<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>زمزمه‌های دیوانه خدا</title>
<link>http://mazdakali.blogfa.com/</link>
<description>ناگفته‌های مزدک علی نظری</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Sun, 08 Nov 2009 04:09:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>علی یارت...</title>
<link>http://mazdakali.blogfa.com/post-78.aspx</link>
<description>&lt;FONT size=5&gt;&lt;STRONG&gt; &lt;/STRONG&gt;&lt;FONT size=3&gt;شعار روز:&lt;/FONT&gt;&lt;STRONG&gt; &lt;FONT color=#00ff00&gt;یا علی/ مزدک علی&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt; 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;همین دیگه!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 08 Nov 2009 04:09:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mazdakali&amp;postid=78</comments>
<dc:creator>mazdakali</dc:creator>
<guid>http://mazdakali.blogfa.com/post-78.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>چشم های بارانی من، لنز مه گرفته تو</title>
<link>http://mazdakali.blogfa.com/post-77.aspx</link>
<description>&lt;FONT size=5&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt; مرور خاطرات آن سال ها چندان دشوار نیست؛ فقط کافی ست سری به آرشیو عکس هایم بزنم. حیف، تو توی خیلی هایشان نیستی، چون خودت آن ها را گرفتی!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;آن روزها، روزهای خوبی بود؛ برای همه مان. «امید و مریم» - که در جمع ما سمبل عشق ورزی بودند- چه حالی داشتند. «مسیح» پریشان بود، اما همین که بود، در جمع بود، حالش بهتر می شد. با هم کافه می رفتیم، و چه بسیار وقت و بی وقت ها که با هم گذراندیم. «اسپید» هم بود؛ هنوز نرفته بود که برای همیشه برود...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;دیگرانی هم بودند که آدم های دنیای ما، اطراف جمع ما را تشکیل می دادند. مثلاً «فرهاد جعفری» که «یک هفتم» اش را سپرد به من، و هنوز آن روزها غریبه «کافه پیانو» نشده بود که حرفش را نفهمیم. مشایخی ها آدم باکلاس هایمان بودند؛ مهرداد و محسن و مهتا و ماندانا که «مانی» صدایش می کردیم. از دم هنرمند.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;می رفتیم «کافه کنج» و چیپس و پنیر می خوردیم و خوش بودیم به خوشی دنیا، خوشی دنیایمان. اولین بار در «ایران ورزشی» دیدمت. غریبه ای بودی که مثل خیلی های دیگر که وارد این حرفه می شوند، زود آشنای ما شدی. اما نه از آن ها که فقط بشناسی و رغبت نکنی ببینی! بچه ها شکایت می کردند که کندی، اما پایه تر و بهتر از تو برای سفر ندیدم پسر. چه سفرها که نرفتیم...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;یادت هست در بیابان های دزفول دوچرخه یکی از بچه های تیم ملی را برداشتی و تک چرخ زدی. کوبیدی زمین که طوقه اش تاب برداشت و طفلک ماند از مسابقه! یا آن سفر پر ماجرا به آذربایجان، شب بندر شرفخانه، مصاحبه با «احد کاظمی» و «قادر میزبانی». فردایش که قرار بود تور دور آذربایجان به فینال برسد و اصل مطلب، جایزه ها را بدهند، من و تو ول کردیم و در رفتیم؛ رفتیم خانه «صمد بهرنگی» را پیدا کنیم، و شب که شد کنار گور غریبش گریه کردیم...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;همیشه همین طور بودیم. برای کار نمی رفتیم، زندگی می کردیم. همان بار در دزفول هم گذاشتیم و با «لیلی» رفتیم ببینیم اوضاع مسجدسلیمان که هی زلزله می آمد چطور است، و از کمپ ها و ملتی که زیر چادر زندگی می کردند گزارش گرفتیم. مثل همیشه من نوشتم و تو عکس گرفتی.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;می گفتم: «کمی &quot;هم&quot; بکشی، روی دستت پیدا نمی شود!» اما تو باز گوش نمی کردی. دلت می خواست مثل خودت باشی، مثل «حسین»، مثل حسین زندگی کنی، مثل حسین عکس بگیری...