ی رها کردن‌شان شده بودم - و هیچ تلاشی هم برای رسیدن به آن‌ها نمی‌کردم- دوباره در ذهنم زنده شدند. دوباره هدف داشتم. دوباره برای نفس کشیدن، برای زندگی کردن دلیل داشتم. ویرجین همه‌ی این‌ها را به من داده بود و بابت‌اش از او ممنون بودم. گفتم که سعی می‌کردم با او مهربان باشم، اما آیا از او به خاطر زنده کردن امید در من و بازگرداندنم به زندگی هم تشکر کردم؟ انگار که نه. چه حیف. تمام تلاش من این بود تا با او مثل آن دیگران که آمدند و رفتند نباشم. آیا او این ناسپاسی را بر من خواهد بخشید؟ شاید بگویی: چه فرق می‌کند؟ حالا که رفته. رفته و باز تو را با تمام آن کبودها و زشت‌ها، با شکست‌ها و غم‌ها تنها گذاشته. باز هدفت را گم کردی. باز دلیل نفس کشیدنت گم شد، و به همان روزهای پیش از آمدنش برگشتی...

چه سرد و چه ناامیدکننده. چه بد. همه حقیقت دارد. همه‌ی این حرف‌ها را هر روز که بیدار می‌شوم و یادم می‌آید که این خواب آشفته بر من و روزگارم گذشته، با خودم مرور می‌کنم. از خودم می‌پرسم: آیا او هم به آن روزهای خوش و کوتاه با هم بودن‌مان فکر می‌کند؟ آیا دلش تنگ می‌شود؟ اصلاً برایش مهم است؟ برایش مهم است آن کسی که از خاک و خاکستر بیرون کشید، زیبایش کرد و به او زندگی داد؛ حالا باز به عمق تنهایی‌اش برگشته. این‌بار بلکه فسرده‌تر، دل‌مرده‌تر. و این‌بار با اطمینان از این‌که رویای رهایی چیزی مثل نسیم است؛ آرام می‌آید، روحی می‌دمد، ولی زود می‌رود و وقتی رفت جای خالی‌اش سخت آزاردهنده است. می‌فهمی که وجود دارد، اما در تقدیر تو نیست که نصیب تو باشد. این می‌تواند آخر خط باشد؛ آخر خط زندگی.

همان روزها بود که «شادمهر» ویدئویی تازه داده بود: «تقدیر». می‌خندید و می‌گفت: «خنده‌دار است که من دوستش دارم؟»

می‌گفتم: «مگر من خندیدم؟ تویی که می‌خندی!»

بارها و بارها با هم گوش دادیم: «باید تو رو پیدا کنم، شاید هنوزم دیر نیست/ تو ساده دل‌کندی ولی تقدیر بی‌تقصیر نیست/ با این‌که بی‌تاب منی، بازم من‌و خط می‌زنی/ باید تو رو پیدا کنم، تو با خودت هم دشمنی/ کی با یه جمله مثل من، می‌تونه آرومت کنه/ اون لحظه‌های آخر از رفتن پشیمونت کنه/ دلگیرم از این شهر سرد، این کوچه‌های بی‌عبور/ وقتی به من فکر می‌کنی، حس می‌کنم از راه دور/ آخر یه شب این گریه‌ها سوی چشام‌و می‌بره/ عطرت داره از پیرهنی که جا گذاشتی می‌پره/ باید تو رو پیدا کنم، هر روز تنهاتر نشی/ راضی به با من بودنت، حتی از این کم‌تر نشی/ پیدات کنم حتی اگه پروازم‌و پرپر کنی/ «مکم» بگیرم دست‌تو، احساسم‌و باور کنی... باید تو رو پیدا کنم، شاید هنوزم دیر نیست/ تو ساده دل‌کندی ولی تقدیر بی‌تقصیر نیست...»

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم خرداد 1388ساعت 8:54  توسط مزدک علی  |