|
ناگفتههای مزدک علی نظری
|
تا به حال از خودتان پرسیده اید که کی هستید؟ چه مرام و اعتقادی دارید؟ دلبستهء کدام ایده و آرمان اید و...؟
این سوالاتِ در ظاهر ساده و پیش پاافتاده، مهم ترین سوالات و روشنگر تمام و البته عمق مشکلات جامعهء امروز ماست. جامعه ای که اکثریت آن را جوانان تشکیل می دهند و انگار همین شدت جوانی، کار دستش داده! حتماً حالا می گویید: ای بابا، مگر می شود کسی نداند که کیست، مرامش چیست و از دنیا چه می خواهد؟
جواب من این است: بله، می شود. نمونه اش همین خود ما که اصلاً تکلیف مان با خودمان روشن نیست! چند سال پیش بود که با سپانلوی شاعر گپ می زدیم. حین گفتگو، آن بزرگ مرد به نکته ای اشاره کرد که باعث شد این سوال در ذهن من شکل بگیرد، بماند و روز به روز سخت تر آزارم بدهد؛ مثل یک زخم، یک خورهء ذهنی که هدایت خیلی پیش ترها گفته بود...
شاعر گفت: «زمان جوانی ما، هرکس برای خودش مرامی داشت. مثلاً یکی می گفت ماتریالیستم، یکی دیگر سوسیالیست و آن دیگری سرسپردهء مذهب بود. ولی حالا جوان های مملکت به هیچ چیز اعتقاد ندارند، همه چیز را مسخره می کنند و هیچکس را قبول ندارند...» (نقل به مضمون)
راستی ما کی هستیم؟ مرام مان چیست و به چه چیز اعتقاد داریم؟
***
غم انگیز است، ولی باید بنویسم. آنقدر از آنچه در اطراف مان چشم گیر و دل آزار است، به تنگ آمده ام که دلم می خواهد همه چیز را بگذارم و فرار کنم؛ از این مملکت و از آدم هایش دور شوم.
اما من و امثال منِ ناراضی کجا را داریم برویم؟ و بدتر اینکه آن ها که دل مان را شکسته اند، نه دشمنان همیشگی، که دوستان و یارنمایان دیروزند. بله، رسیدیم به بهانهء اشک ریزان امشب؛ چیزی که باعث شد برای چندمین بار در این سال ها، از خودم سوال کنم: ما که هستیم؟ مردمی منافق، یا معتقدانی بزرگوار و آزاده که به آن می بالیم و در شعرها و شعارهایمان مدام تکرار می کنیم؟
دیروز فهرست عوامل پروژهء جدید «مسعود ده نمکی» در نشریه ای چاپ شده بود. لیست ننگینی پر و پیمان از نام های آشنا، همه مثلاً هنرمند و مردمی و باشعور و هزار کوفت و درد دیگر! دربارهء تک تک این نام ها می شود نوشت، مفصل نوشت. اما میان تازه ترین نام ها که به خدمت ده نمکی در آمده اند - متاسفانه- یکی از دوستان همکار ما هم دیده شد. پیش تر، یکی- دو دوست دیگر را به همین دلیل از دست داده بودم. اینجا دوست ندارم یاد آن عزیزان که از دست دادیم را زنده کنم، پس از آن ها می گذرم و شما هم بگذرید.
ولی این دوست دیگر، این که تازه به عوامل ده نمکی افزوده شده، قصهء جالبی دارد. او از خبرنگاران حوزهء سیاست بود و ظاهراً از اصلاح طلب های دوآتشه. در شاخه جوانان یکی از احزاب فعال بود و گویا که هنوز هم هست. مضحک تر از همه هم اینکه ایشان تازگی ها ازدواج کرد و عاقدش به رسم مسخره ای که این سال ها میان بروبچه های همکار ما مد شده، جناب آقای «سید محمد خاتمی» بود!
شاید درست نباشد که از گپ های خودمانی در وقت های بیکاری عصرهای نشریه بگویم، که همین دوست سابق از برخوردهای تندش با ده نمکی تعریف می کرد و اینکه به خودش گفته «هیچوقت» آبش با او توی یک جو نمی رود!
چه اتفاقی افتاده؟ جمیعاً دیوانه شده ایم. جمیعاً به حیثیت و شرف انسانی مان چوب حراج می زنیم. اما چرا...؟
کوتاه می کنم. می دانم تا همینجا هم که نوشتم، کسانی را رنجانده ام و دشمنانی تازه برای خودم تراشیده ام. از دشمنی و دشمنان همیشگی نمی ترسم. ترسم از زندگی در دنیایی است که آدم ها یا نقاب بر صورت دارند و دوچهره اند، یا به همین آسانی که توصیف شد، رنگ عوض می کنند و به دشمنی در مقابل تو قد علم می کنند... و البته دوباره آن سوال لعنتی که: بلاخره ما کی هستیم؟ من، تو، ما، همهء ما منافق ها...
(در این رابطه می توانید به پست های قبلی و همینطور به نوشته های اخیرمان در سایت «خبرنگاران صلح» مراجعه کنید)