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;وقت کار، حواست بود داری چه کار می کنی. مثل عکاس های امروزی مدام و فرت و فرت عکس نمی گرفتی. دوربین دیجیتال بلای کارتان شده. همه جوری عکس می گیرند که می شود با ماحصل کارشان فیلم ساخت؛ فریم پشت فریم! اما تو حواست بود که داری چه کار می کنی. خوب که سوژه را دید زدی، آرام و بی جلب توجه شروع می کردی. توصیف کردن این ها برایم سخت است، پس بگذار فقط از نتیجه کارت بنویسم. عکس هایت را دوست داشتم و خوشحال می شدم که دیگران هم عمق تصویرهایت را ببینند و تعریف کنند. بعد، اضافه می کردم که: «خودش هم بچه خوبی است...»&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;چون حالا رفته ای و آن سر دنیایی نیست که این ها را می نویسم. خودت خوب می دانی که چه حسی دارم؛ به تو و حالا، جای خالی تو... این سال ها اگر کم تر دیدمت - که هربار تلفن می کردی از همین گله داشتی- از غم بود و از تنهایی بزرگی که گریبانم را گرفته بود. تنهایی که نمی گذاشت با تو و دیگران باشم. مسیح رفت، مریم رفت، امید رفت، مهتا و مهرداد رفتند، محمد رفت، همه رفتند...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;یادت هست شب رفتن «معین»، که نمی دانستی چه خبر است؟ وقتی اشک های من را دیدی، چشم های تو هم پشت دوربین خیس شد. معین را که نمی شناختی، چرا گریه کردی؟ طاقت دیدن اشک های رفیقت را نداشتی. می دانم. گفتم نباید این شب را خراب می کردم. امیر و نادیا و مسیح هم گریه می کردند. گفتم: «می شود روزی برسد که دیگر هیچکس برای یک چکه آزادی از پیش ما نرود؟»&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;یادم نیست چه جوابی دادی. ولی لابد مثل همیشه امید دادی، مثل همیشه که سفارشت این بود: «خوب باش، خیلی هم مواظب خودت باش...»&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;امشب مواظب خودم نبودم. صبح شنیدم که توی تلویزیون آمریکا دیده اندت، شنیدم که رفتی، بی خبر رفتی. چرا؟ به خاطر یک عکس فقط؟ آن هم تویی که سرت به کار خودت بود، هیچوقت بد هیچکس را نخواستی و همه جا عزیز بودی... می دانی حسین، امشب مواظب خودم نبودم و حالا اصلاً خوب نیستم. کاش باز ببینمت، کاش همان روزی که گفتی برسد، که هیچکس برای یک دل سیر آزادی این همه از دوستانش دور نشود، که باز من بنویسم و تو عکس بگیری...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;</description>
<pubDate>Tue, 20 Oct 2009 02:09:41 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mazdakali&amp;postid=77</comments>
<dc:creator>mazdakali</dc:creator>
<guid>http://mazdakali.blogfa.com/post-77.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>یه خورده مشکلات فنی</title>
<link>http://mazdakali.blogfa.com/post-76.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt; دوستان! یه خورده مشکلات فنی دارم. زود زود دوباره شروع می کنم به نوشتن. فقط اومدم بگم: مرسی که هنوز سر می زنید بامعرفتا. فدا&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 24 Sep 2009 04:32:04 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mazdakali&amp;postid=76</comments>
<dc:creator>mazdakali</dc:creator>
<guid>http://mazdakali.blogfa.com/post-76.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>پدال سبز</title>
<link>http://mazdakali.blogfa.com/post-75.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;IMG border=0 hspace=6 alt=&quot;&quot; vspace=6 align=textTop src=&quot;http://pedal4green.com/wp-content/themes/arthemia/scripts/timthumb.php?src=//wp-content/uploads/2009/09/green-newyork.jpg&amp;w=500&amp;h=275&amp;zc=1&amp;q=100&quot;&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt; ایول امیر و حسن! موفق باشید&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt; &lt;A href=&quot;http://pedal4green.com/&quot; target=_blank&gt;+ پدال فور گرین&lt;/A&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 08 Sep 2009 15:30:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mazdakali&amp;postid=75</comments>
<dc:creator>mazdakali</dc:creator>
<guid>http://mazdakali.blogfa.com/post-75.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>تو، پرنده‌ای بر فراز، سرفراز</title>
