تبليغاتX
زمزمه‌های دیوانه خدا - مثل آدم زندگی کردن، هنر می خواهد
ناگفته‌های مزدک علی نظری

 سلام دوست قدیمی. بی مقدمه بگویم که دلم شکست وقتی شنیدم آخرش نشان گله ات گم شد و باز راه را اشتباه رفتی. اگر می دانستم هنوز نیاز به راهنمایی داری و حمایت های من، رهایت نمی کردم. یادت هست آن روزها که تازه پیدایت کرده بودم؟ به گنجشگکی خیس می ماندی. چقدر زود سفرهء دلت باز شد و از مردهای زندگی ات - که می گفتی همه نامرد از آب درآمدند- گفتی. چقدر روحیه ات خراب بود و جسمت خراب تر؛ آن موجود کوچکی که دورش انداخته بودی، هم تنت را داغان کرده بود و هم عذاب وجدان داشت روحت را به غرقاب فنا می کشید...

باور کن خیال کردم بعد از یک سال و چند ماه چقدر گفتگو و چقدر بیشتر چانه زدن با تو، دیگر حال و روحیه ات خوب شده. گمانم این بود که دیگر می توانم رهایت کنم تا روی پای خودت، راه خودت را پیدا کنی و بروی. اما چه زود خبرت رسید که باز به ذلت و خفت تن داده ای. نه، نباید حمایتم را از تو قطع می کردم.

عصبانی نشو. می دانم که این روزها تمرکزت از دست رفته و ذهنت درگیر چه کابوس هاست که در خواب و بیداری رهایت نمی کنند. همین است که پیغام می گذاری و جای تشکر، هرچه بد به ذهنت می رسد می گویی و می نویسی... به جای این ها، برایم بگو کار کردن برای ده نمکی چه طعمی دارد؟ مزهء شیر و عسل، یا طعم خون؟ خون آن دانشجوی بلند قد که دندان در دهانش شکسته بود و در خیابان انقلاب گیج می رفت. خون ناپیدایی که آن پیرمرد نحیف، افتاده گوشهء همان خیابان، می خورد؛ می گفت: «از فردای 18 تیر تا حالا پسرم را ندیده ام. فقط می دانم زندان است...» و آن روز که برایش جرعه ای آب بردم، دومین سالگرد آن تابستان سیاه بود.

بله، خون؛ طعم همان خونی که از دست های پاره پارهء دختری - که مقابل چشم های همین منِ بی غیرت چاقو خورد- می چکید و هم مزهء اشک های من بود...

یادت هست در آن سالگردها چه شوری داشتی؟ خودت برایم تعریف کردی. بعدترش که مد شده بود ملت به تحریک شبکه های لس آنجلسی شب ها توی ماشین هایشان بنشینند و بوق بزنند، یا حوالی پارک لاله مثلاً «اعتراض پارتی» بگیرند، تو و مادر و خواهرت هم می رفتید. همین «آقای ده نمکی» که حالا اینطور با احترام اسمش را می بری، با دار و دسته اش می آمدند، با موتورهایشان گاز می دادند و شما جیغ می کشیدید و فرار می کردید!

برایم نوشته ای به تو و یکی- دوتای دیگر که نام بردی، کاری نداشته باشم. راستش همین تحقیری که شماها بر خود روا داشتید به اندازهء کافی ترحم برانگیز است. و ضمناً کار ما با شما نیست اصلاً؛ با خود «او» کار داریم.

نوشته ای که: «سینما یک کار دسته جمعی است...» برایت نوشتم: «پیش از سینما، این زندگی است که یک کار جمعی است؛ کاری که تو و ده نمکی و امثالهم بلد نیستید.»

محض نمونه اینکه «آقای کارگردان»تان حتی بابت شکستن شیشه ها و کتک زدن تماشاگران سینما از همین شما سینماگران عذرخواهی نکرد، ولی با یک اشاره اش همگی دست به سینه و با لبخند گوش تا گوش، خدمتش کردید.

می دانی؟ خودم را در این اتفاق مقصر می دانم. باید به تو می گفتم که هنر چیز خوبی است. ولی اگر توانستی «مثل آدم» زندگی کنی، از همهء انسان ها هنرمندتری...

 خداحافظت برهء بی شبان من، خداحافظت.

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم آبان 1387ساعت 3:52  توسط مزدک علی  |