<link>http://mazdakali.blogfa.com/post-74.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 281px; HEIGHT: 197px&quot; alt=&quot;&quot; hspace=6 src=&quot;http://1.bp.blogspot.com/_HhBzQmxOnNk/SoH92N6xyMI/AAAAAAAAADM/FRP76gvDC2o/s320/sina2.JPG&quot; align=textTop vspace=6 border=0&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt; سربلندم کردی دختر. دیگر نمی‌نویسم «بچه»؛ تو حالا بزرگ شدی. بزرگ‌تر از آن‌که من بتوانم توصیفش کنم... باور کن وقتی خبر را خواندم، یک لحظه، یک آن هم شک نکردم که غیر تو کسی آن بالا، با غرور دست تکان داده باشد. و ندیده می‌دانم که تو شجاع‌ترین آن پرنده‌ها بودی... دست‌هایت را می‌بوسم از دور...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt; &lt;A href=&quot;http://www.rasekhoon.net/News/Show-42263.aspx&quot; target=_blank&gt;+ تبلیغ عوامل اغتشاشات در نمایشگاه مطبوعات اصفهان&lt;/A&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=6 src=&quot;http://3.bp.blogspot.com/_HhBzQmxOnNk/SoH92Uja6BI/AAAAAAAAADU/nKasFYYdBmw/s320/sina.JPG&quot; align=bottom vspace=6 border=0&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 12 Aug 2009 00:38:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mazdakali&amp;postid=74</comments>
<dc:creator>mazdakali</dc:creator>
<guid>http://mazdakali.blogfa.com/post-74.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>ویرجین کافر 6/ گل مجروح</title>
<link>http://mazdakali.blogfa.com/post-73.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=6 src=&quot;http://1.bp.blogspot.com/_HhBzQmxOnNk/SoCor_lLEEI/AAAAAAAAADE/au2UBb7DA_M/s320/vir.JPG&quot; align=left vspace=6 border=0&gt; ویرجین، سفارش آخرت یادم هست. گفتی حتماً کاکتوسی که برایم آورده بودی را آب بدهم. الان از سر همین کار برمی‌گردم. آن غنچه‌ی کوچک خار، حالا تقریباً به رنگ پیش از آخرین دیدارمان برگشته است: تیغ‌های ریزش باز سبز و طلایی شفاف شده‌اند، و آن شکفت سرخ‌فام وسطش... رفته است.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;یادت هست، تو مثل گنجشک‌ها ترسیده بودی. ترسانده بودندت. دست‌هایت را مثل دو بال تازه شکفته از دو دوش، دورم جمع کرده بودی و سفت می‌فشردی. من خندیدم، اما دلم را نمی‌شد کاری کنم. می‌لرزید و حتماً فهمیدی که من هم ترسیده‌ام، از ترسیدن تو ترسیده‌ام. ترسیده‌ام که مبادا این‌بار وقت پریدن، پایت بلغزد. و مبادا که این آخرین دیدار ما باشد...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;بعد، وقتی که رفتی، هنوز بوی تو می‌آمد و من نمی‌دانستم که چه‌کار باید بکنم؟ با بوی تو چه‌کار کنم. آهسته، گونه را روی شانه‌ام مالیدم؛ آن‌جا که سرت را گذاشته بودی و عطر تو، عطر تو می‌داد... بیدار که شدم، انگار صدای بال‌هایت آمد که داشتند به هم می‌خوردند، و تو دور می‌شدی. دست جنباندم به جستجویت. سرم گیج می‌رفت یا تاریک بود که دیگر ندیدمت؟ تو رفته بودی. شب بود. خیره به آسمان - نه، به سقف سیاه- آن‌قدر نگاه کردم تا باورم شد.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;و بعد، آن صدا آمد: «چک...» بار اول به موریانه‌های توی لمبه‌ی سقف خانه‌مان در شمال فکر کردم، که شب‌ها صدای کرت‌کرت کردن‌شان می‌آمد، که داشتند لمبه‌ها را می‌خوردند تا صبح. اما باز شنیدم: «چک...»&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;به امید شنیدن دوباره، نفسم را حبس کردم. خیال می‌کردم؟ شاید موجود موذی کوچکی باشد. موش؟ سوسک؟ کاش یک پرنده باشد... به این خیال پریدم. کلید چراغ را که پیدا کردم، اول نور بود و گنگی ادامه‌ی خواب. آن‌جا در ورودی آشپزخانه‌ی نسرین، هیچ چیز چشم‌گیری روی زمین نبود جز گلدان کاکتوس تو. دوباره تو. و چقدر درد دارد این لحظه‌های آغاز جدایی...: «چک...» چشم‌هایم یک‌باره گشاد شدند. نه، نه، باور نمی‌کنم؛ دل کاکتوس لبا‌لب خونین شده بود...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;می‌لرزیدم. می‌لرزیدم نه آن‌طور که صبح، که تو در آغوشم بودی. تاب ایستادن نداشتم. آیا این گل من بود؟ روی زمین، کنار آن گل مجروح نشستم و با بهت نگاهش کردم. آیا این یک نشانه است؟ آیا ترس تو بی‌دلیل نبود؟ آیا تو، ویرجین، ویرجین من...؟ باز: «چک...» چه بود؟ هرچه بود از بالا بود که این‌بار روی سر من چکید. بالا؟ ...این دفعه روی صورتم، روی پلکم چکید. داغ بود، سرخ و داغ مثل... انگار که قربانگاه، از سقف و ستون خون می‌بارید... خون... خون...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT size=3&gt; ادامه دارد&lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 11 Aug 2009 00:13:50 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mazdakali&amp;postid=73</comments>
<dc:creator>mazdakali</dc:creator>
<guid>http://mazdakali.blogfa.com/post-73.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>ویرجین کافر 5/ صبر سوزان</title>
<link>http://mazdakali.blogfa.com/post-72.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt; کی بر می‌گردی ویرجین؟ نمی‌دانی چقدر دلم برای بوی کاپوچینوهایی که برایت درست می‌کردم تنگ شده. انگار همیشه آن‌ها که به نیت تو و در فنجان تو بود، بهتر بود؛ عطرش، طعم‌اش، همه‌اش... برای طعم بهتر، کمی دارچین توی فنجان می‌ریزم و با یک قاشق کوچک شکر، محشر می‌شود. دوست داری باز؟ بریزم باز؟ اما کجایی آخر...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;نیستی که بنشینی و با آن چشم‌های همیشه کنجکاو کودکانه‌ات، نگاهم کنی. تماشا کنی چطور توی آشپزخانه‌ی کوچک نسرین جولان می‌دهم و همین‌طور که پر چانگی می‌کنم، برایت کاپوچینو می‌ریزم. بریزم باز؟ کجایی که بریزم؟ کجایی تو؟&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;مدت‌هاست جای تو این‌جا، کنار من خالی‌ست. و حالا هم که نوشته‌ای: «این دوستی محکوم به انزوا و اضطراب است»... من این‌ها را قبول ندارم پرک کوچک. من آمدم تا تو دیگر در انزوا نباشی، تنها نباشی. آمدم تا اضطراب‌هایت را پاک کنم، جایش از خوبی و سرخوشی برایت بگویم، بنویسم. گفتم، نوشتم، اما انگار چیزی از درون تو را به این انزوای تلخ، آن اضطراب و ترس می‌کشد. بگو بگو، چرا تنهایی، چرا ترس؟ چه چیزی مانع من و تو می‌شود؟ چه کسی جرات دارد بین من و تو، بین انگشت کوچک دست من و دست تو فاصله بیندازد؟ حتماً حالا به عادت بد همیشگی می‌گویی: «به هزار دلیل...»&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;پرسیدم: یکی از آن هزارتا را بگو؟&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;چیزی نگفتی. داشتی که بگویی، ولی دوست‌تر داشتی که در آن فرصت کوتاه با هم بودن - پیش از این سفر که رفته‌ای- از چیزهای دیگری حرف بزنیم. این را از چشم‌هایت خواندم و، به میل تو تن دادم؛ هرچه تو بخواهی. اما حالا که وقت زیاد است: از همین این لحظه‌ی شکایت، شاید تا همیشه.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;حالا وقت زیاد داری. خواندن این چند خط، جملاتی که دارم تندتند برایت می‌نویسم و دعا دارم که هیچ‌چیز از قلم نیفتد - که بی تردید می‌افتد- زیاد طول نمی‌کشد. تمام که شد، حرف‌ها و شکایت‌های من را که خواندی، آن وقت با خودت خلوت کن. حساب کن آن هزار دلیل که می‌گویی هست و میان ما مانع می‌شود، چقدر بزرگ و چقدر قدرتمندند؟ آیا تاب ما را می‌آورند؟ اگر به قلب‌شان بزنیم، اگر باشان مبارزه کنیم، اگر مثل کوه جلویشان بایستیم؛ تاب ما را می‌آورند؟ آن هزار دلیل که گفتی، اگر ما بخواهیم کنارشان بزنیم یا حتی نادیده‌شان بگیریم، تاب ما را می‌آورند؟ نه، می‌دانی که ما تاب می‌آوریم و آن‌ها نمی‌آورند. خرد می‌شوند و پیش پای من و تو بر زمین می‌ریزند. بی‌تردید!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;انسانی که تپه‌ها را هموار می‌کند، دل کوه را سوراخ می‌کند، سنگ را می‌شکند و صخره‌ها را، قله‌ها و آسمان را فتح می‌کند؛ چطور از پس مشکلات خودساخته بر نمی‌آید؟ «خواستن توانستن است» شعار است، تو نمی توانی، تو باید زانو بزنی، تو محکوم به شکستی، تو شکستی، خرد شدی و ریختی... نه نه! این ذلت‌ها مال تو نیست ویرجین من. تو هنوز هم آن دخترک قهرمان منی که وقتی در آن شب طولانی پاییز نشستم و به اوج نگاه کردم، به آن بالا بالاها چشم دوختم، در بلندی‌های آسمان دیدم‌اش و عاشقش شدم.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;نامه‌ی آن شب را برای یک ذلیل، یک شکست خورده، یک مغلوب ننوشتم. من عاشق کسی شدم که «ظریف است اما ضعیف نیست» و همیشه همیشه همیشه باید باید باید این‌طور بماند. والا بی تعارف، بی یک لحظه تامل، ترکش می‌کنم. این را هم باور کن!‍&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;قهرمان‌ها لیاقت زندگی با قهرمان‌ها را دارند و نه کم‌تر. همین است که بر دوستی با تو و بودن و ماندن با تو اصرار دارم. چراکه من هم یک قهرمانم. ویرجین، خودت را جای من بگذار؛ بعد از خودت بپرس چرا این دختر را دوست داری؟ چرا نمی‌خواهی از دستش بدهی؟ بی این بشر، به سر نمی‌شود؟ بله که می‌شود؛ پس چرا این‌قدر اصرار داری؟ چرا این‌قدر دوستش داری؟ چرا؟&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;خودم برایت می‌گویم: من ویرجین را دوست دارم، چون در یک روز پاییزی زیبا با او عهدی بستم که هیچ‌کجا جز در دل من و قلب او ثبت نشد. ویرجین آن روز یک قهرمان بود، نه به خاطر فتح‌های بی‌شمارش و آن بلندی‌ها که پریده بود و آن سکوهای بیش‌تر که خیال داشت زیر پا بگیردشان؛ که به خاطر شهامتش در ابراز عشق و علاقه به کسی که دوستش داشت، یعنی به من. و اگر این عشق را به هرکس دیگر جز من هم ابراز کرده بود، باز در نظرم قهرمان بود؛ آن روز و تا هر روز که سر این قرار می‌ماند.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;بله، ویرجین آن روز قهرمان بود. قهرمان بود وقتی انگشت کوچکش را در انگشت من گره زد و عهد بست. یک لحظه پیش‌تر، دلم می‌خواست شهامتش را داشتم تا من این کار را بکنم، من پا پیش بگذارم و از او بخواهم تا با هم عهد ببنیدم. ولی این او بود که قهرمان بود. او بود که پا پیش گذاشت...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;و در همان وقت، وقتی انگشت‌های من و او در هم تابیدند؛ عهد دیگری هم بسته شد، بین من و من، من با خودم. با خودم قرار گذاشتم تا من هم قهرمان باشم، قهرمان باشم تا لیاقت بودن با این قهرمان را داشته باشم. قهرمان باشم تا روزی این شهامت و ابراز عشق شجاعانه را جبران کنم. ویرجین، با خودم گفتم: «او شروع کرد، حالا من باید که نگذارم این دوستی، این عشق پایان بگیرد».&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;این‌که حالا هنوز میان من و تو پیوندی هست، مدیون همان عهد قهرمانی‌ست. ویرجین، ویرجین من؛ من دوست داشتم به قول قهرمانی‌ام عمل کنم؛ نگذارم رشته‌های میان ما پاره شود. بله نتوانستم، اما تا امروز. امروز تو برگشته‌ای و حالا خیالم تخت است که دیگر هیچ‌جا نخواهی رفت. به خدا جفتک بزنی، قلم پاهایت را خرد می‌کنم. نگو نه، نگو هزار دلیل داری و نمی‌شود. نگو که می‌ترسی و به من اعتماد نداری. نگو که به دست‌های من - منی که مدعی دوست داشتنم هستی- اعتماد نداری. اعتماد چیز خوبی است. با اعتماد گره تمام مصائب را می‌شود گشود؛ حتی اگر از جنس گره‌های پیرزنی من نباشد، ‌از آن گره‌های سفت و سخت ملوانی تو باشد. با دست نشد، با دندان بازش می‌کنیم. تو فقط دل بده، من تضمین می‌کنم. هرچه غیر از این، گناهی نابخشودنی است. از تو در نظرم یک کافر بی‌ایمان می‌سازد؛ پس «ویرجین کافر» من نباش...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;پرک، می‌خواهم این چند جمله‌ی آخر را بی هیچ ملاحظه و تدبیری بنویسم. مثل آن‌وقت‌ها که بین من و تو بوسه بود و هیچ چیز مانع نمی‌شد تا دل‌هایمان را از هم قایم کنیم. وقتی که یک هوا در سینه‌ی من و تو جریان داشت و نفس از دهان هم می‌گرفتیم؛ مثل کودکی از مادرش، یا مرده‌ای از دهان عیسا... خیلی دلم برایت تنگ شده. دوست دارم باز عطر چای بهارنارنج و کاپوچینو با دارچین توی خانه بپیچد، و با بوی تو، بوی تو درهم و با هم شود. ولی می‌دانم که باز باید صبر کنم. حالا که رفتی، یک ماه خوش پیش‌رویت است و قرار است میان ابرهای آسمان و صخره‌سنگ‌های ارتفاعات (...)، آن بالا بالاها خوش بگذرانی. می‌دانی که سخت است، ولی لذت دارد. می‌دانم که سخت است، ولی چون تو خوشی، با خوشی‌ات خوشم. صبر تو بالاخره ثمر داد و حالا می‌روی تا آسمان دیگری را فتح کنی و وقتی برگشتی باز قهرمانی‌ات را به رخ همه بکشی. صبر من هم ثمر می‌دهد، می‌دانم. کمی دیگر، چند روز بیش‌تر... یک ماه؟ یک ماه‌و نیم؟ چه فرق می‌کند؟ منتظرت می‌مانم. وقتی فکر می‌کنم قرار است باز عطر تو در خانه‌ام بپیچد، این صبر دیگر برایم سوزان نیست. یعنی می‌سوزاند، ولی در این سوزش لذتی است ناگفتنی، ‌وصف‌ناشدنی...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 05 Aug 2009 21:56:25 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mazdakali&amp;postid=72</comments>
<dc:creator>mazdakali</dc:creator>
<guid>http://mazdakali.blogfa.com/post-72.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>خبرنگاران در خیابان نیستند</title>
<link>http://mazdakali.blogfa.com/post-71.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt; چند سال پیش، در یکی از راهپیمایی‌های جلوی دانشگاه اتفاق عجیب و خنده‌داری برایم افتاد. طبق معمول برای کار و البته وظیفه روزنامه‌نگاری رفته بودم ببینم چه خبر است و چیزی را از دست ندهم. هوا تاریک شده بود که همراه سیل مردم به میدان فلسطین رسیدیم. آن‌جا یک دسته موتورسوار گردن‌کلفت و مجهز رسیدند و افتادند بین ملت. من که از میدان گذشته بودم، برگشتم به سمت کانون شلوغی که یکی از موتوری‌ها مستقیم آمد طرفم. یک زنجیر خیلی‌خیلی کلفت (که باهاش خر هم نمی‌زنند) را در هوا می‌چرخاند و تا آمدم به خودم بجنبم، دیدم دارد می‌زند. با خودم گفتم: «آها، زد زد!»&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;همه‌ی این‌ها در کم‌تر از یک‌صدم ثانیه اتفاق افتاد: دست کردم توی جیبم و کارت خبرنگاری بین‌المللی (IFJ) را در آوردم. اما دیدم انگار دیر شده. گفتم حالا که دارم کتک می‌خورم، یک فحشی چیزی بدهم که بعد دلم نسوزد. همان‌طور که کارت را گرفتم جلوی صورتم، داد زدم: «من خبرنگارم، نزن مادر(...)!»&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;طرف که برای خودش غولی بود، با مهارتی عجیب مسیر زنجیر سنگین را در هوا تغییر داد و نزد. هرچند دیگر دیر شده بود و من فحشه را داده بودم! این‌جا را باید خودتان می‌بودید و می‌دیدید؛ تصور کنید: توی آن شلوغ‌پلوغی و درگیری سنگین، من در حالی که مثل عالی‌جناب «میکی‌کمون» نشان حاکم بزرگ را بالا گرفتم، و غول موتوری هم با زنجیر خفنی در دست که بالا گرفته و آماده‌ی زدن است؛ جفتی مثل لحظه‌ی دوئل فیلم‌های سامورایی، خشک‌مان زده بود و به هم نگاه می‌کردیم...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;شاید یک ثانیه هم نشد، اما برای من مثل چند دقیقه گذشت. به هم نگاه کردیم و یک‌دفعه یارو زد زیر خنده؛ انگار تازه طنز ماجرا را گرفته بود. من هم از فرصت استفاده کردم و در رفتم، سوت شدم... غرض از تعریف این خاطره‌ی شرم‌آور این‌که تا پیش از این، خبرنگارها حرمتی داشتند و گرچه زیاد پیش آمده بود که در استادیوم‌های ورزشی، یا در همین تجمعات و درگیری‌های سیاسی همکاران ما را به قصد کشت زده بودند، اما باز مصونیتی وجود داشت. مثلاً برای پوشش اخبار ناآرامی‌های چند سال پیش، برای نمایندگان رسانه‌ها کارت صادر شده بود و عکاسان و خبرنگاران تحت حفاظت نیروی انتظامی بودند.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;ولی در وقایع یکی- دو ماه اخیر این مصونیت نیم‌بند هم از بین رفت. خیلی از همکاران ما حین انجام وظیفه دستگیر شدند یا در خانه و محل کار بازداشت و روانه اوین شدند. دقت کنید که منظورم روزنامه‌نگاران عادی است، نه چهره‌های شناخته شده‌ی سیاسی که در نشریات هم می‌نویسند و خب حزب و گروهی هست که به وضعیت‌شان رسیدگی کند و دنبال کارشان باشد. طبق آمارهای موجود، چندین خبرنگار و عکاس نه به جرم فعالیت سیاسی یا زدن حرف‌های تند یا شرکت در تجمعات، که فقط و فقط به جرم انجام وظیفه معمول‌شان در زندان هستند.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;چند روز پیش که برای اطلاع از حوادث خیابانی به میدان ونک رفته بودم، دوست عکاسی را دیدم که در خیابان می‌رفت و منتظر فرصتی بود تا دزدکی عکس بگیرد. دوربینش را توی کیفش قایم کرده بود و حتی می‌ترسید بایستد و با من سلام‌علیک کند. همان‌طور که کنار هم راه می‌رفتیم و مثل فیلم‌های جاسوسی زیر لب حرف می‌زدیم، گفتم که از ظاهر و حرکاتش خیلی خنده‌ام گرفته. اما او حوصله‌ی شوخی نداشت. او که در وقایع 18 تیر هم عکاسی کرده، می‌گفت در حوادث آن روزها موارد معدودی پیش آمد که به عکاسان حمله شود، اما حالا... و ضمناً به موضوع مهمی اشاره کرد که مدتی‌ست نظر من را هم جلب کرده. گفت: «تو که می‌نویسی،‌ بنویس که نمی‌گذارند ما کارمان را بکنیم. عوضش تن یک عده از خودشان کاور Press پوشانده‌اند که به اسم خبرنگار دارند از تجمع‌کنندگان فیلم و عکس می‌گیرند.»&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;پیش‌تر شنیده بودم که از آرشیو عکس خبرگزاری‌ها (بدون اطلاع خود همکاران عکاس) برای شناسایی معترضان استفاده می‌شود. در تجمعات هم دیدم که خبرنگاران PressTv به شدت مشغولند... اما حالا کار به جایی رسیده که خبرنگارها اجازه‌ی حضور در حوادث را ندارند و عوضش یک گروه با سواستفاده از اعتماد مردم به خبرنگاران، ازشان تصویر می‌گیرند. در روز 18 تیر هم دیدم که تن گروهی لباس‌شخصی مجهز به سپر و باتوم، کاور پلیس پوشانده بودند. مردم باید حواس‌شان جمع باشد و با این ترفندها خبرنگاران، پلیس یا هر قشر زحمت‌کش دیگر را دشمن خودشان ندانند. خصوصاً مطبوعاتی‌های همیشه مظلوم که معروف است قربانی هر عذا و عروسی‌اند. شک نکنید که همکاران ما در تمام وقایع میان شما هستند، اما فعالیت‌شان محسوس نیست.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;«مهسا امرآبادی» سمبل گروه همکاران ماست که از روزهای اول درگیری‌ها بیش‌ترین هزینه را برای اطلاع‌رسانی شفاف، قلم‌زدن متعهدانه و نهایتاً رساندن صدای مردم آزاده متحمل شده‌اند. در آستانه‌ی روز ۱۷ مرداد، روز ملی خبرنگار، مثل هرسال آرزو می‌کنیم شرایط برای امنیت حداقلی خبرنگاران و آزادی مطبوعات فراهم شود. هرچند با دستگیری‌های متعدد اخیر، امسال آرزوهایمان بیش‌تر از هرسال شده: امیدواریم روز خبرنگار هیچ خبرنگاری در زندان نباشد، والا من یکی که اعتصاب غذا می‌کنم.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 28 Jul 2009 13:54:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mazdakali&amp;postid=71</comments>
<dc:creator>mazdakali</dc:creator>
<guid>http://mazdakali.blogfa.com/post-71.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>همین حالا/ دسته‌جمی/ بیاین بریم بیگاری!</title>
<link>http://mazdakali.blogfa.com/post-70.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=6 src=&quot;http://www.nasimeharaz.com/fup/magazine/c190709174932cs.jpg&quot; align=left vspace=6 border=0&gt; بالاخره شماره 41 ماهنامه &lt;A href=&quot;http://www.nasimeharaz.com/&quot; target=_blank&gt;«نسیم هراز»&lt;/A&gt; منتشر شد. در عمر سه- چهار ساله‌ی این مجله سابقه نداشت که به هر دلیل، یک ماه منتشر نشود و روی کیوسک نرود؛ چون تیم تحریریه‌ی نسیم بچه‌های حرفه‌ای هستند که غیرت‌شان اجازه‌ی انتشار نامنظم و باری به هرجهت را نمی‌دهد. اما حوادث مهم ماه گذشته باعث شد که با وجود آماده بودن اغلب مطالب، بچه‌ها حال و حوصله‌ی کار نداشته باشند و برای اولین بار بی‌خیال انتشار مجله شوند.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;و بد نیست بدانید ضمناً این اولین شماره‌ای است که من نه به عنوان یکی از نویسندگان مهمان، که در قالب دبیر یک بخش نشریه با نسیم همکاری می‌کنم! مدت‌ها از زمانی که مثل گرگ گرسنه افتاده بودم توی مطبوعات و شدیداً فعالیت می‌کردم، گذشته و جداً یادم نمی‌آید آخرین جایی که مسئولیتی داشتم و سردبیر یا دبیر یک نشریه بودم، کی و کجا بوده. به هرحال، بعد از چند سال همکاری نیم‌بند با همین نسیم و همچنین کل مطبوعات، دوباره شروع کرده‌ام به کار و قرار است از این به بعد پرونده‌های این ماهنامه را در بیاورم. یکی- دو نشریه‌ی دیگر هم هست که مسئولیت قبول کردم و خلاصه سرم حسابی شلوغ شده.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;نکته‌ای که امیدوارم به آن توجه کنید و اگر کسی مردش است جلو بیاید، این‌که با این اوصاف نیاز به بستن یک تیم نویسنده قوی دارم. یعنی همین‌جا از تمام شما قلم به دستان عزیز دعوت می‌کنم که پی کار سخت همکاری با مزدک علی را به تن بمالید و همین امروز خودتان را (برای کاری که با بیگاری فرقی ندارد) به بنده معرفی نمایید! کار بیش‌تر در حوزه‌‌های اجتماعی و کمی هم فرهنگی است.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;راستی، در پرونده این شماره‌ی نسیم گزارش‌های خوبی چاپ شده. مثل:&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt; - دیگر تجدید نمی‌شویم (شهرام فرهنگی/ سردبیر مجله)&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt; - بعد از بهار دسته‌جمی بیاین بریم سیاحت! (بابک بختیاری/ تیتر رو حال کردید؟)&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt; - فصل خوب صعود (&lt;A href=&quot;http://khak-e-khoob.blogfa.com/&quot; target=_blank&gt;پرستو ابریشمی&lt;/A&gt;/ دوست کوهنوردمان که الان هیمالیاست)&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt; - یک چشم به جیب، یک چشم به جاده (&lt;A href=&quot;http://www.khialekhab.com/&quot; target=_blank&gt;پویا نعمت‌اللهی&lt;/A&gt;/ کارشناس اقتصادی که ضمناً داستان‌های باحالی هم می‌نویسد)&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt; - متل‌قو: شهری که بود (حتماً بخوانید/ داستان اولین شهرک ساحلی و متل ایران)&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt; - آن هواپیمای لعنتی آخرش به کجا می‌رسید؟! (درباره آتاری/ صفحه‌اش را ببینید ضعف می‌کنید)&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt; - متنفرم من از اول مهر (شهریار قنبری/ شاعر و نویسنده)&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt; + اگر نسیم را گرفتید، از سایر صفحات هم غافل نشوید. من همیشه طرفدار این مجله بودم و خواندنش را به دیگران پیشنهاد دادم؛ خصوصاً صفحات موسیقی‌اش که کار «حمید منبتی» است.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;ببخشید که این پست من شبیه آگهی شد؛ از &lt;A href=&quot;http://yabanu.blogfa.com/&quot; target=_blank&gt;«میثم یوسفی»&lt;/A&gt; یاد گرفتم که هی توی وبلاگش برای نوشته‌های خودش تبلیغ می‌کند!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 25 Jul 2009 00:15:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mazdakali&amp;postid=70</comments>
<dc:creator>mazdakali</dc:creator>
<guid>http://mazdakali.blogfa.com/post-70.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>در بروکسل باران می آید</title>
<link>http://mazdakali.blogfa.com/post-68.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt; گفته بودم وقتش که بشود خبر را می گویم. این هم خبر: الان رسیدم فرودگاه بین المللی بروکسل، صحیح و سالم! اینجا اینترنت مفت است و با بقیه پول سیگارم می توانم در این سه ساعتی که وقت دارم، حسابی توی نت بگردم. اما حالش را ندارم. دلشوره نمی گذارد... تمام راه این آهنگ را گوش می دادم:&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;Il pleut sur Bruxelles&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;(در بروکسل باران می آید)&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;Mais lui il s&apos;en fout bien&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;Mais lui il dort tranquille&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;Il n&apos;a besoin de rien&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;Il a trouvé son île&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;Une île de soleil et de vagues de ciel&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;Et il pleut sur Bruxelles&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 02 Jul 2009 04:07:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mazdakali&amp;postid=68</comments>
<dc:creator>mazdakali</dc:creator>
<guid>http://mazdakali.blogfa.com/post-68.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
